دندان هایم را جا گذاشته ام...جایـــــــی ツ

واقعیت ها از پنجره ها، از زیر درز درها، از تووی منافذ کولر، خودشون رو میرسونند تووی خونه. هیچ راه قانونی برای ورود بدون مجوزشون به خونه نیست. میشینند روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون. منتظر میشند که از بیرون برگردید. چایی رو دم میکنند و پرده ها رو کنار میکشند، ساعت رو 3 ساعت به عقب میکشند و رادیو رو روشن میکنند. روی غریب ترین موجِ شناخته شده تووی دنیا. منتظرتون میشند و بعد از چشمیِ در، نگاه میکنند که اومدید یا نه. در رو براتون باز میکنند. بغلتون میکنند. راهنماییتون میکنند که روی کاناپه ی جلوی تلویزیون بشینید. براتون چای تازه دم میریزند. خودشون رو معرفی میکنند. تشکر میکنند بابت تموم این مدتی که سرپرستی ِ یه" فانتزیه ِ هیچ وقت محقق نشده ، یه خیال ِ وهم برانگیز ِ الکی "رو به عهده داشتید. بعد دست ِ خیال ِ وهم برانگیز رو میگیرند و دقیقا از همون راهی که اومدند میرند. از پنجره، از زیر درز در، و یا شاید از منافذ کولر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:5  توسط ميس   | 

گریه که کنید، بعد چندین بار پلک بزنید و بار اخر، چشم هاتون رو نیمه باز بذارید، جوری که مژه هاتون رو به پایین باشه اما بتونید یه چیزایی رو ببینید، یه عالمه چراغ رنگی میشینه روی مژه هاتون. بیشتر قرمز و زرد. دنیا رو چراغونی شده میبینید اونوقت. به امتحانش می ارزه. حتی اگه شده واسه یه بار. 

پ.ن: حال و هوای ِ بارونی الان! من دنبال هر بهونه ایم برای دعا کردن. حتی زیر بارون اسیدی،زیر ابرهای باردار ، یا حتی زیر بارون های تصنعی ِ باریده به اجبار.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:0  توسط ميس   | 

صبح را شبیه یک کارمند ِ میانسال ِ کارکشته ی خسته از محیط تکراری ِ کار، از خواب بیدار شدم. مقاومت احمقانه در برابر خواب، لجبازی با قرص های سرماخوردگی، قهر با نون و پنیر و چای.
ساعت ده صبح،خانم کارمندی بودم که تووی راه بچه هایش را تا مدرسه رسانده، از اتوبوس جا مانده و یک ربع در ایستگاه معطل مانده، ساعت عروسیش را تووی اتوبوس واحد گم کرده ، از اتوبوس پیاده شده، جوراب نازک ِ مشکی ِ زنانه اش را با پارگی ِ جزئی ولی نمایانی دیده، تا محل کار دویده، با منشی ِ زشت و زبان دراز ِ اداره بحث کرده، تووی اتاقش رفته و پشت میز چوبی ِ مشترک با همکارش نشسته، به کاکتوس ها آب داده، چندباری بی دلیل روی پانچ کوبیده، منگنه را پر از گیره کرده، به مستخدم گفته فلاسک ِ قلابی ِ که نیم ساعت هم چای را گرم نگه نمیدارد را پر از چای کرده و برایش بیاورد، منتظر اولین پرونده ی کاری مانده و با خودکار روی صفحه ی تقویم ِ روز گذشته، لیست خوراکی هایی که باید بخرد را نوشته. همینقدر تحلیل رفته در روزمرگی ها.
میانه های روز، جوانی بودم که در عادی ترین شکل ممکن ، شبیه به تمام روزهای دیگر زندگی اش، راهی را رفته، حرفی زده، گوش داده، نگاه کرده، چهارثانیه زودتر از سبز شدن چراغ، از خیابان گذشته، به کتابهای تووی ویترین مغازه ها نگاه نکرده، حواسش بوده که داربست های ساختمانی خطرناک است اما دقیقا از زیرشان رد شده، به جای پیاده رو، از گوشه ی خیابان راه رفته و با شاخ و برگ درخت ها جنگیده، تووی شیشه ی مغازه ها خودش را نگاه کرده، تفاوت قدم هایش را با عابر جلویی شمرده، تووی جوب آب دنبال چیزی گشته که نمیداند چه باید باشد، به برگ های ِ به غایت زشت شده ی درخت ها در مرداد، زبان در آورده، و در نهایت در خنک ترین جای ِ ممکن اطراق کرده و به دور از افتاب ِ خفه کننده ی وسط روز، چرت زده. 
در امتداد رو به عصر، نوجوانی بودم که حوصله ی پیاده روی داشته، دلش سایه ی کنار دیوارها را خواسته، گوش کردن به اهنگ های ِ رخت بربسته ی رنگ باخته در حافظه ها را خواسته؛ به دوستانش زنگ زده و هر کدامشان را در گوشه ای از شهر یافته، تووی حالش خورده و مستقیم، دقیقا از قسمت ِ آفتاب گیره پیاده رو، تا خانه ، با بلند ترین قدم های ممکن رفته. 
در امتداد ِ رو به زوال غروب ، با صدای شنیدن اذان، شبیه به بهانه گیر ترین بچه های توو دنیا، جلوی پنجره رفته، با دستگیره ی پنجره زور ازمایی کرده، از پشت شیشه به پنجره های ِ رو به تاریکی ِ خانه ی همسایه نگاه کرده، به اسمان نگاه کرده ، به دودکش نگاه کرده، به انتن، به کلاغ ها، به دیوار، به آجر ، و تا توانسته گریه کرده.
الان، در بچه گانه ترین حالت ممکن ، شبیه به تمام ِ بچه شدن های بعد از گریه ، نشسته و شبکه ی پویا نگاه میکند. و لابد برای آخر شبش، راس ساعت 00:00 برنامه ی مرگ تا روز بعد را چیده.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:33  توسط ميس   | 

راه پله های اضطرار، راه پله های فرار

فرار از آتش ، فرار از زلزله، فرار از حمله.

حقیقت این است که این راه پله های ِ همیشه داغ ، هیچ وقت راه فراری برای اتفاقات پیش بینی شده از تلویزیون و رادیو و حادثه های ِ تلخ ِ خانه ویران کننده نبوده است. 

این راه پله ها، مامنی ایستاده در اوج، برای آدم هایی بوده است که در عصرهای ِ بلند تابستان، در آفتاب ِ مُرده ی پاییز، و در کشاکش ِ روزهای ِ سرد و یخ زده ی زمستان ، به نرده هایش تکیه داده اند، از سَر ِ دلتنگی ، تا جایی که توانسته اند گریسته اند، سیگاری گیرانده اند و در نهایت از تمام ِ زندگی شان ، مضطر، بدون راه فرار، فرار کرده اند.

پ.ن: عاشق ِ همیشه ی راه پله های اضطراری آپارتمان ها، این من !

پ.ن: 2.از عواقب "دریتا کمو" خواندن در عصر ِ نیمه سوخته ی یکشنبه :)

http://s6.picofile.com/file/8203894626/3_5_2_.mp3.html

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:16  توسط ميس   | 

من آدم ِ طُعمه شده ی زوج های جوانم ، طعمه ی دوست دخترو پسرهای ِ نشسته روی نیمکت های ِ دو نفره ی تووی سایه ،نشسته در ردیف ِ سنگ های ِ در کنار گلهای ِ اردی بهشتی لانه کرده ، منتظرانِ عاشق ِ دست در دست ِ ایستاده در ایستگاه های ِ اتوبوس، عشاق ِ بستنی های ِ میوه ای به دست ِ پیاده روهای ِ انقلاب و ولی عصر! من همان کسی ام که انگار روی پیشانی اش نوشته اند : " دوربین هایتان را به من بدهید، من عکاس ِ شما میشوم". همان کسی که وقتی از یک جایی رد میشود و کوله اش روی دوشش سنگینی می کند، دست هایش پر از پاکت های ِ کوچک و بزرگ است ، یک نفر صدایش میکند و میگوید : " میشه از ما یه عکس بگیرید؟!"
و چه جوابی میدهد؟! خب معلوم است!! این من ِ کوله به دوش میگردد دنبال یک گوشه برای پاکت هایش ، با شوق ِ بچه گانه ای که دست هایش انتظار یک هدیه ی بزرگ ِ از قبل وعده داده شده را میکشیده، دوربین را میگیرد و جواب میدهد: من چهارتا ازتون میگیرم! 
و بعد از زوایای مختلف ، با فرمان های ِ "یه کم بهم نزدیک بشید، ، آقا اخم نکنید، خانم بیشتر لبخند بزنید، و با صدای ِ بلند ِ شمارش معکوس از سه تا یک ، چِرِق عکس میگیرد !
اگر تووی پارک ها، گوشه ی ِ دیوارهای ِ پیاده روها؛ روی نیمکت های ِ حیاط موزه ها، در کنار ردیف ِ گلهای ِ به آفتاب سلام کرده ی بهاری، یک نفر را دیدید که چهارتا عکس میگیرید بدانید که منم !! همانی که عکس هایی که میگیرد تووی گوشی های ِ دختر و پسرهاییست که نمیشناسد! همانی که بعد از گرفتن عکس ها،هنوز چهار قدم دور نشده ، برای همیشه ؛ از سِمَت ِ عکاسی تمام عکس های ِ دو نفره ی زیبای دنیا ، خَلع میشود .

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:32  توسط ميس   | 

اینهایی که کتاب به دست ، در عمیق ترین خلسه ی شناخته شده در دنیا، مینشینند روی صندلی های ِ زیادی کوتاه ، زیادی بلند، زیادی سخت و زیادی راحت ِ کافه ها، پشت شیشه های سرتاسری ، رو به دنیای ِ آدمهایی که انگار جا مانده اند از تمام ِ رویدادهای ِ دنیا - آدم های ِ بچه در بغل ، آدمهایی با چشم های ِ پیگیر ِ کفش ها و شلوارهای تنگ و گشاد ِ دختران جوان، آدمهای ِ خسته از اضافه کاری ها -همین های ِ ناظر بر تمام اتفاقات، از پشت شیشه های سرتاسری ِ کافه ها، این هایی که انگار در آرامش محض ِ راهیافته از ابدیت به حالَند، اینهایی که به تفکیک ،گاهی یک کدامشان، سر تا ته زندگیشان را بتوان یک "خلاصه ی خبرهای " ساعت 9 شب کرد، همینها بگویند مگر میشود تووی کافه های خلوت، تووی کافه های شلوغ ، کتاب خواند؟! کتاب خواند و بعد بی خیال ِ نگاه کردن ِ پنهانی به کرشمه های هنوز ناپخته ی دختر ِ نشسته روی صندلی کناری بود؟! بی خیال ِ خنده های ِ هنوز قانونی نشده ی دختران و پسران ِ 16 شاید هم 17 ساله شد؟! بی خیال ِ شنیدن ِ داستان های درام ِ خانم و اقایی که چند میز آنطرف تر نشسته اند؟! و حتی ِ بی خیال ِ ضرب گرفتن ِ کفش های ِ مردانه روی کفپوش های ِ چوبی شد؟! این خیانت است، بزرگترین خیانت، نه به ادمهای اطراف ، و نه به قهوه های تلخ و چای های پر رنگ و بستنی های آب شده، که خیانت در حق ّ تمام سطرهایی که چندین و چند بار خوانده میشوند و هیچ چیزی ازشان ، عاید ِ این ذهن های ِ فرو رفته در ادمها و منظره ها و قهوه ها نخواهد شد. 
پ.ن : در باب ادم هایی که تووی کافه ها کتاب میخوانند، می نویسند و همیشه ی خدا ، و شاید تا آخر این دنیا، برای من تعجب برانگیزند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:32  توسط ميس   | 

5سال تمام از این مسیر بگذری و چشم بدوزی به ساختمان های سمت چپی و با خودت بگویی چطور روی دیواربعضی از این خانه ها عکسی از یک شهید، یک در ِ قدیمی ِ این سمت و آن سمت گلدان گل نِشَسته، و یا یک جمله ی تاریخی نیست؟!
5سال تمام از این مسیر بگذری و چشم بدوزی به دیوارهای پادگان و گل های نقاشی شده بالای دیوار و با خودت بگویی روی دیوار کدام پادگانی تا به حال به جای سیم خاردار ، گل روییده است؟
5سال تمام زل بزنی به جلو و با خودت فکر کنی این کوه ها روز به روز انگار عقب تر میروند، برج میلاد روز به روز تووی چشم هایت کوتاه تر میشود!! ماشین ها تک سرنشین میشوند!! ماشین ها حتی آنطرف خیابان، با چرخ های پنچر ، بی سرنشین میشوند.
بعد یک روز، دقیقا 5 سال و11 ماه و 3 روز ازآن گذشته، نگاه کنی و ببینی دیگر نه ساختمان ها توجه ت را جلب میکنند، نه سفید کردن دیوارهای پادگان برایت سوال میشود، نه ماشین های تک سرنشین ِ پر از گرد و خاک اعصابت را بهم میریزند ،نه سربازهای ِ پیشانی به تفنگ چسبانده ی موقع دیده بانی دلت را میسوزاند !
چشمت میدود دنبال ابرها، که چه بی رحم ، بی باران آمده اند و رو سیاه میروند!! و بعد گوش کنی به صدای راننده، که طبق معمولِ این پنج سال و 11 ماه و 3 روز هیچ تغییری نکرده! هنوز فحش میدهد به برف ِ روی کوه ها! به انتن ِ برج میلاد، به دیوارهای بلند پادگان،به سربازهای تنهایی که چشمانشان را زیر نقاب کلاه قایم کرده اند، به معماری ساختمان ها ، و به ماشین های تک سرنشینی که بیخود و بی جهت فقط بلند بوق بزنند! بوق، بوق ، بوق

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:51  توسط ميس   | 

گیریم که درست باشد، من هم مثل شما!اصلا تسبیح های ِ گِلی، خدایگان ِ تسبیح های ِ دنیا، با آن بوی ِ خاک ِ باران زده شان که تمام ریه هایتان را قبضه میکند، اما ، اما قبول کنید تسبیح های ِ شش رنگ ِ دانه شیشه ای زشت نیستند، نور ِ خزیده تووی دانه هایشان را صلاه ظهر دیده اید؟! یک مسجد ِ نصیر الملک یکباره روی دست هایتان بنا میشود !! نگویید که عاشق آفتاب ِ دویده از تووی شیشه های رنگی روی گونه هایتان نیستید!!نگویید که ته دلتان یک سرسرای قدیمی نمیخواهید که افتاب ِ موقع خواب قیلوله ، از پشت شیشه های شش رنگش بیفتد روی فرش!! نگویید که به عشق ِ دیدن ِ یک دنیای رنگی، هیچ وقت ِ خدا تووی کودکی تان از پشت پوسته های رنگی ِ شکلات، به دنیا نگاه نکرده اید!! نگویید با هرچه رنگ تووی دنیاست قهر کرده اید!! اصلا شما تا به حال یک تسبیح ِ شش رنگ ِ دانه شیشه ای دست گرفته اید؟! اصلا شما تا به حال با یک تسبیح شش رنگ ِ دانه شیشه ای خدا را تووی ذره ذره های نور نگاه کرده اید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:59  توسط ميس   | 

من دلم یه برف ِ درست درمون میخواد، یه برف ِ جون دار، یه برف که بالا شهر و پایین شهر و مرکز شهر نشناسه، همه جا بباره ، اونقدری که همه دوباره بریزیم توو پارکا . به غریبه و آشنا، به پیر و جوون ، به دختر و پسر، به عابرای تووی پیاده رو، به ماشینای بدون زنجیر چرخ، به کارمندای ِ خواب مونده ی کیف به دست حتی ، گوله برفی پرت کنیم، آدم برفیای نصفه و نیمه بسازیم ، قایمکی و به دور از چشم بقیه یه تیکه برف بذاریم تووی دهنمونو به این فکر نکنیم که یه قلمبه ی اسیدی ِ سرطانی رو بلعیدیم، سرماخوردیگیمون تازه خوب شده، نوک انگشتامون چقدر کرخت شده و یا اینکه با یه دماغ یخ کرده ی قرمز رنگ، چقدر زشت میشیم.

ببخشید، دستکشای من کجاست؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:8  توسط ميس   | 

تقصیرِ این هوای ِ بهاری باید باشد، که یکهو از بین آن پونصد و خورده ای آهنگ ، آهنگ ِ سال تحویل سال 89 بیاید، بعد یکباره فرزاد فرزین آن آخر صدایش را بلند تر کند و : هوای خونه برگشته، تموم جاده بارونه، یه حسی توو دلم میگه ، تو نزدیکی به این خونه " بعد این وسط شما به جای اینکه یادتان بیفتد به خیل ِ عظیمی که شور ِ حسینی گرفته بودشان و تا مدت ها این اهنگ را گذاشته بودند زنگ خور ِ گوشیشان، مستاصل شوید که : " روبان قرمز رنگ دور سبزه ها را بسته اید؟!سنجد ها را ریخته اید تووی ظرف؟ساعت قدیمی زنگ دار را گذاشته اید برای ساعت تحویل؟لباس های خوبتان را پوشیده اید؟!اصلا، اصلا معلوم هست عیدی های ِ بین ِ قرآن کجاست؟!" این فکرها، این فکرها، مطمئنم تقصیرِ این هوای ِ بهاری باید باشد. + زمستان جان، باید ما را ببخشی!تقصیرخودت شد !انقدر که نیستی !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 19:48  توسط ميس   | 

یک وقتی هست که من باید حرف بزنم! نیازمند ِ یک گوشم برای ِ دائم حرف زدن! و در نبود گوش باید بنویسم! 

نشستم که بنویسم! دوساعت است که نشسته ام که بنویسم! میترسم گاهی فکر و ترس ِ آدم خوب نباشد که گفته شود، خوب نباشد که نوشته شود! گاهی کلمات را نباید اورد به لب! گاهی کلمات را نباید نوشت حتی ! 

نمینویسمش پس! 

"ای کاش دلم به یاد خدا آرامش گیرد "

+ یک میس الی ِ یک عالم حرف تووی دل جامانده ی در حال ِ گذار از روزهای زمستانی ، با چاشنی غم ، غم و غم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 0:17  توسط ميس   | 

1. هم کوپه ای ها شاید بیشتر از اینها از من انتظار داشتند. اینکه با انها حرف بزنم و بخندیم و بخندیم. اما باز کردن پنجره ی ناقص ِ کوپه  و گذاشتن هندزفری از ساعت 14:13 دقیقه، آغاز حرکت ، یک مقداری برایشان سنگین بود. سه تایشان را دوست ندارم، واقعا هم دوستشان ندارم، سه عدد دانشجوی دکتری که من با منطق خودم هیچ سازگاری بین آنها و مدرک دکتری نمیبینم! دائما میخورند، یک ریز، درهم، بدون تنفس، بدون استراحت دادن به معده ، لواشک، چیپس، آدامس، پفک، چای، سیب، اگر دست خودشان باشد ما سه نفر به اضافه ی صندلیها را هم میخورند. فیزیک میخوانند. دوستم میخندد که رشته ی قحط بود؟چی میشید حالا شما؟ من خودم تووی دلم جواب میدهم : هیولاهای همه چیز خوار ِ فیزیک دان لابد! جواب میدهند خودشان که پشیمانند! خسته شده اند و هیچ چیز بدردبخوری نیافته اند! بعد دوباره شروع میکنند به خوردن، ولی بین خوردن حرف هم میزنند! بله درست حدس زده اید! هیچ کدام از حرف هایشان هم در حد دانشجوی دکتری بودن نیست! یک جور خاله زنکانه ای از اساتیدشان حرف میزنند .یک جوری نگاهشان میکنم که بفهمند چقدر میتوانند کمتر از دکتری بودن باشند، یک جور خاص، مثل نگاه کردنم به مغز و پاچه و بناگوش ، مثل نگاه کردنم به خلال پسته و بادوم روی سینی برنج، مثل نگاه کردنم به شلوارهای پارچه ای ِ مردانه که نشسته اند تووی ویترین مغازه ها! مثل نگاهم به تمام چیزهای دوست نداشتنی دنیا! اما آنها نگاه شناس هم نیستند، پرتغال تغارف میکنند، و بعد که اذوقه شان تمام میشود بلند میشوند و پنجره را میبندند، بی توجه به من که همیشه به هوای تازه نیاز دارم، بعد صندلی هایشان را باز میکنند، هرکدامشان یک پتو از تووی چمدانهایشان در می اورندومیکشند روی خودشان و میخوابند، یک جوری میخوابند که انگار هیچ وقت نبوده اند، که انگار تمام سیب ها و پرتغال ها و چیپس ها و ادامس ها را ما خورده ایم!

2. پنجره کوپه همچنان ناقص است، مهماندار یک بار امده و پنجره را بسته، دخترها دوباره شیطنت کرده اند که پنجره را باز کنند و سرشان را از پنجره بیرون ببرند و دستشان را تووی هوا بالا و پایین کنند و پنجره دیگر بالا نرفته، باد با شدت می آید تووی کوپه! خبری از آقای مهماندار نیست!لابد با خودش شرط کرده پنجره ی هر کوپه را فقط یک بار ببندد. ساعت 3 صبح، باد وحشیانه می آید توو، بعد میپیچد دور سرمان، هووو میکند تووی گوشمان، از تووی یقه مان میرود و مینشیند روی کلیه هایمان و بعد این وسط من دوباره پهلو درد میگیرم، دکترها همچنان خوابیده اند، اصحاب کهف مانند! بیصدا! یک عنصر اضافی اند، مثل چمدان ها! میم شال را میبنند دور کمرم! چون معتقد است من بستن شال را بلد نیستم! و بعد برای دلداری دادنم میگوید : تفصیر خودت نیست، دستات کوچولوئه، زورت نمیرسه! یک جوری شال را دور کمرم میبندد که احساس میکنم کلیه هایم شروع میکنند به جیغ و دادکردن! اجساس میکنم نمیتوانم حتی نفس بکشم، میم میخوابد؛ بعد با چنگ و دندان می افتم به جان گره بسته شده ی شال!شال را باز میکنم و دوباره میبندم، همانطور شُل و وِل! همانطوری که میم میگوید تو اصلا محکم گره زدن رو بلد نیستی! بعد فکر میکنم که باید گره زدن محکم را یاد بگیرم، یک جوری که بعدِ ها زمستان که شد شال ببندم دور کمر بچه ی اول دبستانی ام که سرما نخورد، که گرمش باشد، که پهلوهایش درد نگیرد، یک جور محکمی گره بزنم که موقع زنگ تفریح و دویدنش از این ور حیاط به ان ور حیاط ، شال از زیر لباسش  آویزان نشود .

3. رسیده ایم، همه چیز  آنقدر خوب هست که من سرمای ساعت 4:10 دقیقه ی صبح را قورت بدهم و بعد تووی دهانم مزه ی آلاسکای طالبی را احساس کنم، یک قطعه الاسکا که با دندان کنده شده و قبل از جویده شدن بی هوا پریده تووی گلو و به زور راه خودش را باز میکند تا برسد به معده ، هتل نزدیک حرم است، قبل از رسیدن تصویری که همیشه تووی فیلم ها دیده ام را میبینم، برای اولین بار، خیابانی که از انتهایش گنبد پیداست، یک خیابان خلوت، انگار تمام ماشین ها و آدم ها کنار رفته اند تا اتوبوس ما تووی خیابان برای خودش براند، تا اشک می آید تووی چشمم حلقه بزند و سکوت زیر دست و پایم را بگیرد و جلو تر از اتوبوس بکشاندم تا  جلوی حرم ، یکی داد میزند: بر قامت دلربای مهدی صلوات! خنده ام میگیرد، پِقی میزنم زیر خنده، یک جوری میخندم که کسی نمیبند، که از زائر امام رضا بودنم چیزی کم نشود، یاد اتوبوس خانم جلسه ای ها می افتم، یاد این زن های40-50 ساله ای  که هیئتی با هم میروند به ناشناخته ترین امامزاده ی یک روستا سر میزنند! آنهایی که از اول راه تا آخر راه تسبیح میچرخانند و دعا میخوانند و صلوات میفرستند و در حق هم نوعانشان دعاهای خوب میکنند. صلوات میفرستم، یک جور خیلی خوب، یک جور خیلی خیلی خوب، بلند تر از همه . 

4. چمدان ها را کشیده ایم تا طبقه ی بالا، قِر قِر قِر ! قر قر ِ چرخ های 220 چمدان !یک آقای افغان با چشم های خوابالوده اتاق ها را نشان میدهد، باید سرسام بگیرد، از غلغله کردن این همه دختر! که حق مسلم خودشان میدانند که ساعت 4:25 دقیقه تاجایی که میتوانند انرژی صبح گاهی شان را تخلیه کنند و بلند حرف بزنند و انتقاد کنند و غر بزنند !چمدان را هل داده ام زیر تخت ، و بعد با کمک میم پایم را قفل کرده ام به میله ی تخت کناری و دستم را اویزان کرده ام به میله های بالایی و خزیده ام روی طبقه ی بالایی تخت، شین میخندد، دوبار موقع بالا رفتن از تخت سُر میخورد و بار سوم در حین تقلا کردن برای بالا رفتن بلند میپرسد:" به نظرتون اینجا پیرزن ها رو هم میارند!؟ فکر کنِ بخِوان ازین تختا بالا برند!!". بلند میخندیم، شین عالیست! به خودش هم گفته ام، احساس میکنم موقع جنین بودن  در داخل یک کیسه ی آب نمک پرورش یافته و قوت غالبش تا این سن خیارشور و نمک طعام بوده!چند دقیقه ای نمیشود که خوابیده ایم، شین شبیه گربه ها می ماند، این را هم به خودش گفته ام، یک هو بی هوا می آید بغل ِ گوش های ادم و شروع میکند به حرف زدن، خودش را از تخت کناری میرساند و یواش میگوید : پاشیم بریم حرم؟! نماز صبح اونجا خیلی میچسبه. بلند میشویم که برویم! از نزدیک ترین راهی که آقای افغان نشانمان داده، با همان چشمهایی که از نخوابیدن ، خسته نیست. 

5. شاید برای شما هم اینطور بوده باشد، اینکه اگر بار هزارمی باشد که میهمان امام رضا میشوید همه چیز برایتان جدید باشد، همه چیز تازه باشد، نو ، یک جوری که دوست دارید دائم سربچرخانید و از این صحن به آن صحن و از این ایوان به ان ایوان و  از این سقف به آن سقف را نگاه کنید و بعد بایستید جلوی ضریح مبارک و همه چیزهایی که تووی ذهنتان  اولویت بندی شان کرده بودید یادتان  برود و اصلا یادتان  برود که چیزی میخواستید و اینکه  مطمئنا نمیشود این لحظات پروانه ای وقشنگ را توصیف کرد ! مثل حرف های ِ " به هیچ کسی مگو " که واقعا به هیچ کسی نمیگویید! تووی دل خودتان می ماند و تمام . 

ادامه دارد :)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:57  توسط ميس   | 

چقدر باید دید؟ چقدر باید ندید؟

چقدر باید فکر کرد؟ چقدر باید فکر نکرد؟

چقدر باید ماند؟ چقدر باید رفت؟

وقتی چیزی را فهمیده ای، یعنی دیگر فهمیده ای. نمیشود که دیگر نفهمی. میشود؟ نمیشود . 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:49  توسط ميس   | 

این پست 20 آبان نوشته شد، 2بار امد که ثبت شود و هر دوبار به طور ناگهانی اینترنت قطع شد! و شد یک پست ِ موقت که نمیدانست همینطوری نمیداند !!: 

آن قدیم ترها  هرکسی میگفت : دلم هوای زیارت امام رضا کرده و تنگش شروع میکرد به اشک ریختن ، با تعجب نگاه میکردم  که چه ؟! برایم غیر معمول بود اشک ریختن برای چنین چیزهایی! میگفتم زوری که نیست! نطلبیده خب! گریه کردن دارد ؟!

شاید دقیقا این بیماری ِ مشهد خواهی  مزمن و از نوع نادر و زیارت کردن حرم امام رضا از مرداد همینطوری در من پیچید و پیچید و بالا گرفت و از قلبم رسید به ذهنم و از ذهنم سرازیر کرد تا تووی چشم هایم و بعد اشک شد و سرازیر شد روی صورتم و امد روی لب هایم و طبق معمول دوتایشان رفت تووی دهانم که مزه ی شور اشک را بچشم و بعد امد روی زبانم و یک جایی جلوی چند نفر دوستی که از مرداد به ترتیب رفته بودند مشهد ، گفتم : من دلم به طرز مریضی مشهد میخواد. 

تا چند روز قبل که گوشی دست گرفتم که پیامک بزنم به ن که بیا برویم ییرون، من دلم پیاده روی میخواهد! بعد فکر کردم که چه؟! دختر مردم تا عصر سرکار بوده حالا بیاید خیابان متر کنیم که من ویار ِ پیاده روی ام برطرف شود؟! رفتم تووی آشپزخانه، یکهو احساس کردم باید بلند یک حرفی را بزنمو بعد بلند گفتم : من دلم مشهد میخواد! شاید به 5ثانیه نکشیده بود که پیامکی از طرف ن آمد :" در صحن و سرای رضوی نایب الزیاره تان هستم" هنوز به غبطه خوری نرسیده بودم که شبکه یک ، ساعت 5عصر شروع کرد به گذاشتن صلوات خاصه ی امام رضا و پشت بندش کریم خانی آمد و خواند و دل برد و دین و حالا من ِ جنینی روی زمین افتاده ی خود لوس کُن ِ اشک دَم ِ مشک ِ من را بطلب من را بطلب گوی ِ زنده در پاییز!که حالا دارد همان پیامکی که به سایر دوستان مشهد رفته اش فرستاده بود را برای ن ارسال میکند که به امام رضا بگو : همونچیزایی که خودتون میدونین و الهام بهتون گفته لطفا !! به اضافه ی طلبیدن ِ اون مدلی !! مدلش راهم لحاظ کردم البته که چطوری !!تا همین دیشب که "میم "و "ر "پیامک میزنند ما هم داریم میرویم مشهد و باز تا میاید غبطه خوری شروع شود دست میبرم سمت گوشی که آهنگ کریم خانی را پیدا کنم که بی خیال میشوم و ساعت یک و یک دقیقه رادیو را بعد از مدت ها روشن میکنم و صدای گوینده انگار که منتظر باشد که من شروع کنم به گوش دادن ، با چنین جمله ای شروع میشود : خوش حال بودم از این که بعد از مدت ها امام رضا من رو طلبیده و حالا زائیر ایشون بودم!!

آیا میشود گریه نکرد؟!  و فکر نکرد که شاید خودش میخواهد آدم را تشنه تر و حریص تر بطلبد اما همانطوری که خواسته؟خیلی زود؟! زودتر از آن چیزی که فکرش را میکند؟!از روی صفحه ی گوشی در همان تایم عکس گرفته بودم، گفته بودم ک امام رضا این پیشم می مونه، این یه قول ِ از طرف تو به من، که من رو میطلبی، این رو نگه میدارم تا هروقت که تو بطلبیم"

 از این قسمت به بعد : نوشته شده در امشب ، 25 آبان ، حرف هایی هست که نمیدانی : 

سه شب پیش ، ساعت 2 ، تمام فکرها ، تمام غصه ها هجوم آورد تووی سرم، بالش میم را کشیدم، من در حال انفجار باید برای کسی حرف بزنم، بگویم تووی دلم چیست! نگویم چه کنم اما مطمئنا منتظرم که آن یک نفری که گوش شده برای حرف هایم دل گرمم کند، آرامم کند ، میم سرش را تکان داد. گفتم میم بیداری؟! یه چیزی بگم؟! در اصل میم بیدار نبود! اما میم از معدود دختهای به غایت خوب و مهربانیست که تا به جال دیده ام ! شاید بتوان گفت " خود ِ دلگرمی هستند ایشان " . گفت بگو گوش میکنم! گفتم : میم چرا امام رضا نمیطلبد که بروم؟! من با این همه خواستن ! این همه خواستن ِ طولانی مدت! من با این همه غصه ی رو به انفجار ! بعد شروع کردم به گفتن تمام جریانات ِ اتفاق افتاده ای که در بالا گفتم! میم خدای ِ گوش کردن است! بعد گفت : "الهام چرا فکر میکنی طلبیدن یعنی جضور فیزیکی؟! نگاه کن به اتفاق هایی که برات افتاده! فکر میکنی اینها معمولی باشه؟! این یعنی خود ِ طلبیدن! یعنی امام رضا تورو طلبیده! مهم دل ِ توعه ! دلی که مطمئنا امام رضا هم از حالش باخبره!این خود ِ خود ِ طلبیدن ِ ! "کی می توانست بفمهد تووی آن لحظه بعد از شنیدن این حرف ها چه حالی داشتم !!حسی که انگار من ساعتها در زیارت بوده ام !! حس خوشحالی که تا ساعت 3 نیمه شب من را بیدار نگه داشت ، به واسطه ی فکر کردن ، فکر کردن و فکر کردن!

پریشب هم اتاقی جدید گفت دارد میرود مشهد!! مثل اینکه بخواهی از یادت ببری و نگذارند، مثل زنده کردن یک حس دائم، گفتم ف  خوش ب حالت!! بعد گفتممن تووی عمرم به هیچ کسی نگفته بودم خوش ب حالت !! فکر کن حال و وضعم چطوری شده که تووی روی طرف به ادای این کلمات رسیده م! ف خندید ! ف بلند بلند خندید!! ف ِ بی خبر از دل !! 

دیشب، موقع شام ! ف داشت حرف میزد، تحلیل سیاست ، تحلیل فلان مشکل خاورمیانه، قاشق دوم غذا بود، مطمئنم قاشق دوم غذا بود که خوابیدم روی زمین، ف گفت خوبی؟! الهام خوبی؟! گفتم نه !!غصه داشت منفجرم میکرد، آنقدر که نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم، دلم میخواست بروم یک جایی پیش یکی که بفهمدم و گریه کنم، گوشی را برداشتم و زنگ زدم به ن !ن خوشحال جواب داده بود و من دلم نیامده بود که بمباران ِ ناراحتی راه بیندازم، گفته بودم ن دلم برات تنگ شده دختر جان ! بعد چاردقیقه حرف زده بودیم و من رفته بودم تووی اتاق، بشقاب غذا روی میز داشت چشمک میزد و من رفته بودم روی تخت، برای اولین بار در عمرم احساس کرده بودم هیچ چیزی نمی تواند حالم را خوب کند، و مطمئنا بودم که هیچ چیزی نمیتواند حالم را خوب کند، اولین باری بود که دلم میخواست یکی باشد که یک ریز برایش صحبت کنم، بعد که مطمئن شده بودم منم و من ، حدیث کسا دست گرفته بودم ، حدیث کسا یعنی تمام آرامش ِ من ! از همان اول تا آخر و بیشتر همان آخر...همان وعده ی " غصه ای که رفع شود ، حاجتی که روا شود" ، تووی نوت پد برای اولین بار در عمرم برای خدا یادداشت نوشته بودم، یک یادداشت چند صفحه ای ! به چند مورد قسمش داده بودم، برای خوب کردن ّ حال ِ دلم ! یکی امام رضا بود !آن آخر آخرها فکرکرده بودم حالم خوب نیست، خوابیده بودمو فکر کرده بودم مطمئنا خواب های آشفته میبینم ! صبح بیدارشدنی پر بودم از خواب های بد !

ساعت 6 عصر، تووی سالن بودم، دوست ف یکهو گفت : الهام، نظرت در مورد الهام چیه؟! الهام خیلی دختر خوبیه! بعد به من نگاه کرد و لبخند زد! ف گفت آره !الهام سه تا جای خالی برای مشهد هست ، به طور کاملا تعجیلی ، برای فردا صبح ، میای؟! 

آیا میشود گریه نکرد؟!  و فکر نکرد که شاید خودش میخواهد آدم را تشنه تر و حریص تر بطلبد اما همانطوری که خواسته؟خیلی زود؟! زودتر از آن چیزی که فکرش را میکند؟!

ممنونم ، به خاطر اینکه همیشه حرف دلم رو شنیدی خدا، بام بودی و مطمئنا هیچ چیزی نمی تونست حالم رو انقدر خوب کنه ، خدایا تو بهترین هدیه ی 23 سالگیم زو بهم دادی ، امیدوارم قدرش رو بدونم، امیدوارم که قدر این حال خوبی که ساعت ها منو توو یه حال عجیب و باورنکردنی برد رو بدونم! ممنونم امام رضا :) حال خوب امروز به غایت غیر قابل توصیفه ! چیزی که خودم میفهمم و خدا...دلم نیومد که ننویسمش ! نمیدونم چرا ! 

دردهایم ب تو نزدیک ترم کرده طبیب ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:30  توسط ميس   | 

1.ساعت 4عصر ، با آن هوای ِ ایری ِ توو دار ِ بغض در گلو گیر کرده، واستاده ام جلوی پنجره ی بزرگ آشپزخانه ، بلند اظهار نظر میکنم : منم دلم میخواد آشپزخونه ی خونه ام یه پنجره ی بزرگ داشته باشه ، خونه ام بالاترین طبقه ی اپارتمان باشه ولی، یه پنجره ی سرتاسری ِ بزرگ که از  ده سانتی ِ کف شروع بشه و تا ده سانت مونده به سقف تموم شه ، همیشه هم پرده های پنجره کنار کشیده باشه ، همیشه هم نور باشه ، یه درخت هم باشه ، جلوی پنجره ، که دست دراز کرده باشه تا برسه به نرده های جلوی پنجره ، اما نتونسته باشه ، همینجوری اسیر و محزون مونده باشه که برسه اما نتونسته باشه ، بهار اومدنی من پام رو بذارم روی نرده ها و خم شده باشم که دست بکشم به برگای تازه جوونه زده ، درخت توت باشه ، اما قول بده جلوی دیدم رو نگیره ! " بعد صدای اوهوم اوهوم شنیده بودم، در مقابل این همه حرف زدن، این همه رویای همیشگی ، پرسیده بودند لیوان یا فنجون ، گفته بودم اون ماگ صورتیه که روش نوشته هَپی فور اِوِر " .جواب داده بودند : این ماگ ِ کیان ِ !! گریه زاری راه میندازه کسی تووش چای بخوره ! گفته بودم پس همون فنجونای زشته دسته ناقص !! با اون خلقت عجیبشون !! اصلا چرا یه فنجون  انقدر باید زشت باشه و بعد به خاطر گرون بودنش خوشگل جلوه کنه ؟!

بعد یادم افتاده بود به عکس های صفجه ی شخصی ِ خانم ِ میم با خواهرش! کامنت های زیر عکس !! و کامنت ِ یکی از عکاس های حرفه ای که اماده بود و نوشته بود : اوه خدای من، خدای من!! خواهرتون چه چشمای خوشگلی داره ، من به یه ادم با چشمایی به این خوشگلی نیاز دارم برای تکمیل عکس های نمایشگاهم !" بعد من تمام آن روز عکس را به هرکسی که دیده بودم نشان دادم و گفتم : این چشماش خوشگله؟! این اصلا خوشگله؟! همه چپ نگاهم کرده بودند که کج سلیقه و گفته بودم که فقط نظرخواسته ام! آخرین نفر که توجیهم کرده بود در جواب سوال پرسیده بود : پولداره؟! سرم را تا جایی که جان داشتم برده بودم بالا و بعد به سمت راست و ابروهایم  را داده بودم بالا و چین انداخته بودم روی پیشانی ام و گفته بودم : اووووه !! توو پول غلت میزنند! و بعد جواب شنیده بودم : خب پس خوشگله!! صرفا چون پولداره !! بله !! فنجان خوشگل بود، چون گران بود! چشمهای زشت ِ دختر هم خوشگل بود چون پولدار بود!! با آن همه لُپ!! زشت ِ لپ دار ِ قجری !!فنجان ِ دسته ناقص ِ چایی!

دوباره برگشته بودم سر جای اولم ، پشت پنجره ، قایم شده بودم پشت پنجره ، یک نگاهم به بیرون، یک نگاهم به خودم در شیشه، آدم ِ تووی شیشه بودن چقدر خوب است ، بعد چشم دوانده بودم بیرون! یک لحظه ، دو لحظه ، یک ذره ، دو ذره ، نگاه کردم بودم و از چیزی که میدیدم لذت برده بودم ، ساعت 4 عصر ، با آن هوا ی ِ توو دار ِ ابری ِ بغض در گلو گیر نکرده ، چرا که حالا داشت نم نم میبارید ، ساختمان ِ قدیمی جلوی پنجره ، پیرمرد 50 شاید هم 60 ساله، نشسته روی قالیچه و در حال قران خواندن ، تووی حیاط کناری دو تا پسر ِ 27-شاید هم 28 ساله با هیجان در حال ماشین شستن ( مردها لذت میبرند از شستن ماشین لابد! بعد از لذت های دیگر ِ زندگیشان البته! شاید هم ،هم پا با همان ها -این که سطل سطل آب بپاشند  روی ماشین و شُر شُر آب از روی چرخ ها و شیشه ها بریزد پایین ) ، حیاط کناری دختر 24 شاید هم 25 ساله راکت بدمینتون به دست ، با لباس های ورزشی طوسی رنگ، با جیغ و داد، که نشان بدهند چقدر شادند لابد، زیر ِ این نم نم ِ پاییز ِ به هیچ کجا نرسیده، و طبقه ی چهارم ِ همین ساختمان ، دختر ِ 9 یا ده ساله ( شاید هم کمتر، با این بلوغ های زودرس ِ گول زننده )با  بلوز سبز ، تووی تراس ، موهای پریشان در هوا و در حال رقص ، نهایت ِ هیجان های فردی یک زن شاید  در برابر نم نم باران و عدم قطعیت ِ بدبختی های اولیه ی زندگی !

نگاه کرده بودم به این همه تفاوت در دنیای آدم ها، به این همه رنگ های مختلف زندگی، به این همه پلان های پاییزی ، به هیجان ها، امیدها، حرف ها، حرکت ها! صدا زده بودم بیاید اینجا رو نگاه کنید ، آماده بودند، فکر کرده بودند ماشین سبزی فروشی باشد شاید، ماشین ِ هندوانه ای! ضایعات خَرَنده ها و به جایش سبد ِ پلاستیکی ِ و لگن ِ گلدار دهنده ها !!چون امادنشان همین رنگی بود ! چون با ذوق آماده بودندو در برابر چیزی که دیده بودند لبخند کمرنگ تحویلم داده بودند، من با ذوق و شوق با انگشت اشاره ام تک تکشان را نشان داده بودم و لبخند تحویل گرفته بودم! یک نگاه سرسری حتی. رفته که بودند غصه خورده بودم که چرا باید انگشت اشاره ی ادم برای نشان دادن چیزی به کسی که میفهمدش به این سو و انسو نچرخد! یکی که بگویی فلانی اینجا رو ببین، فلان چیزک را ببین؛ بعد بفهمی که مطمئنا فلانی می تواند شریک لحظات قشنگی باشد که تو میبینی و خیلی ها نمیبینند، که تو ازشان نمیگذری و دیگران ساده ازش میگذرند، یکی که بگوید : باشه ، باشه ، بعد یواش بگوید انگشتت رو بیار پایین زشته ! و شما بدانید که میتوانید بخندید و بگویید زشت نیست ، نگاشون کن ، باید با دست نشونت بدمشون تا ببینی منم دارم اول به کودوما نگا میکنم !

در نبود یک چنین " فلانی " بود که گوشی دست گرفتم و شروع کردم به گرفتن یک فیلم 4ثانیه ای ، مثل عکس گرفتن آنروزم از گربه ی لم داده روی سقف ماشین ، مثل عکس گرفتن انروزم از نوشته ی غلط غُلوط یک عالمه خنده دار پشت اتوبوس، مثل ثبت کردن خیلی از لحظه های هیجان انگیز زندگی ام که باید با یکی شریکشان میشدم !حتی اگر شده برای همرنگ نشدن با ادم های همه چیز های خوب  دنیا را خلاصه کرده تووی جلد زندگی !

صدایم کردند :پنجره رو ببند بیا چاییت رو بخور. پنجره را بستم تا بروم چای بخورم !

پ.ن: این پست تنها شماره یک ندارد ، ادامه پیدا میکند ، پس : عجول نباشید:)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:35  توسط ميس   | 

مودم این ِ که خدا خودش بیاد در مورد یه سری چیزا توو زندگیم ، باهام صحبت کنه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:35  توسط ميس   | 

تند تند راه میرفتم,چه لزومی دارد؟! کلاسم دیر شده؟!یا چه؟! " چقد اضطراب داری تو آروم باش, بی خیال دنیا و قانوناش"!چقدر دوست دارم یکی بود که دقیقا همین را با همان صدای آرمین توو اِی اف امی ِ وجودش میگفت,راه رفتنم شبیه لایی کشیدن ماشین ها تووی اتوبان است,و قسمت دردناک ماجرا وقتی ست که میفهمم واقعا ترمز بریده ام, مقابل من یک اقای بلند بالا ست, دقیقا با همان سرعتی جلو می اید که من دارم راه میروم, شاید غیر قابل باور باشد اما اگر من نهایت تلاشم را بکنم تا بایستم, نهایتا چهارقدم جلوتر متوفق خواهم شد و این دقیقا زمانی خاصل میشود که من در حین فکر کردن این کار را عملی کنم, اما  من این کار را چن ثانیه بعد از فکر کردن انجام میدهم,وقتی که اقای بلند بالای کیف چرمی به دست میرود انطرف خیابان و من یکباره وسط خیابان متوقف میشوم, وقتی که دختر کوله به دوش ِ پشت سری با ایستادن یکباره ی من محکم به من برخورد میکند! فحش میدهد؟! صد البته که فحش میدهد, من هم بودم همین کار را میکردم! بلند فحش میدهد؟! البته که نه! اگر من هم بودم این کار را نمیکردم! او دقیقا مثل من فقط زیر لب غر میزند!یکجوری که من بشنوم و نشنوم ! من مقصر هستم ؟! معلوم است که نه !مقصر اصلی آقای بلند بالای کیف چرمی به دست ِ آن طرف ِ خیابانی ست که ممکن بود با او برخورد کنم  !! هاها!آنطرف ِ خیابانی ! چه مضاف الیه خوبی!مثل این است که رویت را با چادر بگیری و در حالی که سعی میکنی با انگشت اشاره و شصت چادر را مقابل صورتت بگیری تووی تلویزیون در مورد کیان خانواده صحبت کنی و زیر ملحفه ای از زنان خیابانی بگویی!بله, بله,آقای بلند بالای انطرف خیابانی رفته و من از یک دختر نه چندان جذاب غرو لند شنیده ام,اوه ...میبینید,ادم را مجبور میکنند که از همان اول صبح دست به اسلحه شود,داد میزنم :اقای بلند بالای انطرف خیابانی!!برمیگردد و نگاه میکند, بــــنگ بنـــــــگ!! 

کاش همه چیز مثل ترمز بریدن جلوی اقای بلند بالای مرحوم بود,که میترسیدی با سر بروی تووی سَگَک ِ کمربندش و گیره ی فلزی کمربند برود تووی چشمت و خون فواره بزند تووی اسمان, همیشه فوبیای برخورد با یک چیزی را داشته ام!اما متاسفانه دختری که چند متر انطرف تر از من است کمربند هم ندارد,تند هم نمی اید, خرامان  می اید, داف طور می اید, ای کاش مردم می توانستند درک کنند که خود زیبا بینی گاهی یک حس درونی ست ,شاید انقدری که شما در نظر دوست و مادر و پدر حگرگوشه گزینی می کنید و دلفریب صدایتان میکنند برای بقیه انسانها ,به حساب هم نیایید, داف این پا در ان پا ,جایگشت گزین,جلو می اید,سر صبحی بیمار وار راه میرود,بی حال طور. یک جور خمار چشم ,میبینید! من دارم در مورد یک انسان قضاوت میکنم !و  حق جهان سومی بودنم را ادا میکنم !چرا نمیفهمد گوشه ی دیوار دانشگاه مال من است, برای خود ِ خود ِ من!"بس که توو فکر تو میرم , از خوشی دیوونه میشم"هیچکسی حق ندارد در محدوده ی استحفاظی من راه برود,چرا با دیدن من نمیرود انطرف؟چرا از روی قسمت ِ زرد رنگ ِ نابینایان راه نمیرود؟! نکند انتظار دارد من بروم آنطرف؟!اه ,خانوم؟خانوم ِ دافِ خمار چشم؟!داف جان؟دوف دوف بنــــگ بنگ!

خنده دار نیست؟من این پسر ِ هیکلی ِ کلاه بافتنی ِ منگوله دار را دو روز پشت سر هم در این قسمت خیابان دیده ام, ولی من آن دو روز پیش با همین لباس ها نبودم, یک روز با مانتو قهوه ای و شالگردن صورتی, روز بعد با بارانی سبز رنگ؛ و امروز با پالتو اجری !ولی پسر هیکلی کلاه بافتنی ِ منگوله به سر ِ نگاه رو به جلوی ِ شرم و حیا جلوه کُن, هنوز با همان شلوار آجری و کاپشن سورمه ای ست!با همان عینک ِ قاب مشکی ِ پدربزرگی !به همان نچسبی ِ دو روز قبل , به همان تلخی ِ دهان ِ صبحانه نخورده و مسواک نزده ی  ساعت 8 صبخ که می تواند با صدای مجری رادیو شروع شود!" این اخرین بار من ازت میخوام برگردی به خونه, این اخرین بار من ازت میخوام عاقل شی دیوونه ".چطور می تواند با این فیاقه ی درهم روز عابرین دیگر را خراب کند؟ ای کاش به جای این ادم یک بربری ِ متحرک را دیده بودم!یک بربری ِ آغشته به پنیر ِ شور ِ روزانه !یک چیزی که بعد از مدت ها بگویم "وااااااو, یک بربری ! بربری ِ پنیری بیا و صبحانه ی من باش !"یک بربری ِ لیوان چایی ِ شیرین به دست!اقای بربری ؟ اقای بربری ِ پنیری شده؟!بنــگ بنگ!

مامور 15 شاید هم 16 ساله ی  (کمتر یا بیشتر چه فرقی به حال شما میکند؟بیشتر نپرسید!ممنون از همکاریتان)شهرداری جارو به دست ,دارد تمام تبلیغات چسبیده به نرده های سبز رنگ دانشگاه را می کَند, به شماره راه میرود,دقیقا پشت سر پسری راه میرود که ان جلو با دندان چسب کاغذ را پاره میکند و تبلیغ میچسباند,من هم قدم با پسر 15 ساله هستم,تبلیغاتی برمیگردد عقب,بعد داد میزند:چته تو؟تبلیغ می کَنی؟!" بعد بُدوکُنان  برمیگردد عقب, فکر میکنم الان است که چاقو را بزند تووی شکم مامور شهرداری 15 ساله!می چسبد به یقه اش ,بعد دوباره داد میزند: میکَنی؟!میکَنی؟! مامور ترسیده  جواب میدهد: میکَنم!اگر من بودم جواب میدادم :نه !نه نمیکَنم!بعد در یک حرکت ضربتی جارو را میکوبیدم رو سر تبلیغاتی!تبلیغاتی میزند تووی صورت مامور!من چه میکنم؟!داد میزنم عوضی ولش کن, ولش کن تا زنگ نزدم 110!راست گفتم؟معلوم است که نه!تقیه به خرج میدهم,تهذیب نفس کنان ,مثل تمام ادم های ماشینی از کنارشان رد میشوم,صدای زد و خورد می اید؟صدای فحش دادن؟معلوم است که نه!هاه!صدای بوق , ترمز , موتور! بوق آمبولانس! آژیر ! بک خانم هیچ وقت برنمیگردد و پشت سرش را نگاه نمیکند!آقای تبلیغاتی ؟!آقا؟!بتــگ بنگ!

چرا دقیقا مقابل من می ایستید! آقا پسر, دختر خانم! شما واقعن زیبا هستید!جفتتان هم ! حتی شما دختر خانم با همین مانتوی نصفه و نیمه اتو کشیده !چه صبح خوبی,بیایید و تا جلوی دانشکده با من باشید,اقا پسر لباس مشکی پوشیده,شما چقدر انتخاب خوبی داشته اید,دوست دختر یا نامزدی که خط چشم می کشد و رژ لب صورتی میزند یعنی همه چیز!حتی شما دختر خانم,چقدر نامزدتان قیافه ی نمکین و خوبی دارد, چقدر سر به زیر, چقدر خوب, چقدر ارامش تووی قیافه اش!من تمام مدت به شما دو نفر نگاه کردم,شما چقدر خوب به هم نگاه میکنید,چقدر خوب صورتتان را بهم نزدیک میکنید و یواشکی باهم حرف میزنید,چقدر حسادت برانگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که  شمایید!فکر میکنم که تمام ِ زندگی بو میکشد تا بفهمد من کجای این دنیا هستم,بعد یکباره یک " دو نفر ِ " چشم نواز را بگذارد مقابلم!بیایید و یک عکس شوید برای من تا اخر ِ امروز! بیایید و هر روزتان را با من هماهنگ کنید تا شما دو نفر را ببینم,بیایید که من هر روز اول صبح با دیدن شما دو نفر  " آن کاندیشنلی " با صدای بلند  گوش دهم!شمایی که هنوز بعد از این همه ساعت تووی ذهن من نشسته اید!چقدر حسادت بر انگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که شمایید!آه ! من ! من ِ سر چسبانده به شیشه ی اتوبوس ِ پنهانی نگاه کن به عشق ِ شما !من ِ یکباره غصه در دل دویده ی همه چیز به خواب رفته !

من؟من جان؟ من ِ عزیز؟! بنــگ بنـــگ !لطفا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 20:3  توسط ميس   | 

یاهو دارد هی پیشنهاد میدهد, موس میرود روی قلب , قلب شروع میکند به گومب و گومب زدن , آن بالا می نویسد "آوتوکامپوز اِ ولنتاین "!کلیک میکنم, صفحه باز میشود, عاجزانه درخواست میکند که نامه را انتخاب کنم و به مناسبت ولنتاین بفرستم برای " دیر شوگِر کوکی " که اصلن نمیدانم چه کسی هست !به یاهو میفهمانم که هیچ " دیر شوگِر کوکی " وجود ندارد, مستاصل نگاه میکند و میگوید : خانم مورد ِ " فرندلی لاو " چه ؟!میگویم نُچ! سرش را تکان میدهد و میگوید البته یک مورد دیگری هم داریم که مطمئنا به دردتان میخورد"اُل اَوت لاو" , این یکی که مطمئنا به دردتان میخورد!؟؟ابرو بالا می اندازم ! یک مقداری نگاهم میکند , دوباره نگاهم میکند , چپ چپ نگاهم میکند, بعد میگوید : برو جانم, برو , اصلن تو لیاقت همان فیس بوک را داری که الکی بگوید فلان فرندت که قرن ها میشود او را ندیده ای و تنها چیزی که ازش میدانی حال و احوال ش بعد از اخرین امتحان دوره ی پیش دانشگاهی تان است , مدتیست دل نگران شماست , آیا نمیخواهید برای او ایمیل بفرستید؟!! " آیا از ترک این برگه دل استوارید"آیا بعد از این همه فحاشی فیلینگ خاصی ندارید" ؟! اصلن همان بهتر که دیر شوگر کوکی ندارید!"...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:17  توسط ميس  

پیرمرد ِ توو خیابون جولومُ گرفته میگه : دخترم ده هزار تومن (!) کمکم کن ! از کنارش که بی تفاوت رد شدم داد میزنه: ایشالا شوئَرت بمیره !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 22:4  توسط ميس  

تاحالا فک کردی به اینکه این مغازه های میدون انقلاب که با صدای بلند آهنگ میذارن چقد خوبند؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 22:2  توسط ميس  

زن اگه زن باشه قبل نیمرو درست کردن تخم مرغ رو تووی یه پیاله ی جدا میشکنه, خوب براندازش میکنه که خراب نباشه یه وخت!بعد میریزه توو ماهیتابه!مثه مردا زارت نمیکوبوندش به گوشه ی اجاق گاز و تَلَق بالای ماهیتابه بهش شکاف نمیده و جیلیز و ویلیز نمیریزتش توو ماهیتابه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 18:21  توسط ميس  

خوبی ِ زندگی ِ خوابگاهی این است که شما به اندازه ی همان مدتی که خانه نمیروید ( یک ماه - دو ماه و حتی بیشتر) همان قدر هم دست تووی دماغتان نمی کنید!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 22:38  توسط ميس  

این که مثلا تووی دستور غذاها می نویسه " مواد را به کناری بگذارید تا فولان طور شود" , واقعا فکر میکنه که ما " مواد را به کناری میگذاریم که فلان طور بشه"؟! خود من به شخصه هزار بار میرم نگاش میکنم و هی بهش وَر میرم !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 16:4  توسط ميس  

به فرزندان خود در کودکی توانایی "برو به درک" و " به جهنم" گفتن در تعاملات اینده شان را , بیاموزید!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 16:3  توسط ميس  

میدونی داستان قط کردن نت راس ساعت 11:30 و برخورد من نسبت بهش مثل چیه؟! مثل این رابطه های دختر پسری هست که میبینی طرف دیگه ازت زده شده, هرکاری ام بکنی دیگه روزنه ی امیدی نیست, این میشه که پیش خودت میگی بذا حداقل خودم اول تمومش کنم که حداقل کمتر بسوزم!قشنگ همین داستانه, اینجور که من پنج دقیقه قبل از اینکه بدونم الان قطش میکنن خودم بدو بدو نتم رو قط میکنم که کمتر بخوره توو ذوقم !بله, این رفتارهای اینچنینی رو میشه به خیلی چیزا توو زندگیتون تعمیم بدین !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:18  توسط ميس  

متاسفانه اون قدری بزرگ شدم که از غم اطرافیانم, غمگین بشم, حتی فراتر از غم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:10  توسط ميس  

فکر کرده اید که دوست دارید چه کسی یک شب , شاید هم هر شب با یاد شما , چه آهنگی را گوش دهد؟! کجای اهنگ را هزار بار تکرار کند؟! بعد کجا خسته شود؟بعد همینطوری که خوابیده است دست به سینه بچرخد روبه دیوار, دستش را بکشد زیر بالش,سرش را بیندازد پایین ؛ یک جوری که نفس هایش بخورد به جناق سینه , بعد یک طوری بخوابد که, که !که انگار از دست هیچ کسی کاری ساخته نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:8  توسط ميس  

زندگی باید یه دکمه ی ری استارت داشته باشه 

و من باید بدونم کی از اون استفاده کنم, برای چند سال قبل, برای  همین الان, یا نگهش دارم برای اینده ها 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:53  توسط ميس  

ت خندون ترین حرف الفباست, اما بهتر از اون ث ! یه خندون ِ خال ِ هندو دار :)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 20:17  توسط ميس  

فال گوش واستاده بودم که ببینم دختر ِ در جواب هم اتاقیم که ازش پرسید: وااااای, موهات معرکه است بچه جون, کجا رفتی کوتاشون کردی ؟ , چه جوابی میده که به ثانیه نکشیده حاضر بشم و بدو بدو برم و موهام رو بدم دستش و کوتاه کنم و صاحب کوتاه ترین و خوشگل ترین موی دنیا بشم که دیدم جواب داد: آرایشگاه نرفتم, دوست پسرم برام کوتاه کرده !
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 12:30  توسط ميس