یھ لیوان دندون مصنوعے
دندان هایم را جا گذاشته ام...جایـــــــی ツ
چه لزومی دارد این همه پول داد و دستمال توالت های گلدار خرید؟!

وقتی قرار نیست گل هایش چاپ شود روی آدم!

شنبه نوزدهم شهریور 1390 | 12:40 | ميس الی📝 |

همینطور که لم داده بود روی صندلی چرمیش و بوی سیگار مارلبورو لایتش فضا رو پر کرده بود گفت: چی شد پسرم؟!فکری به ذهنت نرسید؟میخوام ببینم ایندفه چطوری پوزه اون فوادی احمق رو به خاک میمالی ها...

پسر یه نگاه سر سری به ورق ها انداخت و گفت:آقاجون همه چی حله...کافیه یه بار دیگه براش جنسایی رو که میخواسته بفرستید...بقیه اش با من...همه چی حساب شده داره پیش میره!

مرد از پشت صندلیش بلند شد...اومد و بالای سر پسرش واستاد...بعد زد روی شونه های پسرش و گفت: تو خیلی زرنگی پسر...خیلی...این زرنگیت رو از همون وقتی فهمیدم که از بین اون همه  اسپرم فقط تو آدم شدی!

عصب کشی:پست روزگار 2تا پایین تره..کلا گفتم که بگم حسابم خوبه:)


جمعه هجدهم شهریور 1390 | 23:9 | ميس الی📝 |

تووی کارت سوخت ماشین مامان  1000لیتر و شاید هم بیشتر بنزین باشد...

حالا هرجا که میرویم تا پسرخاله ها یا پسردایی ها مامان را میبینند داد میزنند:

ای شفتالو...ای زردآلو...ای پامادور...ای سلطان بنزین...ای رئیس سازمان اوپک...ای کسی که همچنان بنزین لیتری 100 تومن داری و ما بنزین لیتری  700 تومن  میزنیم...

و  مامان بعد از اینکه کلی میخندد به همه ی شان قول بنزین میدهد...آن هم نفری 50 لیتر!

عصب کشی:روزگار نوشت پست پایینه!گفتم که کلا گفته باشم  شاد شیم:)!


چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 | 21:12 | ميس الی📝 |

توضیح ضروری:

۱.زبان نوشته ای که آماده کردم زبان طنز...با زبان طنز خیلی راحت تر میشه حرفا رو زد...

۲.ماجرا از زبان یک پسر بیان میشه...وقتی مرد باشی خیلی بهتر میتونی یک سری حرفا رو بزنی...

۳.اولین بار که توو وبلاگم اینجوری مینویسم و اولین بار که توو یه مسابقه ی وبلاگی  شرکت میکنم ...مسابقه یعنی خیلی بیشتر ریسک پذیر بشی و تا جایی که میتونی  خلاقیت به خرج بدی...

۴.اون ضربدر قرمز مربوط به تبلیغ رو بزن ...بدون اون تبلیغ ٬صفحه ی هر وبلاگی خیلی قشنگ تر به نظر میاد...

۵.اگه حوصله ی یه شعر بلندِ طنز رو داری یک تُکی بزن به موس و برو ادامه ی  مطلب...:)


ادامــﮧ مطلب
سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 | 20:26 | ميس الی📝 |

گفت:یالّا..دست بجنبونید...بدو پسر مگه اومدی تفریح؟!...باید تا ظهر تموم کیسه ها رو ببرید توو انباری... بعد دستش رو زد به کمرش و رو کرد به دوستش و گفت: این پدرسگا باید زور بالا سرشون باشه...ولشون  کنی میرند خوشی شون رو میکنن...دوروز از حقوق دادنشون هم که بگذره  صف میکشن جلوی  دفترت که پولمون رو بده ننه ام مریضه و بچه ام مدرسه ای و هزار تا حرف چرت دیگه...این جوری نیگاشون نکن ها! دلت هم براشون نسوزه...خدا هم دلش برا اینا نسوخته وگرنه حمال نمیشدند...بعد بلند خندید و گفت : یه روز یکی شون اومده پیشم میگه میشه یه مقدار از حقوق این ماهم رو بدید شب میخوام برم خواستگاری؟منم گفتم هرّی بابا...هرّی...لازم نکرده یکی دیگه رو هم بدبخ کنی ...بیشرفا میخواند ما رو سیا کنن...به قیافه ی مظلومشون نیگا نکن...دلت براشون بسوزه پدرت دراومده ست...فک میکنن باس دائم بهشون محبت کنی...اره مجیدجان ..اینا رو دارم از الان بهت میگم چون حالا شریکمی ٬یه وخ خدای نکرده نخوای پرروشون کنی و کلامون توو هم بره...بعد زد رو شونه ی مجید  و گفت: من میرم بالا.. هروخ خواستی بیا

                                *****************************************

پشت میزش که نشست صدای زدن در اومد..داد زد:مجید بیا تو پسر...خجالت بکش...در میزنه برا من..هه...در باز شد...محمد بود..یکی از کارگرهاش ...گفت:اجازه هست اقا؟! صداش رو برد بالا و گفت:باز چه مرگته؟هان؟!هنوز که آخر ماه نشده که اومدی پولتو بگیری...محمد اومد جلو...دست هاش رو گذاشت روی هم..سرش رو انداخت پایین و گفت:آقا خانمم رو بردیم برا وضع حمل...بیمارستان پول میخواد..بالاخره خرج داره...اگه میشه لطف کنید حقوق این ماه من رو یه کم زودتر بدید ممنونتون میشم...به خدا دست و بالم تنگه آقا...وگرنه مزاحمتون نمیشدم...جواب داد: شما که پول ندارید غلط میکنید که انقد بچه پس میندازید...هرشب می افتی رو زنت که چی بشه؟!بابای من که پول پارو میکرد فقط منو داره بعد تو که داری روز و شب توو یه سگدونی ۳۰متری زندگی میکنی با خودت چی فکر کردی که ۴تا بچه پس انداختی؟!...محمد قرمز شد و گفت: آقا تو رو خدا اینجوری نگید...من که چیزی نگفتم...میگم حقم رو بدید...فقط دو روز زودتر...همین..من که از شما پول گدایی نکردم...بعدهم جسارت نباشه اما  ما که مثل پدرشما پولدار نیستیم که هر شب زنمون رو ببریم تیاتر و سینما و پارک...مجبوریم شب و روزمون رو با این بچه ها بگذرونیم ...اگه ما هم پولدار بودیم این همه بچه نداشتیم...از پشت میزش بلند شد و گفت:آها...همینه که خودت گفتی...شب که میشه باید بری بیفتی رو زنت...حالش رو تو میکنی اونوخ پولش رو ما باس بدیم...گمشو بیرون بابا...گمشو بیرون حوصله ندارم...کاری نکن همین حقوق بخور و نمیری هم که داری رو دیگه نداشته باشی ها...محمد اومد جلو میز و گفت: آقا تو رو خدا...دستت رو میبوسم..پات رو میبوسم...من نوکرتم...تورو خدا حقوق این ماهم رو بده...اصلن نصفش رو بده...به قرآن بیمارستان زنم رو زایمان نمیکنه اگه پول نبرم...اقا تو رو خدا...رئیس میز رو هل داد تووی شکم محمد و گفت:حرومزاده ی آشغال مگه من بانکم که پول میخوای؟!هان...گمشو بیرون افغانی کثافت...گمشو بیرون تا اون روی سگم بالا نیومده...محمد گفت: آقا تا پولم رو ندی بیرون نمیرم...آقا من پولم رو میخوام...پولم رو بده...رئیس به طرز وحشیانه ای به محمد نزدیک شد پرتش کرد روی زمین و گلوش رو محکم فشار داد...بعد صورتش رو به صورت محمد نزدیک کرد و گفت: چی میگی کره خر؟ها؟اگه میتونی حالا داد بزن؟یالا ...داد بزن بگو پولمو میخوام...داد بزن ببینم...صورت محمد داشت کبود میشد و رئیس داد میزد: بگو دیگه..بگو پولم رو میخوام...داد بزن کثافت ...داد بزن دیگه..مگه لالی....مگه پول نمیخواستی؟...

                                 *********************************

چند ثانیه بعد دیگر صدای رئیس شنیده نمیشد...محمد بود که داشت نفس نفس میزد و مجید که با صندلی که در دست داشت بالای جنازه ی رئیس ایستاده بود...

 

 

عصب کشی:عاشق این آهنگ جدید  وبلاگم هستم ها٬ گفته باشم!:)

 

 

سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 | 13:24 | ميس الی📝 |

خب تحقیقات یک تنه ی اینجانب  نشان داده ما ایرانی ها کلا از همان بچگی خودمان را برای بچه ی آینده مان پاره پوره میکنیم:

۱.سه ساله هستید...تازه یکی از این عروسک های مو بلوند آنچنانی خریده اید...کلی مادرتان بابتش پول داده و اینکه هر روز یک ربع اجازه میدهد با عروسک بازی کنید(!)...اگر هم یک مو از سر عروسکتان کم شود جد و اباتان را به عزایتان می نشاند....خوشحال هستید که سر ظهر دارید با عروسکتان بازی میکنید...احساس میکنید به عنوان یک مادر وظیفه دارید که عروسک را لخت کنید و ببریدش حمام...تووی حوض عروسک را با مایع ظرفشویی حسابی ماساژ میدهید...لیفش را از جلو و عقب حسابی میکشید...بعد هم برای رفع شوره ی مو از جان و دل کله ی عروسک را با این شونه های نوک تیزه پدر دَرار شانه میکنید...مادرتان با شِتیر(یه چی توو مایه های شتاب )می آید تووی حیات...وقتی با عروسک۴۰هزارتومانی  کچل شده مواجه میشود وظیفه ی خودش میبیند که روزگارتان را همانجا سیاه کند...بعله!

۲.پانزده ساله هستید...خیر سرتان بعد از کلی نمک توی آش نذری اقدس خانوم این ها ریختن و جارو کردن فرش های مسجد و ۴متر پارچه ی  سبز بستن به ضریح امام رضا و خوردن گلابی که با زعفران رویش آیه ی قرآن نوشته شده یک دوست پسر برای خودتان جور کرده اید..خوشحال هستید و احساس میکنید دوست پسر یعنی همسر!!در اولین ملاقات از دوست پسرتان میپرسید که از چه رنگی خوشش می آید و آیا قورمه سبزی با گوشت قلقلی دوست دارد یا گوشت تکه تکه شده و ایا سبز قشنگ تر است یا صورتی؟!بعد که مطمئن شدید در این موارد تفاهم دارید میپرسید که ایا دوست پسرتان هم به بچه علاقه دارد یا نه؟!دختر خوب است مگه نه؟!!اتاق بچه صورتی باشد خوب است مگه نه؟! بعد که فهمیدید دوس پسرتان از رنگ صورتی اتاق بچه بدش می اید می کوبید تووی سر و بار خودتان با این بختی که برایتان  شما باز شده...همانجا یک مقداری جیغ ویغ میکنید و از پسر میخواهید که شما را فراموش کند...بعد میروید که دوباره نذر کنید که یک دوست پسر خوب نصیبتان شود..از همان هایی که از سیسمونی صورتی خوششان می اید...بعله!

۳.سی و چهار ساله هستید...۴تا بچه دارید...وضع مالی مناسبی ندارید..گرچه دارید روز و شب تووی آن شرکت نکبتی جان میکنید...شانس بهتان روی می آورد و برای یک ماموریت ۴روزه میفرستندتان بالاشهر(!)...آنجا همه نوع میوه ای جلویتان میگذارند..دائم بهتان میرسند...موز های عظیم الجثه...پرتقال های خانوادگی...تا میتوانید از موقعیت استفاده میکنید و تووی  جیب کت و شلوار و داخل زیرپوشتان میوه جاسازی میکنید...به طور معجزه آسایی از مرد بودن به زن تغییر جنسیت میدهید...به هرحال جیب های جلوی بلوز را هم میشود با پرتقال پر کرد...به نگاه های تحقیر آمیز همکارانتان اهمیت نمیدهید و فقط به فکر این هستید که برای بچه هایتان میوه های فرد اعلا ببرید...بچه هستند و هوس میکنند..گناهشان چیست که گیر پدر و مادری بی پول افتاده اند؟!...بعله!

دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 | 21:49 | ميس الی📝 |

داشت سریع میرفت  کافی نت...اینترنت خونشون قطع شده بود...میرفت که سریع با  دختری که جدیدا با وبلاگش آشنا شده بود چت کنه ...درباره ی خودش حرف بزنه ..شخصیتش ...احساس میکرد  این دختر شبیهشه...دختری که فکرش..عواطفش... احساساتش.. حتی دغدغه های زندگیش مثل اونه...

داشت میرفت که یه کارت اینترنت بگیره..چقد به مامانش گفته بود پول بده که برم  ای دی اس ال بگیرم  و مامانش هم همش پشت گوش مینداخت و امروز فردا میکرد ...باس سریع میرفت  و با پسری که قرار بود باهاش چت کنه یه عالمه حرفای عاشقونه بزنه...

تووی خیابون بهم خوردند...بدون اینکه همدیگه رو بشناسند:

پسر داد زد:خانوم مگه کوری؟!!جلو چشمتو نیگا کن...اه..

و دختر جیغ زد که: خودت کوری...آشغال...با اون هیکل گنده اش شبیه بوفالو میمونه

بعد چهارتا فحش هم توی دلشان به هم دادند و رفتند...

پسر رسید کافی نت...دختر رسید خونه...

پسر نوشت:عزیزم چقد یه سری از دخترا بد دهنند...همین الان که داشتم می اومدم یه دختر دور از جونت شبیه میمون خورد بهم...تقصیر خودش هم بود..خاک بر سر داشت آسمونو سیر میکرد...من هیچی بهش نگفتم اما شرو کرد توو خیابون فحاشی کردن...

دختر نوشت:واقعا؟!چه تفاهمی...اتفاقا من هم که رفتم بیرون یه سری خرید انجام بدم(!) به یه نره خر خوردم... شبیه ماموت می موند از بس ریش و پشم داشت...اصلن چندشم شد که خوردم بهش...صداش رو داد بالا شرو کرد به چرت و پرت گفتن...منم محلش ندادم...گفتم بذار برا خودش زرت و پرت زیادی کنه!!

عصب کشی: خواستم اون متنی که برای مسابقه ی روزگار نوشتم رو بزنم اما دیدم هنوز جای کار داره...با این حال در اون پست کاملا متفاوت ظاهر خواهم شد:)


یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 14:58 | ميس الی📝 |

پدر و مادر رله و اپنی داشت...باباش معتقد بود پسر باس قبل ازدواج سکس داشته باشه... پسر باس توو عمرش سیگار کشیده باشه... اینا یعنی مرد بودن...مامانش معتقد بود باس جلو پسر توو خونه لباس باز و لختی پوشید که پسر بفهمه زیبایی زن به چیه...که بره حداقل یه دوس دختر برا خودش  ردیف کنه و مجبور نباشه هی خودارضا.یی کنه ...:پسرشون شد آدمی که قبل از ازدواج سکس کرد...روزی یه بسته سیگار  کشید و آخر هم در 25سالگی با یه زن بیوه ی 44ساله که 2تا بچه داشت ازدواج کرد...

پدر و مادر خر مذهبی داشت...باباش معتقد بود پسر باس اهل مسجد و خدا پیغمبر باشه...پسر باس حلال حروم سرش بشه...خمس و زکات بدونه چیه...اینا یعنی مرد بودن...مامانش معتقد بود پسر باس بره حوزه علمیه...باس قرآن از بر باشه...اصلن مجتهد بشه...بعد وقتی ننه باباش مردن امر و نهی کردناش بشه رحمت و مغفرت واسه اون خدابیامرزها... :پسرشون شد آدمی که از خونه فرار کرد...قبل از ازدواج سکس کرد...از فشار غم و غصه روزی یه بسته سیگار کشید...آخر هم برای توبه از تموم کرده هاش و دوری لعنت و نفرین واسه ننه بابای خدابیامرزش رفت تا یتیم نوازی کنه...شوهر یه زن بیوه ی 44ساله شد...

پدر و مادر متعادلی داشت...باباش معتقد بود وقتی یه پدر برا پسرش درباره ی مرد بودن و ویژگی هاش حرف بزنه وقتی درباره ی بلوغ باش حرف بزنه دیگه پسر توو نت و فیلمای آشغال دنبال این حرفا نمیگرده...پدر باس با پسرش دوس باشه..ریفیق باشه...پدر باس فرصت تجربه کردن به پسرش بده ...مامانش معتقد بود پسر توو خونه یعنی وزیر...باس ازش نظرخواهی کرد...باس براش ارزش قائل بود...باس توو دوست و آشنا جلوی خودش ازش تعریف کرد...تا اعتماد به نفس پیدا کنه...باس بهش محبت شه که نره دنبال دخترای مردم...:پسرشون شد آدمی که برای کسب تجربه قبل از ازدواج سکس کرد...برای اینکه گنده بودن و روشنفکر بودن رو توو این دوره زمونه به سیگار کشیدن دید روزی یه بسته سیگار کشید...و بعد که مطمئن شد زن زندگی باس پخته باشه باس خوش خوشونک هاش رو توو زندگی مشترک کنار گذاشته باشه رفت و شوهر یه زن بیوه ی 44ساله شد...

و این گونه بود که عدالت و مساوات  در همه جا برقرار شد...

عصب کشی:به شدت دلمان میخواهد در این مسابقه ی نامه ای به روزگار حضورمان را به هم برسانیم(!) ...باشد که محقق شود و به طُفیلی اش رستگار هم شویم حتی:)

جمعه یازدهم شهریور 1390 | 23:23 | ميس الی📝 |

دلم به شدت یه چیزی(یه شخصی هم شاید بشه گف مثلا) میخواد که یک تنوعی بده به زندگیم...به روزمرگیم...باس عنوان کنم که دیگه حالم از کلاس زبان و انجمن ادبی و خوندن کتاب و نت و این وبلاگ  بهم میخوره...یه چیز جدید میخوام..یه جرئت که بزنم این وب رو هم منهدم کنم و به چیزای بهتر فکر کنم حتی...کی اینجا بلده چجوری میشه بک آپ(پک؟!)یه چی توو همین مایه ها از وبلاگ گرفت؟!ممنون میشم بگه:)

پنجشنبه دهم شهریور 1390 | 0:56 | ميس الی📝 |

میگه:تو رو خدا ببین رفته شلوار پسرونه گرفته...دستاشم کرده توو جیبش !...مدل واستادنت  شبیه این پسرایی که توو صف نونوایی گیرند...

خودم رو میبینم...واستادم جلو نونوایی..اومدم برا صبونه 3تا بربری داغ بگیرم...2نفر جلوتر از من هستن...میرم میشینم توو 206ام...رو صندلی کنار راننده...در رو باز میذارم و پاهام رو میذارم لبه ی جدول...بعد ضبط رو روشن میکنم و اهنگی رو میذارم که همیشه با دوس دخترم گوش میدیم...صداش رو کم میکنم و خیره میشم به آدمایی که میاند و میرند...دختربچه های ابتدایی که کیف صورتی انداختند و دندوناشون یکی در میون افتاده...مغازه ی خواربارفروشی که صاحبش یه زن مطلقه است و خیلی هم بداخلاقه....نوبتم که میشه در ماشین رو میبندم  و میرم توو نونوایی...همین که میام نون رو بردارم سر و کله ی آقای فهیم پیدا میشه...همون افسر بازنشسته ای  که بعد از کشته شدن پسرش نه تنها یه سکته ی ناقص زد بلکه آلزایمرش هم بدتر شد...به پیژامه ی خط خطی آبی صورمه ای پوشیده...نشان هاش رو هم زده به یقه ی زیرپوشش و اومده بیرون...تا میرسه به من میزنه رو شونه ام و میگه: هی پسر رادیو الان گفت که به آلمان حمله کردند...من میدونم هیتلر میتونه جلوشون واسته...بعد سرش رو میاره جلو و خیلی آروم توو گوشم میگه:برا منم سلاح فرستاده...یه کلاشینکف...ما پیروز میشیم ...بعد منو میزنه کنار و به شاطر میگه:هی سرباز دوتا نون بده...وامیستم کنار و نگاش میکنم...5هزارتومنی رو میده و میره...بدون اینکه بقیه ش رو بگیره...میام نون رو بردارم که یکی صدا میکنه:هی پسر بیا اینجا...برمیگردم یه پیرزن... یک کم پایین تر..درحالی که داره سیب هایی که رو زمین ریخته رو میریزه توو پاکتی که پاره شده...میرم تا کمکش کنم...میگه:این میوه فروش های پدرصلواتی چندبرابر آشغالایی که به اسم میوه دستمون میدن ازمون پول میگیرند بعد هم با پاکت سوراخ و پاره پوره تحویلمون میدن...وای مادرجون ببخشید تو رو خدا...کمر ندارم...نمیتونم زیاد دلا شم...قربون دستت...همینجوری که دارم تند تند سیبا رو از رو زمین جمع میکنم برمیگردم و به نونوایی نگا میکنم...در عرض جیک ثانیه 3نفر اومدن توو صف...سیبا  رو جمع میکنم و میریزم توو پاکتی که پایینش رو محکم گره زده...پاکت رو میدم دستشو  سرخوش و خجسته در حالی که دستام توو جیبم میام سمت نونوایی..حوصله ندارم با این 3نفری که اومدن کل کل کنم که نوبت من بوده...میرم و تکیه میزنم به ماشینم...یه نگا به ساعتم میندازم و بعد ساعتم رو یه کم میارم بالاتر و به ساعتی نگاه میکنم که دیروز دوس دخترم با ماژیک مشکی رو دستم کشید و عقربه هاش رو گذاشت روی 6:30...که یادم بمونه روزای زوج قرارمون 6:30 جلوی تالارشهره و از این به بعد دیر نکنم...بعد برمیگردمو خودمو توو شیشه ی ماشین نگا میکنم...موهامو از این ور میدم اونور و فکر میکنم که مثل دفه ی قبلی کوتاهشون کنم...بعد دستی هم میکشم به ته ریشم و واسه ی اون هم نقشه میکشم که ایندفه چه مدلی درستشون کنم...مامانم صدام میکنه:الی!!کجایی 2ساعته غیبت زده؟مثلا قرار بود کمکم کنی هاااااا!!...داد میزنم:اومدم...بعد میدوم میرم که شلوار پسرونه ام رو عوض کنم و بشم همون الی که بودم و گرنه با این شلوار حالا حالا ها توو رویای واستادن توو صف بربری می مونم!

چهارشنبه نهم شهریور 1390 | 21:57 | ميس الی📝 |

مامان لقمه ی بزرگی که براش گرفته بود رو گذاشت تووی  کیف دخترش  و گفت: دختر گلم دیگه بهت سفارش نکنم ها...از اون سمت خیابون نرو...یه جماعت پسر عیاش اون طرف جلو مغازه هاشون وامیستن...دیدی دفه ی قبل اذیتت کرده بودن...بعد یه بوس از گونه های دخترش برداشت و گفت : بذار این بند همیشه به عینکت باشه...توو حیاط هم با بچه ها گرگ بازی نکن...ندو...اگه اینبار عینکت بشکنه دیگه برات نمیخرم ها!!اونوخ نمیتونی خوب جایی رو ببینی!با مریم هم صحبت نکن!اگه بهت گفت تو عینک مامان بزرگا رو میزنی باهاش دعوا نکن خوشگلم...برو به خانم معلمتون بگو...حالا برو تا مدرسه ات دیر نشده...راستی لقمه ی نون و پنیری هم که برات گذاشتم رو بخور...سیب رو هم زنگ تفریح دوم بخور...

                                      *************************************

عادت داشت که تنها بره مدرسه...به این فکر کرد که چرا باید چشماش انقد ضعیف باشه...چرا باید به قول دوستش مریم مجبور باشه عینکی رو بزنه که شبیه عینک مامان بزرگاست...چرا وقتی عینکش رو برمیداره همه ی دوستاش بهش میخندند و میگند قیافه ات شبیه موش کور میشه...چرا نباید با این قیافه هم کسی دوستش داشته باشه؟! چرا هیچ کس دوست صمیمی ش نمیشه؟ چرا کسی حاضر نیست لواشک هاش رو باهاش تقسیم کنه؟ چرا باید زنگ تفریح تنها باشه؟!آخه چرا؟!!...بعد همینجوری که داشت از کنار دیوار رد میشد و انگشتاش رو میکشید به آجرها با اون یکی دستش مقنعه اش رو درست کرد...جوری که اسم مدرسه ی راهنمایی پروین اعتصامی رو مقنعه اش پیدا باشه...جوری که مرتب باشه...بعد واستاد کنار دیوار و یه بار دیگه خم شد و گرد و خاکی که رو کفش های قرمزش نشسته بود رو با دستش پاک کرد...کفشای نو باید همیشه تمیز باشه...سرش رو که بالا آورد یه نگاه به اونطرف خیابون انداخت...به اونطرف خیابون میگفت تونل وحشت...چون اکثر بوتیک های اون سمت خیابون صاحب های جوونی داشت که وقتی میدیدندش بهش متلک مینداختن...اون وحشت میکرد..میترسید...حتی وقتی صداشون رو میشنید گوش هاش رو میگرفت و تا خونه میدوید...ولی به توصیه ی مامان دیگه هیچ وقت از اون طرف خیابون نرفت...یه نگاهی به مغازه ها انداخت...چشمش افتاد به پسری که رو پله های یکی از مغازه ها واستاده بود...داشت به دختر نگاه میکرد ...سعی کرد بهتر نگاه کنه...به چشماش فشار اورد که قیافه ی پسر رو بهتر ببینه...رفت لبه ی جدول واستاد و دوباره نگاه کرد...حالا میتونست بهتر قیافه ی اون پسر رو ببینه...داشت بهش لبخند میزد...تا مدرسه از خوشحالی هی دوید و لی لی بازی کرد...

                                   ********************************

کار هر روزش شده بود همین...هنوز جرئت نداشت که بره اون سمت خیابون...میترسید که همش خواب و خیال باشه...نکنه اشتباه میدید؟!اون پسر هر روز یه لباس قشنگ میپوشید و می اومد کنار پله ها وامیستاد...بعد دختر رو به روی مغازه اش که میرسید ...میرفت لبه ی جدول وامیستاد و اون سمت خیابون رو نگاه میکرد...به پسر نگاه میکرد که هر روز بهش لبخند میزد...با خودش گفت:این پسره منو دوس داره...هر روز صب برای دیدن من میاد توو پله ها...اخ جوونم یکی هم پیدا شد که منو با این عینک لعنتی دوس داشته باشه...حالا باید یه جوری بتونم از نزدیک ببینمش...ظهر میتونم با مامان به بهونه ی خرید لباس ازش ببینمش..آخ جووووووووووون...

                               **********************************

محکم دست مامانش رو فشار داد و گفت:مامان جونم میبینی؟!هر وخ با تو از این سمت خیابون میام هیچ کی بهم متلک نمیندازه...حتی بد هم نگام نمیکنن...کاش همیشه باهام بودی...مامان گفت:لوس نشو دختر ...کدوم بوتیک بود اون لباسی که میخواستی...یه نگاهی به جلو انداخت ...لبخند زد و گفت: همون بوتیکی که اون آقاپسره توو پله هاش واستاده...یه کم جلوتر...الان میرسیم...به بوتیک که نزدیک شدند هنوز اون پسر توو پله ها واستاده بود...توو دلش خندید و گفت: من که خجالت میکشم توو صورتش نگاه کنم...اصلن بهتره یه جوری بهش تنه بزنم که بفهمه منم دوسش دارم بعد اروم بگم ببخشید و اونوقت توو صورتش نگاه کنم...به پله ها که رسیدند سرش رو انداخت پایین و یهو رفت بالا...تا به پسر رسید دستش رو آروم زد به کمر پسر.......گوووومب....ومغازه دار داد زد:هی پسر آخه چقد بهت گفتم این مانکن ها رو نذار توو پله...مشتری ها بهش میخورند میفته وسط خیابون؟!خانم شما بفرمایید داخل..چیزی نشده...بفرمایید...


چهارشنبه نهم شهریور 1390 | 15:33 | ميس الی📝 |

سلام یکی یکدانه ی مامان...شاید  دیر باشد گفتن این حرفها...این نازکشیدن های مادرانه...این محبت های دیرهنگام...شاید دیر باشد گفتن این حرفهایی که قرار است الآن بشنوی...دقیقا مثل دیر آمدن تو...مثل دیر مامان شدن من...مثل دیر بابا شدن پدرت...دخترک عزیزم من را ببخش...برای اینکه هیچ وقت درکت نخواهم کرد...هیچ وقت دوست خوبی برایت نخواهم شد ...هیچ وقت نمیتوانم  مثل تو نگاه کنم به خیلی از چیزهایی که دوست داری رای مان یکی باشد...تو دوست خواهی داشت که من دوستت باشم و من اگر  این همه سال٬ این همه لحظه های طولانی از تو فاصله نداشتم شاید میتوانستم برایت دوست خوبی باشم...شاید میتوانستم مثل مادرِ تمام دوستانت همپای تو تا بالای کوه بیایم بدون اینکه نق بزنم که پاهایم درد میکند...شاید میتوانستم مثل مادر خیلی از دوستانت مثل تو  بی خیال خیلی حرف ها و نگاه ها کفش های آل استار بپوشم و شال های جیغِ دخترانه سرم کنم...شاید میتوانستم مثل مادر خیلی از دوستانت با تو در پارک روی سبزه ها حتی بالای سرسره ی آبی عکس های دونفری دوستانه بیندازم... شاید می توانستم مثل مادرِ خیلی از دوستانت نسبت به پسری که عاشقانه دوستش داری منصفانه تر قضاوت کنم...اما قبول کن که دیگر هیچ کاری از من ساخته نیست.. من الان بیست سال دارم و تو را ندارم...این تفاوت نسل...این تفاوت ثانیه به ثانیه ی نگاه ها و اعتقادات...خیلی زیاد است دخترم...میدانی...تقصیر مردیست که قرارست پدرت شود...او هنوز نیمه ی گمشده اش که من باشم را پیدا نکرده است...خودت فکرش را بکن...شاید سالها بابای آینده ات به دنبال من بگردد...بدون اینکه خودش بداند...بعد  به من پیشنهاد ازدواج بدهد و من بخواهم که او را بشناسم...بعد رضایت خانواده...دخترکم اصلن ممکن است خانواده ی بابای اینده ات من را نخواهند...بعد ما مجبوریم جلوی  همه ی حرف های آنها بایستیم و اصرار کنیم به با هم بودنمان...بعد عروسی...بعد ماه عسل...بعد روزهای خوش من و بابایت با هم...بعد اینکه یک شب بابایت بخواهد پدر باشد...بعد آن ۹ماه ...بعد...وای فکرش را بکن...شاید من آنوقت ۳۰ساله باشم...۳۰ سال تفاوت سنی...وای دخترم! همه اش تقصیر پدرت است که من را دیر پیدا خواهد کرد...که نیمه ی گمشده اش را که من باشم دیر خواهد دید..مرا ببخش بابت این همه فاصله ی سنی!!اصلن ببینم اگر.....اگر تو پسر شدی چه؟!

عصب کشی: آمارها نشون داده اکثر خانواده هایی که مشکلات بین نوجوانان و والدین در اونها جریان داره٬مسائل  ناشی از تفاوت سنی زیاد بین والدین و بچه هاشونه!!

چهارشنبه نهم شهریور 1390 | 0:17 | ميس الی📝 |

۱.ساعت۱۰:۳۰...انجمن ادبی...من دارم وسایلم رو با عجله جمع میکنم که برم خونه...یکی از بچه ها که خیلی واس ما کلاس میذاره و همیشه آخر کلاسا موقع خدافظی میگه:الی جون بوس بوس...یا گاهی هم میگه:الی ماچ (بعد دهنش رو یه فرمی میکنه توو هوا اصلن آدم حالی به حالی میشه)..امروز اومدم خیر سرم پیش دستی کنم  بلند داد زدم:صنم جونم...بوچ ماس(اساسا هروخ خودم نبودم یه گندی بالا آوردم حالا اینجا مثلا خیر سرم اومدم بگم بوس ماچ!)...امیدوارم متوجه نشده باشه چون گفت:چیکا کنم؟!نتیجه ی اخلاقی:خودتون باشید جانم...خودتون باشید...

۲.مامانم میگه:الی خانم حواست باشه ها...زنگ نزدی به میترا تبریک بگی!با اینکه کلا دلم نمیخواد الان زنگ بزنم بهش اما خب مجبوری میرم زنگ میزنم خونشون...مامانش گوشی رو برمیداره:

من:الو...سلام...خوب هستید خانمِ ایکس...منم خوبم...تَلبیکم میگم...من میخواستم زودتَل مزاحمتون بیام(!) ...بعد که دیدم همینجوری دارم گند میزنم توو حرف زدن اومدم خیر سرم جمع و جورش کنم گفتم: میلتا جون هستن من بهش تلبیک بگم؟!نتیجه ی اخلاقی:سعی نکنید که نشون بدید خیلی پاچه ورمالیده و زبون دراز و همه فن حریفید و میتونید یه کله پشت سر هم حرف بزنید...چون ممکنه بقیه فک کنن که شدید به تخم کفتری چیزی برا باز شدن زبونتون نیاز دارید!!

۳.+الو الی دانشگاه هنر تهران قبول شدم!!

من:(در حال نعره زدن٬ینی جدی جدی نعره میزدم):یا حضلَت عباس...........یا اَبَلفَض...خدایا کمکمون کن!!!!!!!!!!!(اساسا بنده امروز زبونم اصن نمیچرخید و کلا قاط زده بودم) نتیجه ی اخلاقی: سعی نکنید عواطف و احساسات خودتون رو یهو به منصه ی ظهور بذارید..اصن کار درستی نی:)

عصب کشی:این مورد آخری برام از همه شیرین تر بود!خواهرم اسکیس برا ارشد اول شد و دانشگاه هنر آورد...بنده از ظهر تالا دارم همینجوری بال بال میزنم از ذوق مرگ شدگی:))

سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 21:58 | ميس الی📝 |

+میدونی چیه؟!همه ی بدبختیام زیرِ سر توئه...

-کی؟من؟!چیکار کردم مگه؟!

+چیکار کردی؟!یعنی نمیدونی؟واقعا خنده داره...تو جلوی پیشرفت منو گرفتی...تو نذاشتی اونی باشم که میخوام...تو...آره خودت!

ـببین خودت عُرضه ی درست و درمونی نداشتی...پس بهتره تقصیره من نذاری...اصلن من چجوری میتونستم مانع پیشرفتت بشم؟!

+وای خدای من...باز داره طفره میره...چرا نمیخوای قبول کنی که همه ی بدبختیای من زیر سر توئه؟! من هر روز ۴ساعت تموم اینجا بودم...پیش تو...تموم لحظه های که میتونستم یه کار حسابی انجام بدم اینجا بودم...تو گفتی حالا درسو بی خیال بیا موهات رو اینجوری درستش کن...تو گفتی وضع بد بابا به تو چه برو به زورم که شده ازشون پول بخواه و دماغتو عمل کن...تو گفتی این لباس که دیگه قدیمی شده...۱ماه پوشیدی٬ببین دیگه اصلن بهت نمیاد...داره توو تَنت زار میزنه برو فلان مانتوی کوتاه و تنگُ بگیر...تو گفتی اون آرایش که خیلی هم ناجور بود بهم میاد...نکنه میخوای بزنی زیرش؟

- اومدیم و خواستم بزنم زیر تموم این حرفایی که گفتی...اون وخ چه غلطی میخوای میکنی؟هان؟نه میخوام بدونم میخوای چیکار کنی؟!

و بعد صدای شکستن آینه بلند شد...کنار تیکه های شکسته ی آینه دختری افتاده بود که از سرش خون می ریخت....

عصب کشی:۱.خود شکن٬ آیینه شکستن خطاست!!۲.خدا عیدی ماه رمضونمون  رو بهمون  داد...یه دنیا ممنونتم خداجون:)

سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 17:22 | ميس الی📝 |

زن:خسته شدم...میفهمی؟!من دیگه نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم٬فکر میکردم درست میشه...

مرد:خب آروم باش...آروم باش... تو میگی چیکار کنم؟من دوس ندارم زیر بار منت مامان و بابات باشیم !تو که خودت بهتر اونا رو میشناسی!تو که بچه ی اونایی میگی مامان و بابام ال و بل !پس من چطوری میتونم برم دستمو جلوشون دراز کنم برا چندرغاز پولی که برای خونه ی جدیدمون لازم داریم؟عزیز دلم چرا خودتو اذیت میکنی؟!اصلا شاید خدا خواسته که ما یه سال دیگه توو این زیرزمین زندگی کنیم!

زن:(درحالی که دارد گریه میکند لیوانی که روی میزست را پرت میکند به سمت دیوار)

مرد:(با صدای بلند)...چه میکنییییییییییییی ای مسلمان؟!

و هر دو با صدای بلند میخندند...به همین سادگی

عصب کشی:اقا ما این عبارت (چه میکنی ای مسلمان)از تو فیلم مختار افتاده توو دهنمون راس میریم  چپ میایم  هی میگیم!چه بِش کُنم دووو؟!

دوشنبه هفتم شهریور 1390 | 21:5 | ميس الی📝 |

سعی کرد خیلی آروم ازپله ها بره بالا...یهو خانم مارتین فیلس داد زد:هی ژِرِما...کی میخوای اجاره ی خونه ای رو که به گند کشیدیش  رو بهم بدی؟!همینطور که از پله ها می اومد پایین با خودش گفت: پیرزن خوک صفت...شانس بیاری که عصبانی نشم وگرنه امشب میکشمت...وقتی به پایین پله ها رسید یه لبخند تصنعی زد و آهسته گفت: اوه ...سلام خانم فیلس  دوس داشتنی...اتفاقا من همین امشب میخواستم بیام و اجاره رو بهتون بدم٬بعد همینطور که داشت توی کیفش دنبال چیزی میگشت گفت:خانم فیلس شما آنچنان صحبت میکنید که انگار یه خونه ی اعیان نشین رو به ما دادید٬ما داریم  توو یه اتاق کثیف زندگی میکنیم٬فکر نمیکنم کار درستی باشه که این موقع شب  بخواید اینجوری صداتون رو بلند کنید !بفرمایید اینم اجاره ی شما!معذرت میخوام که دیر شد...شب خوش خانم فیلس!...ناگهان فیلس پالتو ژرما رو از پشت کشید و آروم گفت: ژرما من صاحبخونه ی توام...نه همسر تو و نه حتی  مادرت که بخوام بدونم تا این موقع شب کجا بودی و یا اینکه چرا  یک هفته غیبت زده بود!اما میدونی همسایه ها پشت سرت چه حرفایی میزنند؟میگند تو یه فاحشه ای...ناگهان ژرما داد زد: خانم فیلس...همسایه ها هیچ وقت چنین حرفی نمیزنن...این حرفا رو شما برای من ساختید...بهتره کمتر توو کار من دخالت کنید در ضمن من به همین زودی از اینجا میرم اونوقت دیگه لازم نیست هر شب موقع خواب خودتون رو به زحمت بندازید و  تووی ذهنتون برای من داستان بسازید!...خانم فیلس گفت: هاه...فکر کردی من نمیدونم که تو یه  فاحشه ای؟ببینم از اون سه تا مردی که هرشب پیششون میخوابی کدوماشون قراره در آخر پدرِ بچه ات بشند؟!و ژرما در حالی که داشت با سرعت از پله ها بالا میرفت با عصبانیت داد زد: حرف زدن با مردها هیچ زنی رو تا الان   آبستن نکرده  فیلسِ بیچاره!

                                                  **************************

اوه...عزیزم...نمیدونی این فیلس احمق تووی راه پله ها چه مزخرفاتی رو داشت تحویلم میداد!!گاهی فکر میکنم اون حتما یک مرد بوده که  تووی یه شب طوفانی آخرسال  تبدیل به  زن شده!!با اون بازوهای مردونه و چونه ی بزرگی که داره مطمئنا مرد بوده!!اون حتی مثل مردها باسن   صافی  داره!!هاها..مطمئنم پدر و مادر بیچارش هم میدونستند که اون یه همچین موجودی میشه و به خاطر همین یه اسم پسرونه روش گذاشتن!!بعد در حالی که تووی آینه نگاه میکرد و شکلک در می آورد داد زد: مارتین فیلسِ دیوانه...مارتین فیلسِ دیوانه!!...

خسته که شد نشست روی کاناپه ی درب داغونی که فنرهاش از زیرش زده بود بیرون٬بعد جوراب نایلونیش را کشید پایین و گفت: هی پسر٬سرت رو از زیر پتو دربیار و اینجا رو ببین!ما داریم پولدار میشیم! حتما با خودت میگی ژرما یه دیوانه است که پول هاش رو تووی جورابش قایم میکنه اما باور کن میترسم!این پولِ زحمتایی که کشیدم ...خودت که میدونی!توو این شهر امنیت نیست٬هرلحظه ممکنه یه کاکا سیاه   جلوت ظاهر بشه و یه چاقو بذاره بیخ گلوتو بگه :یالا خوشگله!هرچی پول داری بده بالا تا گلوی سفیدتو  خَش خشی نکردم!...بیا این پولا رو باهم بشماریم!نمیذارم حتی یه پنی ازشون حروم بشه...برای یک شیلینگش هم برنامه ریزی کردم!اول یه خونه ی کوچیک توو اوهایو...شایدم  یه ماشین کوچولوی آبی رنگ٬همونی که تو دوسش داری...بعد هم!!اما به نظر من برای ما فعلا ماشین بهتر باشه!میشه یه سال دیگه رو هم تووی یه اتاق اینچنینی تووی محله ی نیدرها زندگی کنیم!...هی پسر....تو نمیخوای سرت رو از زیر پتو در بیاری؟توماس؟!با توام... دلم برات تنگ شده...بعد رفت آروم کنار تخت نشست و پتو رو زد کنار...ناگهان بهت زده به توماس نگاهی کرد و گفت:چرا گریه میکنی؟!ما داریم خوشبخت میشیم. نگا کن!فکرشم میکردی یه شب من و تو تنهای تنها بدون هیچ شریکی صاحب این همه پول بشیم؟عزیزم بذار کمکت کنم تا بشینی...بعد همین که بلند شد تا زیر بغل توماس رو بگیره و اون رو بکشه بالا تا به بالش تکیه بزنه ناگهان توماس هلش داد و گفت:عوضی...کثافت...از توو خونه ی من برو بیرون...دیگه نمیخوام قیافه ی نحست رو ببینم! گمشو برو...من به هیچ کسی نیاز ندارم...من دوس دارم توو این خراب شده بمیرم...تو یه خیانتکاری...مثل مادرم..مثل تموم زن ها٬گمشو کثافت. ژرما موهاش رو برد پشت گوشش و آروم گفت: اوه..انتظار چنین برخوردی رو ازت داشتم٬ تو حالا ناراحتی !اما من مجبور شدم این هفته تنهات بذارم...میدونی که کتاب نیاز به...یکباره توماس وحشیانه چنگی به صورت ژرما کشید و گفت:کدوم کتاب٬ لعنتی؟تو فک کردی من یه احمقم؟فک کردی چون دیگه نمیتونم راه برم٬چون دیگه با هیچ آدمی غیر از تو صحبت نمیکنم از همه چیز بی خبرم؟! من با همین دوتا گوشای خودم شنیدم که خانم فیلس دیشب به همسایه ی کناری میگفت که تو رو با اقای سیمون دیده!تووی کافه ی سیاها...اون راس گفته...تو یه فاحشه ای...نمیخوام پیشم باشی...نمیخوامت...من تو رو نمیخوام!!

ژرما در حالی که داشت گریه میکرد و به طور دیوانه واری دور اتاق میچرخید داد زد:توماس..بذار منم حرف بزنم  ...من با سیمونِ لعنتی هیچ جایی نرفتم!من یه هفته ی تموم تووی انباری خونه ش برای اینکه داستانی برام نباشه سر کردم...من این یه هفته شب و روز فقط و فقط کنار دستگاه تایپم بودم و داستان های اونو مینوشتم و مشکلات داستانش  رو برطرف میکردم ...امیدوارم عیسی مسیح تو رو ببخشِ...بابت این حرفی که به من زدی...برای این که دل همسرت رو شکستی...امیدوارم عیسی مسیح تو رو ببخشه...امیدوارم تو رو ببخشه...بعد پابرهنه و بدون اینکه پالتوش رو برداره از اتاق رفت بیرون!...توماس نگاهی به کتابی که پایین تخت بود انداخت:روی جلد کتاب اسم هانس سیمون و اون پایین تر خیلی زیر اسم ژرما وینتِرباتوم نوشته شده بود!...همین که خم شد تا کتاب رو برداره صدای وحشتناکی شنید!! صدای کوبیده شدن  ماشینی  به یک جسم!!صدای جیغ یک زن!!صدای وحشتناکی  که هیچ وقت تووی عمرمش نشنیده بود ...

دوشنبه هفتم شهریور 1390 | 13:25 | ميس الی📝 |

کامبیز:بیژی اونو نیگا تو رو قرعان...ای سرِ تختِ بشورَنِت  با این قیافت...من نمیدونم این دخترا چی میگن به خودشون با این شکل و شمایلشون!نیگا تو رو خدا...آخره خندس پسر!

بیژن:انقد هیز بازی درنیار ...مثه اینکه یادت رفته واسه چی اومدیم کانهو اکبر بیکارا اینجا واستادیم ها؟!ببین بخوای مسخره بازی دربیاری رفتما!گفته باشم که نگی نگفتی!

کامبیز:تو رو خدا..این تن بمیره اون دختر مانتو صورتیه رو نیگا کن..آکِله چه بپر بپری َم میکنه...مَ یه همچی زنی میخواما...پاچه ورمالیده و زبر و زرنگ....واسته توو رو مامان و بابام بگه من کامبیزتونو میخوام!

بیژن:ای خاک بر سرت...تو باس واستی توو روی مامان و بابای دختره..همین کارا رو کردی که اون بابا هم دخترشو نداد بت...

کامبیز:اون بابایی که شما فرمودین من از سرش زیاد بودم...بدبخ اون به بخت سیاه خودش لگد زد اخرشم خودش فهمید چه غلطی کرده...منم اونوقتا احمق بودم که دختره اونو میخوستم...بیا این عکسو توو گوشیم ببین...اینو حاجیت گرفته!من اینو میخوام!ای خدا یعنی میشه که بشه ؟تو هم بیا خواهر منو بگی که عزب اوغلی نمونی بلکم با هم فامیل شیم.

بیژن:هه...مگه رفیق چشه ؟این عکس هانیه توسلی رو از کجا آوردی؟ای کوفتت شه!پَ بگو چرا نصفه شب که میشه تختت شرو میکنه به لرزیدنا!!نگو که...

کامبیز:بَهَ هَ ...از کمالات شیخ ما چه عجب٬پنجه واکرد و گفت یه وجب!پ ن پ یاد تو می افتم رعشه میفته به جونم!!

بیژن:اه  ..خفه شو پسر...بی سیمُ بده بیاد بینم...به گوشم...بفرمایید قربان...نخیر قربان مورد مشکوکی تا الان مشاهده نشده...بله قربان...تمام!

دوشنبه هفتم شهریور 1390 | 0:23 | ميس الی📝 |

با خودش گفت که فقط برای اخرین بار...اگه برگرده قول میدم...قول میدم که دیگه این کثافت کاریا رو..این خاله زنک بازیا رو ..این خرافه پرستیا رو...همشون رو بذارم کنار...بعد خودشو ول کرد روی کاناپه و به سقف نگاه کرد....به سوسکی که رفت و قایم شد توو سوراخ سیم برق...بعد دست کرد توو جیب ربدوشامبرش و ساعتش رو یه نگاهی انداخت...موقش بود...فنجون رو برگردوند...سعی کرد دنبال یه شکل بامعنا و مفهوم بگرده...یه درخت چنار دید و درحالی که  چشماش داشت برق میزد گفت:وای ..ممنونم...ممنونم...این خط ها همیشه نسبت به من بردبار بودن...برمیگرده...برمیگرده...بلند شد تا برای خودش یه قهوه ی دیگه بریزه...صدای زنگ در رو شنید..همونجوری با همون قیافه و با فنجونی که توو دستش بود با عجله رفت تا در رو برای همسرش باز کنه...

نمای بسته:پله های ورودی سالن...یک فنجان شکسته و بدن  نیمه جانی که یک پاکت دادخواست طلاق تووی دستاشِ.  

یکشنبه ششم شهریور 1390 | 19:25 | ميس الی📝 |

میس الی...روزهایی که تا ساعت۶کلاس دارد و خسته و کوفته و شِرتول پِرتولی دارد میرود در ایستگاه سرویس های خوابگاه منتظر بایستد:

۱.روزهایی که کیف یک طرفه ام را شبیه پستچی ها می اندازم و مانتوهای رنگ تیره تنم میکنم روزهای بسیار قشنگی هستند...اصولن این روزها سرویس خوابگاه خیلی دیر میرسد...به همین دلیل من ترجیح میدهم این ۱۵یا۲۰دقیقه را فیلم بازی کنم...دقیقا نمیدانم در شرقی دانشگاه محسوب میشود یا نه!!اما در چند متری در ورودی یک دکه ی روزنامه فروشی هست...پسرها همیشه عادت دارند وقتی منتظر سرویس هستند بروند کنار دکه و سیگار بکشند یا ترق ترق آدامس بترکانند یا روزنامه بخوانند...بنده هم همیشه دوست داشته ام از آن آدم هایی جلوه کنم که از مسائل سیاسی خیلی چیز سرشان میشود( گرچه هیچ چیزی از سیاست سرم نمیشود)به همین خاطر میروم و دقیقا مقابل روزنامه ی کیهان می ایستم!!اینجور مواقع باید دستتان را بزنید به کمرتان و اندکی خم شوید...بعد چشم هایتان را جمع کنید و مو به موی انچه که پیش رویتان هست را بخوانید...البته من هیچ وقت حماقت نمیکنم و این مطالب را نمیخوانم...فقط به عکس ها خیلی با دقت نگاه میکنم و یک چیزی زیر لب میگویم ...البته باید صدایم به اندازه ای باشد که فردی که کنارم هست  متوجه شود دارم دری وری میگویم یا مثلا خیلی از زندگی در ایران خسته هستم و این ها...بعد میروم و بالای سر روزنامه ی شرق می ایستم...در این حالت باید انگشت شصتتان را از بند کیف اویزان کنید و بقیه ی انگشت هایتان را بگذارید تا برای خودشان بچَرند...بعد کله ی تان را کج کنید و لبتان را کجکی تر حتی...بعد هی چشمتان را خیره کنید و هی به حالت عادی برگردانید...آخر سر هم نفستان را درون لپهایتان حبس کنید و یهکو بدهیدش بیرون!!مثل اینکه یک بار سنگینی را از دوشتان برداشته اند و کلی راحت شده اید...در پایان میتوانید بعد از خستگی این فعالیت ها به عنوان جایزه یک نگاهی هم به روزنامه های ورزشی بیندازید..اما حواستان باشد خیلی سرسری نگاهشان کنیدو اینکه حتی یک لحظه هم به مجلات خانواده ی سبز و دنیای جدول اینها هم نگاه نکنید...کلی از پرستیژتان کم میشود...یا اینکه برای خودتان آدامس الیپس بخرید.

۲.روزهایی که تیپ خانومانه میزنم(اه..این دقیقا روزایی که همه لباسام کثیفه و مجبورم کانهو این زن۴۰ساله ها که بعد از عمری فکر  ادامه تحصیل میفته به جوونشون برم دانشگاه )در این روزها مجبورم شبیه سیخ و یا شاید هم میخ بایستم زیر درخت های کنار دکه که آفتاب نزند تووی سک و صورت و پَک و پوزم...بعد فقط جلویم را نگاه کنم و حتی کسی که می آید کنار می ایستد را نگاه هم نکنم!!انگار نه انگار که تو آدمی و این حرفا!بعد از ۱۵دقیقه سیخ واستادن(!) سرویس می آید و نجات پیدا میکنم!!

۳.روزهایی که مانتوهای روشن  می پوشم...و کوله پشتی ام را می اندازم و شبیه لاک پشت های نینجا میشوم  ...در این روزها اصولا باید خیلی آدم اکتیو و باحالی جلوه کنم خیرِ سرم...بعد میروم جلو دکمه و پِخ کنان از دکه دار میخواهم که یک شیشه آب معدنی بدهد...بعد با اینکه همین ۱۰دقیقه پیشش مثل این ندید بدیدها لبم به شیرِ آب سردکنه دانشکده بودم اما شیشه را میگیرم و قلپ قلپ آب میریزم  تووی معده ی وامانده(یه بار به جدم قسم نزدیک بود بترکم از بس آب خوردم!!واسه اینکه بگم چقد اکتیوم و از این اکتیو بودنه عطش دارم  مثلا و اینا)بعد که در بطری را بستم هی شیشه را از تووی این دستم پرت کنم تووی آن یکی دستم(این کار برای من که کلا تووی فعالیت های دستی!!مشکل دارم خیلی جانفرساست)...بعد هی از این ور جدول بپرم آن طرف جدول و از آن طرف بدوَم بیایم همین سر جدول که قبلش بودم(این نهایت اکتیو بودنه!یه چی توو مایه های بیش فعالی)...

۴.روزهایی که خودم هستم...در این روزها همه چیز خیلی عادی است...از خیابان رد میشوم و اصلن نگاه نمیکنم که ماشین می آید یا نه(اگه هم نگاه کنم زیاد فرقی نداره چون همیشه برعکس عمل میکنم..جایی که باید چپ رو نگاه کنم راست رو نگاه میکنم و جایی که باس راست رو نگاه کنم چپ رو)...میروم و پشتِ دکه می ایستم...بعد تا میفهمم یک پسری دارد نگاهم میکنم سعی میکنم یک جوری از تیررسش خارج شوم یا با گوشی ام بازی کنم...وقتی هم که میفهمم دختری دارد نگاهم میکند یکی از ان نگاه های خوشگلِ با محبت تقدیمش میکنم...بعد میروم و از دکه یک مجله ی موفقیت میگیرم...بعد صفحه ی فال هایش را می آورم و فال خودم و یک نفر دیگر را میخوانم...بعد هم سرویس می آید و طبق معمول من آخر از همه سوار میشوم و تا آخرین ایستگاه سفت و محکم میچسبم به میله ی وسط اتوبوس.

عصب کشی: وقتی تو در قلبم یکی هستی و همتایی نداری...اشتباه است که بگویم شبیه ماهی...وقتی قرار است ماه هم دوتا بشود !...آقا امشبم یادتون نره آسمون رو نگاه کنید ها:)

عصب کشی فوری: داشتم یک ایمیلی را میخواندم درباره ی همین دوتا شدن ماه در اسمان و اینها...بعد تووی ایمیل خیلی مودبانه (تاکید میکنم خیلی مودبانه)گفته بود که چقدر شاسخین هستند کسانی که این شایعه را باورکرده اند...گفتم بیایم بگویم شب را بیدار نمانید!!شماهم همچنان همان ماه تووی قلب ما باقی بمان که دانشمندان گفتند ماه همان یکی می ماند:)

شنبه پنجم شهریور 1390 | 19:57 | ميس الی📝 |

پنج شنبه وقتی مامان این ها رفتند همچون یک دختر عاقله و باغِله(اسم مونث بالغ)با این که به شدت حالم در قوطی تشریف داشت اما طی یک حرکت چکشی و توفَنگی احساس کردم که میتوانم خیلی مفید واقع شوم و کلا به عنوان یک عنصر مفید و موثر در جامعه ظاهر شوم و کاری کنم که حتی شما سینه کفتری در خیابان راه بروید و پُز من را بدهید و بگویید که وب من را میخوانید:

۱.برای اولین بار در عمرم تمام باندهای تلویزیون را روشن میکنم و تینِیج دریم میگذارم و شروع میکنم به اشپزی...موقع پخت غذا همیشه ی خدا احساس میکنم زحمت کش ترین زن عالم هستم و هر لحظه میخواهم در حالی که دستم را زده ام به کمرم بروم و یکی بخوابانم توی سرِ هَپَلِ کچلِ شوهرِ خیالی ام:)...بعد شروع میکنم به درست کردن لوبیا پلو از یک ور و شیربرنج از ورِ دیگر...بعد وقتی احساس میکنم کتی پری با این اهنگش دارد در و پنجره ی خانه را میلرزاند و انقریب است که کشتی به گل بنشیند(خونه رو سرم خراب شه)سعی میکنم همچون یک آریایی با فرهنگ و تمدن که خون کوروش و ارش و اریو برزن درش جریان دارد مراعات همسایگان گرامی را بکنم و با صدای کم اهنگ گوش بدهم ...  نتیجه ی اخلاقی:اشپزی کردن هیچ وقت نتیجه ی اخلاقی نداشته است اما نتیجه ی عملی اش این شد که انچنان شیربرنجی درست کردم که هر ادم دیگری دیده بود یحتمل برده بود و خورده بود و ظرفش را هم نیاورده بود شاید!!شده بود شبیه پلو از بس برنج ریخته بودم بعد انگار برای تزیینش دوتا قاشق شیر هم رویش مالانده بودم...یک وعضی...گنجشک ها هنوز دارند شیربرنج میخورند طفلی ها!!

۲.دنبال یک کتاب درست و درمان میگردم که بخوانم...چشمم میخورد به مجله ی کودکان که در نمایشگاه مطبوعات همینطوری میدادند دست ملت که برای رفتگانشان یک صلواتی ختم کنیم...همینطوری ورق میزنم...میرسم به موضوع((مسائل جنسی در کودکان)) ذوق مرگ میشوم...این یکی اش را نشنیده بودم تابه حال که چطوری هاست...خودم را پرت میکنم روی کاناپه و انچنان ذوقی میکنم با خواندن مجله که انگار دارم چی میخوانم حالا(!)بعد همینطور که جلو میروم کلا میبینم بچه داشتن هم خیلی سخت است ها...اصلن ملت حق دارند که به جای بچه دار شدن میروند ۴تا توله سگ می اورند و کلی هم پزش را میدهند حتی...چه بدانم باس حواست باشد که شرت خیلی نرم یا خیلی ضخیم برایشان نخری که حالت اونجوری شدن بهشان دست بدهد...وقتی میخوابند دست هایشان را بیرون از پتو بگذاری که یک وقتی خودشان را انگولک نکنند و اونجوری بشوند...حواست باشد که خودشان را به میله و نرده های پله نمالند چون اونجوری میشوند...بهشان کولی ندهی چون باز اونجوری میشوند و کلی چیزدیگر که اونجوری نشوند و هنوز هیچی نشده فنا نشوند...نتیجه ی اخلاقی: والا نسل ما که هرچه دستشان می امد پایمان میکردند حتی یک سری از خانواده ها که شرت را برای بچه یک نوع سوسول بازی و قرتی بازی و کلا چیز مسخره ای میدانستند..همینطوری یک شلوارِ پِر پِرو میکشیدند به بچه ی بیچاره و ولش میکردند به امان خدا...حالا یعنی نسل ما همگی مان  خودانگولک کننده هستیم  با این اوصاف؟!!بعدهم اینکه ما  نه تنها دستمان زیر پتو تشریف دارد بلکه گاهی در چله ی تابستان پتو را تا خرخره ی مان  بالا میکشیم و ان پایین ها هم هیچ اتفاقی نیفتاده است تا به حال!

۳.در حال حذف اهنگ ها و فیلم های مزخرف تووی لپ تاپم بودم که مثلا یک رحمی هم به این بیچاره کرده باشم و اینقدر چیزهای مزخرف توویش نگه ندارم...همینطوری که داشتم فیلم ها را گلچین میکردم چشمم به فیلم غرور و تعصب خورد...نمیدانم چرا اصلا حواسم نبود که نگاه کنم گرچه میدانم از روی عمد بوده چون دوس نداشتم بعد از خواندن کتاب ۵۰۰صفحه ای غرور و تعصب و داشتن یک سری خیالات در مورد شخصیت های مورد علاقه ام  یکباره همه چیز تووی ذهنم خراب شود و بخورد تووی ذوقم...با این حال ترجیح میدهم فیلم را نگاه کنم...لپ تاپ را میگذارم روی میز و دوتا بالش پرت میکنم روی زمین و روی پهلوی راستم دراز میکشم و با خودم قول میدهم پفکی را که کنار گذاشته ام را مثل ندید بدید ها همان اول فیلم نخورم و بگذارم برای قسمت های هیجانی...پلی را میزنم...فیلم شروع میشود..هجوم میبرم به پفک...فیلم را قطع میکنم...پفکم رابا ذوق و شوق  میخورم و دوباره فیلم را پخش میکنم...فیلم بدون اسم بازیگران و نام فیلم شروع میشود..یکهو سر و کله ی همه ی شخصیت های اصلی پیدا میشود...احساس میکنم واقعا خریت کرده ام که یک کتاب ۵۰۰صفحه ای را خوانده ام...خیلی از مسائلی که تووی کتاب هست تووی فیلم نیامده...فیلم در دقیقه ی ۵۴تموم میشود...بعد همینطوری بهت زده به صفحه ی سیاه مانیتور نگاه میکنم و تووی ذهنم کلی کارگردان و فیلم نامه نویس و عوامل فیلم را تشویق میکنم که اولین فیلمی بوده که یکهو رفته سراغ موضوع اصلی و بدون حاشیه بوده و کلا اسم بازیگر و اینها را اول فیلم نزده...و خیلی موفق بلند میشوم که بروم دست به آب...نتیجه اخلاقی: همیشه دقت کنید که فیلم چندتا سی دی بوده است!!نکند مثل ما سی دوم دوم را ببینید و کلی هم ذوق کنید که نشسته اید یک فیلم درست درمان دیده اید و بعد گندش در بیاید که قسمت اولش را یک جای دیگر ذخیره کرده بودید!!

۴.ساعت ۴بعدظهر زنگ میزند که  شارژرتان امده و اگر میشود لطف کنید الان بیایید چون ما نیم ساعت دیگر مغازه نیستیم و الان هم که امده ایم برای تحویل وسایل شما و یک چند نفر دیگری امده ایم...بعد از ۱ماه(دقیقا یک ماه)میروم سراغ ماشین که خیر سرم زنگ نزم به این اژانس کوفتی و در این گرما منتظر تاکسی تووی خیابان نایستم...کلا با در اوردن ماشین از تووی حیاط مشکل دارم...منتظر هستم که مثل دفعه ی قبلی ماشین را بمالم به دیوار و خودم را راحت کنم که خدا رو شکر مثل بچه ی ادم عدم خروج بدون مالش انجام میشود!فکرش را بکنید..ساعت ۴بعد ظهر..سگ هم تووی خیابان پر نمیزند بعد من دارم همینطوری با ماشین تووی خیابان میتازم و کیف میکنم...تووی مغازه خود صاحب اصلی نیست و رفیقش و اون یکی رفیقش هستند...همینطوری سرخ و سفید و بنفش میشوم و میروم تووی مغازه...بعد یک وینگی میکنم(اصولن وقتی تنها وارد یه مغازه میشم که چندتا پسر هستند یهو صدام تغییر میکنه شبیه صدای بچه گربه میشه و یه سلامی میدم که بیشتر شبیه اینه که بگم:وینگ)بعد همینطوری که دارم از خجالت آب میشوم باز با همان صدای بچه گربه ای تقاضا میکنم که شارژرم را بدهد...کلا با  این رفیقش مشکل دارم...خیلی احساس نمکدون بودن میکند...به جای شارژر یک عدد رادیو جیبی می اورد و میگوید بفرمایید...من هم از خدا خواسته برش میدارم که ببرم که مثل افغانی ها شروع میکند به هارهار خندیدن  که شوخی کردم بفرمایید این شارژرتون...یکی از ان لبخندهای انچنانی ام را که ساخته  خودم است و یعنی داداچ خیلی اشکولی را تحویلش میدهم و همینطوری که احساس میکنم خیلی اره و این ها از مغازه خارج میشوم !!نتیجه ی اخلاقی:سعی کنید بچه ی منظم و مرتبی باشید و وقتی شارژرتان بدون استفاده است همیینطوری به برق نباشد که ساعت ۴بعد ظهر که  اگر بزنی تووی سر سگ هم از خانه اش بیرون نمی اید مجبور شوید بروید شارژرتان را از اقا کمالیِ شهرتان بگیرید...

 

شنبه پنجم شهریور 1390 | 14:37 | ميس الی📝 |

دیشب بعد از دوسال که توو خونه ی خودمون حالم بد نشده بود دوباره زدم توو فاز تهوع و اینا...همیشه ی همیشه موقع بالا آوردن گریه میکنم...چون:۱. معتقدم استفراغ(با عرض پوزش) خیلی وحشتناکه... خیلی وحشتناکه که بخوای اونچیزی رو که خوردی رو بدی بیرون...اونم چی؟!از دهنت!...۲.معتقدم امکانش هست که آدم انقد حالش بد بشه و عق بزنه که معده اش کَنده بشه و از توو دهن و دماغش مثل رشته ی اشی بیاد بیرون حتی گاهی میترسم که نکنه کلیه هام که همیشه موقع بالا آوردن انقد درد میگیره از جای اصلیش تکون بخوره...۳.معتقدم امکانش هست انقد عق بزنم که خون بالا بیارم و من از دیدن خون وحشت میکنم...۴.معتقدم خیلی چندش اور و غیر عادیه که انقد حالت بد باشه که حتی از توو دماغت هم هر چی خوردی بیرون بیاد(از این یکی خیلی میترسم بوخودا)...به همین دلیل دیشب که هی مامانم میگفت دکتر گفته باید بالا بیاری یه عالمه گریه کردم که چرا چنین حرفی میزنید؟!مگه زوره آخه؟( این حرفِ یه جورایی برام حکم فحش ناموسی داشت حتی)...بعد مامانم گفت که تو چرا اینجوری هستی و مگه بالا اوردن گریه داره یا مگه کاریِ که تاحالا انجامش نداده باشی که اینجوری میکنی؟!بعد مامان این حرفا رو که زد من کله ام رو کردم زیر پتو و از همین زیر داد زدم که حالم خوبه و شما برید حسینیه..نگران منم نباشید...قرار که نیست بمیرم... مامانم رفت که آماده بشه ...نه برای رفتن...برای اینکه یه لگن کوچیک بیاره و منتظر شه که من کلم رو از زیر پتو بدم بیرون و همونطور که دهنم رو باد کردم هر چی خوردم توو لگن بالا بیارم(آخه راستش من همیشه اینجوری بودم که تا اومدم بدوم برم توو دستشویی همینجوری توو راه دهنم رو باز گذاشتم و بالا آوردم  و وقتی رسیدم توو دستشویی دیگه کاملا تخلیه شدم!!)...در اتاقم بازِ و بابا نشسته رو کاناپه ی جلو در اتاقم...بعد هی داره غر میزنه که:باباجان خب روزه نگیرید...اخه مگه من و مامانت از اون پدرمادرایی هستیم که مجبورتون کنیم ؟!نگیر باباجانم ...نگیر...چیزی هم که نمیخورید...شدی مثل جوجه کلاغ(خیلی ممنون واقن!!)...که یهو بنده مثل موجودی که بهش جت وصل کرده باشند از زیر پتو پریدم بیرون...بعد همینجوری که داشتم میدویدم که برم توو دستشویی مامانم هم همپای من میدوید و لگن رو گرفته بود زیر دهنم(وای توو اون لحظه خندم هم گرفته بود..مثل فیلمایی که بازیگره میدوه بعد فیلمبرداره رو این ریل ها سریع حرکت میکنه و از قیافه ی طرف فیلم میگیره..مامانم دقیقا شبیه فیلمبردارا شده بود...)بعد همین که رسیدم توو دستشویی شنیدم که بابام داره میگه: خب باباجان غذاتون رو درست و حسابی بخورید دیگه...آخه چرا اینجوری میکنید؟!دو روز دیگه ناقص میشید..اصلن از فردا لازم نکرده دیگه روزه بگیری!!  ...بعد من همونجا یه عالمه گریه کردم .......خیلی...نه به خاطر حرف بابام...به خاطر اینکه دنبال یه بهانه بودم...برای گریه کردن:((

عصب کشی:۱.حال جسمی م تاحدی خوبه اما حال روحی نچ!!۲.آدم دلش تنگ یه نفر که میشه دنبال هزارتا بهانه میگرده برا گریه کردن...۳.الان قیافم شده شبیه اینایی که سو تغذیه دارند بعد رنگشون زرده و پای چشماشون کلی گود شده:((...۴.دیشب خودم ساعت۲مثل اشکولا پاشدم برا خودم مراسم قدر گرفتم..اه گند بزنند این جسم و این احساسات دخترونه رو!

چهارشنبه دوم شهریور 1390 | 18:56 | ميس الی📝 |

خواستم یک پست بلند بالا بزنم و درمورد شهریور و این که در این یک ماه چه میکنم و به چه فکر میکنم و این ها حرف بزنم ...ولی دیدم انقد کار دارم که نمی شود با جان و دل وقت بگذارم برای چنین پستی ..باشد برای بعد

فقط امدم بگویم اگر این وبلاگ نویسی عنوان برتریت در خاورمیانه را برایمان به همراه داشته و دارد ...توانایی این را هم دارد که از اینجانب یک عدد روانشناس درجه یک و حتی برتر در منطقه که چه عرض کنم برتر در دنیا بسازد...

بنده با یک سال و 3ماه نوشتن در این وبلاگ و وبلاگ قبلی به اطلاعاتی دست یافته ام که یک روانشناس زبده نیز از درک انها عاجز است چه رسد به اینکه بخواهد یک دفعه ای و زورتی به انها برسد:

1. نظرات دو پست قبل نشان داد که جوانان این کشور غیور کلا توهمی تشریف دارند و نصف زندگی شان را در خواب و خیال و توهم فانتزی به سر میبرند.

2.به اینجانب اثبات شد که ما ایرانی ها واقعا از آن دست انسان هایی هستیم که برای کاری که بالای ان کلی زحمت کشیده شده و کلی مخ مچل شده ارزش پایینی قائلیم و در عوض کارهایی که خیلی سرسری انجام می شود را بیشتر میپسندیم...شاید مشکل این باشد که هنوز بین کارهای دقیق با کارهاییی در درجات پایین تر قدرت تشخیص نداریم(نمونه ی بارز پست قبلی من که سه سوته نوشتم و بیشترین بازدید و تا حدی بیشترین نظر رو داشت در صورتی که پست هایی رو که کلی روش فکر کردم و ذوق  گذاشتم و فکر میکردم مورد پسند واقع بشه یا اصلن توجهی بهش نشد یا چند مورد نظر داشت که وقتی خوندمشون دعا کردم ای کاش همونا هم نظر نذاشته بودن!!)

3.دور از جان شما عزیزان ... ایران یک جماعتی از جوانان خودارضا را دارد!! آنچه که خیلی ها سرچ میکنند و به وبلاگ من میرسند:

1....مصنوعی!! 2. ...مصنوعی و خود ارضایی با...!! 3. عکس صکصی!!  4.دختر افعانی که بهش تجاوز شده!!  5.سفیده خوشگل!!(حالا نمیدونم این شخص دقیقا دنبال چی بوده!!)   6.دختر با شرت سفید    7.عکس ثکسی ( واقعا این مورد رو که دیدم داشتم میمردم از خنده!!فک کنم طرف از خارج اومده بود نمیدونس اینجا این موارد کلا فیلتری داره!!آی پیش ایرانی بود!!یعنی بدون وی پی ان دنبال عکس اونچنانی میگشت!!چه توقعاتی دارن مردم)

و خب خیلی موارد دیگر که هست و درستش نیست نام ببرم!!

فکر کنم همین سه مورد هم کافی باشد که بخواهند به من در باب شناسایی  جوانان و معضلاتشان یک دکترای افتخاری بدهند.

عصب کشی:گوشیم رو دادم دسته داداچه که باش بازی کنه...بعد یه شماره ناشناس زنگولیدی...اونم پررو پررو جواب داده...میگم بچه آخه تو هنو صدات مردونه نشده شبیه دختراست خجالت نمیکشی ج دادی؟اگه طرف اونور خط اغوا میشد چی آخه؟!!...912 بود طرف..فک کن!!شوهر تهرونیم پرید :)



سه شنبه یکم شهریور 1390 | 18:36 | ميس الی📝 |

ساعت۸شب:در  شب قدر مرا هم دعا کن...آنچنان که باید...در کنار بهترین هایی که میخواهی...شاید قلبی هم باشد که برای تو میتپد...شاید خدا خواست و ما با هم شدیم!===از طرف یه شماره ی ناشناس...واکنش بنده:چشمام مثه این بچه هایی هس که هنو پوشکشون میکنن...بعد بچه هه داره ۴دست و پا میره...یهو میبینه شکمش میخواد کار کنه سریع میشینه ...زل میزنه به یه جا...چشماش همینجوری می مونه ها...مثل اینکه حالا چه خبره و آره !!دقیقا قیافم اونجوری شد!!

ساعت۸ و ۱۵ دقیقه: عزیزم...بودن در کنار تو همیشه آرزوی من بوده و هست...آرزویم این است که تقدیرم با تو معنا پیدا کند....کسی که همیشه به یاد تو بوده و هست...====از طرف همون شماره ی ناشناس...واکنش بنده:اینبار قیافم شبیه اینایی شده که مهمونی دعوت دارند بعد همچین رفتن لم دادن رو مبل کرمی رنگ نشستن...بعد این لیوان شربتشون رو هم همچیی با ناز و غَمیش دستشون گرفتن قلپ قلپ میخورن یهو متوجه میشن انگار اسهال به جوونشون افتاده و اینا...بعد جرئت نمیکنن که یه تکون کوچیکم به خودشون بدند که کمترین حرکتی گند نزنه به زندگیشون...سعی میکنن خودشون رو سفت و محکم داشته باشن و تکون اضافی نخورن..بعد هرکی باشون حرف میزنه اصلن دیگه حواسشون نی و آره!!دقیقا قیافم اونجوری شد!!

ساعت۸و ۴۶دقیقه:دوست دارم من و تو در کنار هم همیشه بمانیم و تنها به عشق فرداهایمان فکر کنیم...تنها و تنها به عاشقانه هایمان....===از طرف همون شماره هه ناشناس...واکنش بنده: شبیه این مامانایی شدم که بچه هه رو لباسشون شیر بالا آورده...بعد بچه اولی هم هس...مامانه هم سوسول...همینجوری مامانه داره عق میزنه و با دستمال لباسش رو تمیز میکنه و سعی میکنه کسی نفهمه چقد اصلن چندشش شده و آره!!دقیقا قیافم اونجوری شد!!

ساعت ۹ و ۱۲دقیقه: دوست دارم تو را در آغوش بکشم...دوست دارم بوسه بر لب هایت گذارم...دوست دارم دست در موهای لخت و ابشارگونه ات کشم و نفسم را با نفس های تو میزان کنم...===از طرف همون شماره هه...واکنش بنده:دارم توو ذهنم تحلیل میکنم که خب بابا اینا همه جواب مزاحمات رو ندادی حالا جواب اینو بده ببین طرف کیه!!چی جوابشو بدم؟!مثلا بنویسم شما؟!نه ضایه ست!!بگم التماس دعا عزیزه ناشناس!نه خب اینم تابلوئه!!بگم مرا در این شب ها از یاد مبر دوستی که نمیشناسمت؟!یا مثلا ای کاش میدانستم کیستی تا دعایم را با نام تو همراه میکردم!!یُعِی ..اه اه اه...خیلی چندشه...اه بابا خب کی هستی خب..اه میمیری اسمتو بزنی آخه..حالا چجوری بفهمم کیه!!:((

ساعت۹و ۲۱دقیقه:ای وای ببخشید شرمنده...من میخواستم به یه نفر دیگه اس ام اس بدم گویا شماره رو اشتباه وارد میکردم...معذرت میخوام ازتون...===از طرف همون شماره...واکنش بنده:کاملا دفرمه شده....در حالی که زیر پوستی دارم میزنم توو سرُ بارِ خودم و توو دلم میگم: عَ بختَ کور!عَ!!

عصب کشی:۱. بنده خیلی خرسندم که هیچوخ جواب شماره های ناشناس رو ندادم...چون بعدا گندش دراومده که اشتباهی اس میدادن!!...۲.ای بابا...خب اس ام اس میخواید بفرستید دقت کنید خب!!یه وخت دیدید آدم اهل دلی چون من اونور خطِ اشتباهیتون(!) بود و با یه اس فکرش رفت پیش خیلی ها!!والا به خدا ...آرامش نذاشتن برامون حتی!۳.وای من همین الان فهمیدم که یهویی شهریور شد!!چقد زود...فقط یه ماه دیگه میتونم خونه باششم..بعدش بازم دانشگاه:)) کلی ناراحتی با کلی آخ جونی

سه شنبه یکم شهریور 1390 | 0:30 | ميس الی📝 |