X
تبلیغات
یھ لیوان دندون مصنوعے
یھ لیوان دندون مصنوعے
دندان هایم را جا گذاشته ام...جایـــــــی ツ
به چشم قرمزم نگاه کرده بودم ! بعد 4 بار مقنعه را سرم کرده بودم ! سه بار برعکس! یک بار کج و کوله ! پنجمین بار اما هر چه بادا باد! باد اورده ترین حالت ممکن هم از آب در امد ! نگران آمدن ِ تاکسی بودم ! ماشین ! اتوبوس! نگرانی اثر کرد! هیچ کدام نیامدند! زیر پایم علف سبز نشد! هیچ چیزی سبز نشد! به بالا و پایین خیابان نگاه کردم ! 8بار گفته بودم انفلاب و بعد از بار هشتم احساس کرده بودم چه کلمه ی بی معنی !چه کار ِ خنده داری !! که چه ؟! انفلاب؟ انفلاب!! گذاشته بودم 6-7 تا تاکسی از دستم در بروند! من هم همینطوری نگاه کرده بودم ! بعد دوباره شروع کردم ! انفلاب؟ انفلاب ؟!

3تا قطار رفته بود و من کوله به دست جلوی در ایستاده بودم , قطار چهارم که امد من جلوی در بودم ! خانم ِ کناری منت گذاشت که اگر رفتم توو , با خودم میکِشمت داخل! نیازی به کشیدن نداشت ! نیازی به هیچ کدام ازین وحشی بازی ها هم نبود! من جلوی در بودم ! خودم با دو پای خودم خیلی محترمانه رفته بودم توو ! کسی هم فحش نداده بود! من هم له نشده بودم ! مقنعه ام رفته بود جلو و عقب و من هیچ تلاشی نکرده بودم که درستش کنم ! خودم را سنگین میکنم که چنین حرفی میزنم!چون عملا دست من زیر گوشت های اضافی ِ خانم کناری گیر کرده بود!من شبیه یک آدم ِ بی دست ِ دوپای ِ دو چشم زل زده بودم به نوشته ی بالای درب  : " پرچم بچه های غرب بالاست" ...تووی دلم چندین بار شعارگونه گفته بودم : " اسکلها اسکلها " , بعد یک بار جدی و محکم گفته بودم نوکیسه های ندید بدید!! دیگر به نوشته نگاه نکرده بودم که حرص بخورم ! به لاک صورتی ِ خانم کناری نگاه کردم که چقدر به میله ی واگن می اید!

منتظر تاکسی شدم, بعد از دو دقیقه ! نوبت من بود که سوار شوم و یک خانم دیگر سوار شد, در را هم محکم بست ! من ؟! من در را ارام باز کردم , بعد یواش گفتم نوبت من بود! یواش گفتم که سر صبحی اعصاب دوتاییمان خراب نشود! او هم مدارا کرد! نرم آمد پایین , خیلی یواش ! عذرخواهی کرد! جواب ندادم!حوصله ی جواب دادن نداشتم! در را یواش بستم ! از تووی شیشه نگاهش کردم ! سرش انطرفی بود! 

از دیشب دغدغه ی تمامشان را داشتم! انگار میخواستم بروم کنکور بدهم! همه چیز را هزار بار چک کرده بودم , عکس ها, فتوکپی , چک ! خودکار! همه چیز بود! همه شان سر صبحی بد اخلاق بودند! تووی ذوق زننده! همه شان " روز خراب کن " بودند! با دهن های کف دارشان , با اخم و تَخمشان ! نگاهشان هم منت بود! انگار قرار بود پول یا مفت بدهند ! قرار بود قسطش را بدهم!! غجب حقارتی! تف به همه تان! تف به شما که پول باید تووی دست امثال شما باشد! این را چند بار گفتم ! تووی دلم گفتم در حالی که مجبور بودم لبخند بزنم و تشکر کنم و مطیع به نظر بیایم! مطیع و آرام و نیازمند به یک میلیون تومان پول رایج مملکت !

گفت : برو پذیرش! نشنیدم ! چون داشتم تحلیلشان میکردم ! یک به یکشان را !گفتم : بله؟! فکر کرد باید کر باشم ! با دست اشاره کرد! من از کارهای بانکی بیزارم ! از کارهای اداری بیزارم ! بدبخت های ِ پشت ِ میز نشین ِ شکم 5 طبقه ای خرفت !!

برگه را گذاشته بودم روی سکو و یواش گفته بودم : آقا بفرمایید! ولی تووی دلم یک چیز دیگری گفته بودم ! داد زده بودم اُهُی یارووو!! , احساس میکنم صدای درونم را شنید چون برگه را عصبانی برداشت , و عصبانی تر گفت : بشین تا صدات کنم ! نشنیدم ! چون داشتم با تمام توان و انرژی صبحگاهی ام از درون زبان در می اوردم ! گفتم بله؟! بلند گفت : بشین تا صدات کنم ! نشسته بودم ! احساس کرده بودم قوز کرده رفته بودم سمت صندلی و نشسته بودم ! دلم میخواست برگردم و با نوک خودکار بکوبم تووی چشمش ! حیف که نمیشد! باید آرام بود! آرام , آرام ! آرام !

950 تومن را دادند و من تشکر کردم ! باید از همه تشکر میکردم لابد! دست تک تکشان را می بوسیدم و می آمدم بیرون ! با اکراه تشکر کردم ! تووی دلم تشکر کردن نبود! هیچ چیزی نبود! حتی ذوق هم نبود! پول را هم دیگر نمیخواستم ! 50 تومان را آنجا به هزار جور اسم و نام و عضویت و فلان گرفت ! دلم میخواست بقیه اش را هم میگذاشتم و می آمدم بیرون ! دلم میخواست میرفتم و پول را پرت میکردم تووی صورتشان ! ای کاش شجاعت چنین کاری را داشتم !! ای کاش شجاعت خیلی کارها را داشتم !

سوار تاکسی شده بودم ! خانم کناری چندین بار به لاک هایش نگاه کرد! دست هایش را روی شلوارش گذاشت و نگاه کرد, روی کیفش گذاشت و نگاه کرد, گوشی اش را دستش گرفت و نگاه کرد, و در آخر دست های ِ من را با دست های خودش مقایسه کرد! به مچ دستم نگاه کرد! چند باره نگاه کرد, بعد به مچ دست خودش! نگاه مقابسه ای بود! شیشه را تا آخر کشیده بودم پایین! به مغازه ها نگاه کرده بودم , به ماشین ها, به ادم های تووی ماشین ! دلم نمیخواست دیگر  فکر کنم , دلم نمیخواست تحلیل کنم ! این کار را نکردم ! 

چند قدم بالا تر از خط عابر پیاده رفته بودم انطرف خیابان , دست تکان داده بودم که اتوبوس نرود! اتوبوس ِ این سر ِ شهر به آن سر ِ شهر! اتوبوس ِ از این همه ادا و اطوار و ادعا به سمت آن همه شلوغی و ازدحام و بدبختی! خانم کناری ام دمپایی بنفش به پا , جوراب مشکی کلفت پوش, پبلوز گلدار قهوه ای و سفید به تن, چادر ِ مشکی کهنه ی قدیمی به سر, با دست های چروک ! تمام راه , تمام آن 45 دقیقه پاهایش را تکان داد, من تمام آن 45 دقیقه ذره ذره بیسکوییت خوردم و پسری که جلویم ایستاده بود تمام آن 45 دقیقه تمام زن ها و دخترها را از نظر گذراند و چه بسا با هر کدامشان تووی عالم رویا زندگی کرد !! کسی چه می داند !

رسیده بودم ان سر شهر! نمیدانستم کدام طرفی بروم! زنگ زدم که کجایی! گفت آنجا! آنجا؟من چطور باید میدانستم کجا وقتی که حتی نمیدانستم دقیقا کجای این منطقه ایستاده ام!  چند بار رفتم و آمدم , به ادم ها با تعجب نگاه کردم , به مسافرهای با چمدان و بی چمدان و ساک به دست و کیسه به دوش ! از دور دیدمش, دست تکان داد! بساط را چیده بود کنار جراست ِ راه آهن ! با دوتا لیوان چای ! تووی آن گرما !!منتظر بودم غر بزند که چرا دیر آمدم ! غر زد! زیر ملحفه ای هم غر زد! حوصله نداشتم جواب دهم! قند را زدم تووی چای و آوردم بالا! دوباره زدم تووی چای و آوردمش بالا! قند تووی چای حل شد! چای تلخ خوردم , به ساعت ِ بالای ساختمان نگاه کردم , 9 ساعت باید مینشستم تووی گرما ! زیر آفتاب ! خیر به دستگاه ! که چه؟! که هیچ!! از تووی کیفم الویه در آوردم ! فلافل آورد! با ولع میخوردیم ! سربازها هی رفتند و امدند! اظهار گشنگی کردند! یکیشان شبیه توله گربه بود! مظلومانه رفت و آمد نگاه کرد! بچه سال بود! شاید 16؛ شاید 17! روستایی ! سبزه ! به غایت سبزه ! یک لقمه ی بزرگ برایش گرفتم ! صدا کردم بیا! دوبار صدا کردم بیا! دوستانش خندیدند ! صدا کردم بیا دیگه ! آمد جلو ! پر از شرم و حیا ! شاید هم نقش بود!  گفتم برا شما ! گفت شوخی کردم ! شوخی کردم !دوستام گرسنه بودند! ! گفتم بگیر برای اونا ! ! گرفت ! چندبار عذرخواهی کرد ! سرخ شد! بقیه سربازها از دور می خندیدند! 

آفتاب ِ ساعت 2 ظهر بود! واقعا آفتاب بود! با تمام توان ! داشتم ذوب میشدم روی سنگ ها! با لباس سیاه ! مقنعه ی سیاه ! جورابِ سیاه ! نگاهم پر از مسافر بود! گوشم پر از صدای خر خر کشیده شدن چمدان روی زمین !باد می آمد, افتاب میزد, باران میگرفت ! و ما به دستگاه نگاه میکردیم ! دوستم داشت حرف میزد! دلم برایش  سوخت! من آدم ِ مکاتبه ای بودنم ! آدم نوشتن ! او دلش میخواست من حرف بزنم!من لبخند میزدم! اوهوم اوهوم میگفتم ! تووی ان لحظه هیچ چیزی نبود که بوشد جرفه صحبت مان و شارژم کند! غصه خوردم که چرا رمان نیاورده ام که بخوانم!یکی از سربازها از دور آمد, صدا زد خانم هواشناس, خانم هواشناس از نگهبانی  گفتن براتون چایی بیارم!دوتا چایی آورد! با یک لیوان پر از قند!

آمدند نشستند کنارمان , داشت مخ میزد! واقعن هم مخ میزد! نامرتب بود, ولی با همان قیافه ی همیشگی !یک کیف یک طرفه ی قهوه ای انداخته بود, نشستند کنار ما, چهار وجب آنطرف شاید!دوبار زیر زیرکی نگاهش کردم, بعد به خانمی که کنارش بود! به یک جا خیره شدم و به حرف هایشان گوش کردم!خنده دار بود! کاملا نمایشی! داشت فیلم بازی میکرد! نیم ساعت بودند و با به روی خودمان نیاوردیم, هرکسی رد میشد و نگاهی میکرد و میشناخت لبخند میزد! دو پسر رد شدند؛ یا ذوق گفتند سلام اقای فلان, امضا میدید! کاعذ نداشتند! خودکار نداشتند! اقای بازیگر هم نه خودکار داشت نه کاغذ! از جزوه یک کاغذ کندم و دادم دستشان! برایشان یک چیزهایی نوشت! خدا عالمست چه خوشی والایی به دل خانمی که همراهش بود افتاد! بلند شدند که بروند, چند قدم جلو رفتند, بعد برگشت عقب! تشکر کرد بابت کاغذ ! عذرخواهی کرد! به چه مناسبت !؟خدا عالم است! لبخند زد!لبخند زدیم! رفت! نگاه کردم که خانم چقدر بلند تر از خوذش بود!

9ساعت تمام شده بودم ! دوست داشتم خودش را میکشیدم روی زمین و به تاکسی ها میرسیدم! قوت قلب من خانومی بود که صندلی جلو نشسته بود! با یه عالمه جعبه ی لیوان شیشه ای! 30 دقیقه تووی تاکسی نشستیم و در آخر گشایش ِ راه افتادن ِ تاکسی رسید! یک اقای خیلی چاق! خیلی خیلی چاق! خودم را  هل دادم سمت پنجره! شیشه را تا اخر پایین کشیدم! از آقای تپل ترسیده بودم! چندباری به جلو نگاه کردم و با گوشه ی چشم دیدم که دارد نگاهم میکند! بیشتر ترسیدم! دستم را گرفتم به دستگیره ی در! ایت الکرسی خواندم! با گوشه ی چشم دیدم که دستش را از روی پایش برداشت و گذاشت روی صندلی! قلبم چسبیده بود به در! مثل گنجشک خودش را میزد به قفس! خدا خدا کردم که زودتر برسیم!اقای تپل دستش را دوباره گذاشت روی پایش! به راننده گفت  اقا ممنون من پیادمه یشم! پیاده شد! حتی جرئت نداشتم که نگاه کنم تا بینم این غول ِ رعب آور چه قیافه ای بوده ! راننده با سرعت میرفت و باد از تووی مقنعه ام پیچیده بود تووی موهای خیسم! تووی گوشم ! هوای دم کرده ! صدای اذان !

منتظر اتوبوس ایستادم, تا اتوبوس پر شده رفت خودم را انداختم روی صندلی جلویی! خسته تر از تمام وقت ها! احساس کردم که با وجود خستگی چقدر زرنگ بوده ام که صندلی کنار پنجره را تصاحب کرده ام !!بر خلاف همیشه تمام مسافران اتوبوس مسن بودند! تک و توک یک ادم جوان !!ماشین شروع به حرکت کرد! تووی دلم پر از ذوق بود ! اتوبوس از مسیری میرفت که به ترافیک نخورد! یک ایستگاه , دو ایستگاه ! چه مسیر جدیدی!! یکی از پشت گفت: مسیر اتوبوسای صنعت همیشه شلوغه !! صدا زدم آقا من اشتباهی سوار شدم !! دلم میخواست از خستگی بمیرم!

با سرعت میرفتم, بیشتر شبیه دویدن بود تا راه رفتن, روی پل هوایی با تمام قوا دویدم, ترسیدم اقایی که تووی کارتن ماشین لباسشویی خوابیده دنبالم کند, از وی پل هوایی تا انقلاب را یک نفس دویدم! تووی راه حرف هم زدم, نگاه که کردم دیدم واقعا دارم با خودم حرف میزنم!

روی صندلی ایستگاه نشسته بودند یک دوست دختر و پسر اینطرف؛ یک دوست دختر و پسر هم انطرف! خودم را ظریف بینشان جا دادم! اگر کمی لاغر تر بودم می افتادم تووی فاصله ی خالی ِ بین دو صندلی!خسته بودم, نه دلم میخواست ببینم نه دلم میخواست بشنوم, اما هم میدیدم هم میشنیدم!یک مقداری اشک ریختم؛ جوری که صدا نداشته باشد, جوری که دماغم قرمز نشود, جوری که دخترها و پسرها نبینند! بیشتر گریه ی خستگی بود تا چیز ِ دیگر! تا برخوردن! تا ناراحت بودن !! آدم گاهی دلش  ناز و نوازش میخواهد! اتوبوس امد, قوز کرده رفتمردیف اول! گریه باید کامل باشد! یک جور ِ درست و حسابی! گریه ی ناقص مثل شکم گرسنه ای می ماند که هر ساعت یک ادامس بدهی بهش و بگویی قورت بده و گشنه نشو! نمیشود که ! مقنعه را کشیدم پایین! تا روی چشمم! بعد یواش گریه کردم ! شکلات خوردم و گریه کردم ! و فکر کردم که آخرین بار طعم شکلاتها انقدر تلخ نبود!

+ بی اختیار موقع نوشتن اینها دوباره اشک ریختم ! 



پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 1:49 | ميس |

اتاق جدید تراس ندارد! هیچ وقت ِ خدا نداشته! روز اول که آمدم و اسباب و وسایل را ریختم روی تخت پرده های اتاق کشیده بود! طبقه ی چهار! این همه پله !! منظره ای که دیده نمیشد! وسایل را گذاشتم و قهر کنان از اتاق رفتم بیرون! اتاق بدون پنجره ؟! وحشتناک است! امروز برای اولین بار آمدم تووی اتاق ! وسایل را مرتب چیدم! همچنان پرده های اتاق کشیده بود! چطور شد که بین آن همه خرت و پرتی که ریخته بود وسط اتاق یکباره پرده ها را کنار کشیدم ؟!

هیچ  وقت فکر نمیکردم در یک روز به رویای همیشگیم برسم ! بیشتر شبیه ِ فانتزی های تینیجری ِ دور از دست رس بود! پنجره رو به روی یک تراس ِ بلند بالا! یک جایی آن بالای ِ بالا! مشرف به تمام شهر! تمام آدمها, تمام ماشین ها! یک شهر رنگی تووی شب ! برای من دومین اتفاق شیرین ِ 23 سالگیم همین است! اینجا به قدری بالاست که هروقت اراده کنم می توانم تمام ِ تان را بغل کنم !

دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 22:5 | ميس |

امروز قرار بود سیل شود لابد , از همین هواهای مثلا بارانی ِ سیزده به دری مثلا ! سعی میکرد خیلی باشکوه هم جلوه کند! سیزده به در؟! نه نداشتیم! بعد دم دم های عصر داداش یک مقداری غر زد , چهار نفری بلند شدیم که برویم بیرون! داشت از آسمان سطل سطل آب می آمد! بعد بابا گفت کجا تووی این هوا! خب راست میگفت! انگار مجبورمان کرده بودند! ساعت6 عصری!! یک مقداری کول نشان دادم و مسخره بازی در اوردم و تند و تند لباس پوشیدم! رژ هم زدم! با ریمل !! دوتا رژ زدم روی هم که رنگ جدید و خارق العاده درست کرده باشم مثلا!!اوووه بِی بِ ِ شده بودم!!

دیسپوزیشن ِ آدم بر نمیدارد که تووی جاده ی خالی ِ از آدم از راه رفتن لذت ببرد!! هی چتر را میگرفتم روی سر خودم بعد میگرفتم روی سر مامان !! همینجوری هی رفتیم و رفتیم ! ما آدم ِ پیاده روی های خیلی خفن و تن تاک به پا نما هستیم!!بعد مامان وسط راه خسته اش گرفت ( به به چه واژه ی بکری ) !! پیچید سمت خانه ی پدری!! ما هم سرمان را انداختیم پایین سمت باغ و در و دشت !! سه تایی با سه چتر بالای سرمان! انقدر که ما محترمیم !! از جلویمان آدم می امد! همه خیس مثل چه !! تووی راه هم داشتند میخوردند!! فویل للگامبویین لابد!!ماشین هم رد میشد !! چالاپ و چولوپ آب میپاشیدند!!سو واید واقعا !! انگار سوار لامبورگینی هستند!!ما هم همچنان محترم ِ چتر به سر بودیم!! یک جا دیدم فقط ماشین می آید! خیابان بدون ِ آدم !!کاملا اِمپتی!! من هم چندبار داد زدم و صدای الکی در آوردم!! اُپرا مثلا!! بعد همینطور ماشینها رد شدند و همینطور کوه جلویمان در مه پوشیده شد و درخت های بدبخت ِ وِری وِری پور هم با ان شکوفه های یخ زده ی زشتشان هی خودنمایی کردند!!از آن صحنه های جنایی شده بود, بعد رسیدیم به یک جایی که چهارتا چادر زده بودند! تووی این باران فشان !! گفتم " اینا هم کمپین زدن اینجا " کلی هم خندیدیم!! میخواستم چرفول به نظر بیاییم!بعد جلوتر رفتیم ! چندتا ماشین واستاده بودند, دوربین گذاشته بودند تووی چمن ها که دسته جمعی عکس بگیرند!! هی گفتم تو رو خدا برگردیم من خجالت میکشم از جلوی اینها رد بشم ! هی گفتم ! آخر انقد رفتیم و رفتیم که ما سه تا پیاده رونده ی سیزده به در کن را دیدند!! و چون دیده شدیم برگشتیم !! تووی را هم گفتم سریع تر بیاید الان ماشیناشون بهمون میرسن !! چقدر من اُپرِسد تشریف دارم!!انگار داشتم در ملا عام شامپاین توزیع میکردم!!بعد ماشینها هم اتفاقا به ما رسیدند و از کنارمان رد شدنی بوق زدند و من یکهو رفتم تووی گَل و به سیزده به در فحش دادم و خجالت کشیدم و خواستم کلاغ شوم بروم روی درخت انقدر که احساس شرمندگی کردم !!

بعد رسیدیم به یک سنگ خیلی بزرگ !! رژ و ریمل زده بودم که عکس بگیرم و اگرنه که ما را چه به اینها فرضا؟!!هی التماس کردم اینجا یک عکس از ما بگیرید بندگان خدا!و خب بندگان خدا گوش نکردند! بعد اینور و آنور را نگاه کردم دیدم آدم نیست داد زدم یه عکس از من بگیرید !بعد همینجوری سرشان را انداختند پایین و رفتند!!چقدر من ایرِ وِنت بودم و خبر نداشتم! بعد همینطوری من هم یک مقداری به سنگ نگاه کردم سنگ یک مقداری به من نگاه کرد بعد به منظره ی پشت سنگ نگاه کردم و دوباره ایده ی عکسم را مرور کردم و با سنگ خداحافظی کردم و دنبال بندگان خدا راه افتادم!!البته دوباره برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و به سنگ نگاه کردم! اما سنگ خیلی بی ادب بود! بی تربیت ها !بعد رسیدیم خانه ی پدربزرگ ِ مادری!! زنگ زدیم که مادرجان بیا برویم ما خیس ِ بارانیم!!بعد خدا را شکر کردم که هرکسی که ما را در راه برگشت ببیند فکر میکند ما هم از صبح رفته ایم کوه و کمر و سبزه توی رودخانه انداخته ایم و جوجه باد زده ایم و آش عصرگاهی خورده ایم!!بعد رسیدیم به خانه!!یادم افتاده سبزه گره نزدم!!گفتم بندگان خدا حداقل جلوی این شاخه ی درخت یک جوری از من عکس بگیرید که انگار رفته ام جزایر هاوایی!! دوباره بندگان خدا دست رد به سینه ی من زدند!! من هم قهر کردم رفتم گوشه ی حیاط برای خودم چمباتمه زدم هی سبزه گره زدم! هی سبزه گره زدم!! چهارتا برگ گل نرگس را به زور پیچیدم به هم!! هی گل ِ بیچاره داد زد : دو نات دو  ایت ! دو نات دو ایت!!بعد من محلش نذاشتم!!آی واز وری فرای تنینگ !!بعد بلند شدم و کلاغ پر کنان رفتم تووی خانه!!یک جور ِ قهر کنان ِ با طبیعت !!

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 22:7 | ميس |

دویده ام که در آخرین ساعت 21 سال 92 بگویم که من " چقدر همه چیز این سالی که گذشت را دوست داشته ام " , که " چقدر از تمام روزهای 22 سالگی ِ عزیز و دوست داشتنی ام در سال 92 لذت برده ام" که " چقدر همه چیز خوب بوده و چقدر من این یک سال به اندازه ی تمام روزهای خوش ِ خیالی ام زندگی کرده ام " , که " چقدر لحظات شیرین و ناب رفته تووی خونَم و چقدر من ناراحتی ها را فراموش کرده ام " که " چقدر ناراحتی ها کمرنگ شده و هرچه گشته ام هیچ چیزی یادم نمانده " ؛ که " چقدر آدم های دوست داشتنی زندگی ام به غایت برایم عزیز تر و فراتر از جان شده اند " , که " چقدر خدا را لحظه لحظه بیشتر با تمام وجود لمس کرده ام " ! که چقدر دلتنگ خواهم شد اگر 92 برود , و چقدر منتظرم که 93 همراه با بیست و سه سالگی ام بیاید و تمام افکار خوبم همراهش شود !

+ اینکه 300 گوشی تلفن زنگ بخورد و هیچ کدام پاسخ داده نشود یعنی ترس , یعنی دلتنگی ! به اندازه ی تمام انچه که می توانیم در لحظه ی تحویل سال بخواهیم برای 300 نفر سرنشین هواپیمای مفقود شده هم دعا کنیم !

+ دوستتان دارم ! نود و سه تان پر از خوشی , خوب باشید :)

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 22:31 | ميس |

من با اومدن بهار دچار تنش روحی و اضطراب میشم و به اولین دقایق بعد از  تحویل سال به عنوان یکی از لحظات ناراحت کننده  و پر از ترس های درونی ِ کاملا تعریف نشده و دیوانه کننده ی  زندگی نگاه میکنم , همونطوری که روز تولدم هم چنین حسی دارم و وقتی روی تخت میخوابم و پای راستم رو میذارم روی پای چپم و به 3تا انگشت لاک زده ی پام تووی هوا نگاه میکنم و دقیقا شبیه همون حسی که موقع دیدن آفتاب روی برگ درخت ها دارم و ایضا نگاه به یه نقطه ی دور ! و اینکه چرا هیچ کدوم از این اتفاقات نتونستن شیرینی ِ خیره شدن متمادی به یه نقطه رو برای مدتی طولانی و تلاش برای گرفتن یه ذره ی گرد و خاک ِ  شناور تووی هوا و نمایان تووی افتاب رو ,برای من داشته باشند !

جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 11:58 | ميس |

یک سری از خوشی ها نم نمک می آیند, ذره ذره , و همین ذره ای بودن و آرام بودنشان باعث می شوند که دقیقه به دقیقه , روز به روز  و ثانیه به ثانیه احساسات خوشایند کنارتان باشد, ته دلتان غنج برود و همه چیز را خوب ببینید , درست مثل دانه های برف  وسط یک شب سرد زمستانی , آمدنشان یک جور دلخوشی ست و صبح , آن همه برف روی شیروانی و دیوار و درختان ِ تووی حیاط یک خوشی ِ دیگر!

یک سری از خوشی ها یکباره می آیند, بی مقدمه, بدون اینکه سر اصل مطلب بروند, عجولند و بی در زدن می آیند, بدون رخصت گرفتن , می آیند و لذتشان دقیقا موقع آمدنشان است , آنقدری ناخواسته هستند که اجازه نمیدهند تا شما فکر کنید چطور باید واکنش نشان دهید, چطور باید ذوق کنید  و تا کجا می توانید ذوقتان را نشان دهید, و خب قریب به اتفاقشان به همان اندازه ی یکباره امدنشان , یکباره هم سرد میشوند و از دهان می افتند, لذت داشتنشان لحظه ای ایست, انچه که از انها کش می اید درکشان به مراتب است, حافظه به حافظه منتقل میشوند و در اخر اگر خیلی خوش اقبال باشند  اسمشان می شود " شانس ". طفلکی ها!

پ.ن:بعد از فرسنگ ها فاصله گرفتن با نیمکت های مدرسه و شاگرد اول بودن, لذت دوباره شاگرد اول شدن در مقطع ارشد , از آن خوشی های بی نام و مثال شد برایم !:)

دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 19:30 | ميس |

امدم غر زنانه بنویسم  و بگویم که... بعد دیدم حیف نیست؟حیف ِ هوایی به این خوبی که بوی سنبل های فروشی ِ پشت وانت آبی رنگ را می دهند؟!حیف گربه های نرم نرمک  تردد کننده از روی شیروانی ؟ حیف ابرهای جسته و گریخته تووی آسمان؟حیف صدای پرنده هایی که من را ساعت 8 صبح میکشانند درست یک جایی وسط حیاط تا سر به اسمان و دست تووی جیب , ده دقیقه ی تمام بدون خستگی  , یک نفس , تمام خوشی های یک روز تعطیل را درو کنم ؟!حیف این 22 سالگی ِ دوست داشتنی ِ عزیز ِ دلم نیست؟!آه که من به فدای خودم ! تمام اتفاقات خوب دنیا ؛ تمام چیزهای خوب ِ مثل من ِ همیشه خوب به سمتم بیایید!تمام اتفاقات " وااااو " برانگیز با من باشید ,تمام خوشی ها با من باشید و من را زیباتر کنید, زیباتر, بیشتر؛آه بوی زرشک پلو با مرغ ِ روز ِ جمعه ها, آه تمام اتفاقات ِ ناب ِ دنیا !

من چقدر خوبم , شما هم خوبید؟! چه بهتر :)

جمعه نهم اسفند 1392 | 11:25 | ميس |

تند تند راه میرفتم,چه لزومی دارد؟! کلاسم دیر شده؟!یا چه؟! " چقد اضطراب داری تو آروم باش, بی خیال دنیا و قانوناش"!چقدر دوست دارم یکی بود که دقیقا همین را با همان صدای آرمین توو اِی اف امی ِ وجودش میگفت,راه رفتنم شبیه لایی کشیدن ماشین ها تووی اتوبان است,و قسمت دردناک ماجرا وقتی ست که میفهمم واقعا ترمز بریده ام, مقابل من یک اقای بلند بالا ست, دقیقا با همان سرعتی جلو می اید که من دارم راه میروم, شاید غیر قابل باور باشد اما اگر من نهایت تلاشم را بکنم تا بایستم, نهایتا چهارقدم جلوتر متوفق خواهم شد و این دقیقا زمانی خاصل میشود که من در حین فکر کردن این کار را عملی کنم, اما  من این کار را چن ثانیه بعد از فکر کردن انجام میدهم,وقتی که اقای بلند بالای کیف چرمی به دست میرود انطرف خیابان و من یکباره وسط خیابان متوقف میشوم, وقتی که دختر کوله به دوش ِ پشت سری با ایستادن یکباره ی من محکم به من برخورد میکند! فحش میدهد؟! صد البته که فحش میدهد, من هم بودم همین کار را میکردم! بلند فحش میدهد؟! البته که نه! اگر من هم بودم این کار را نمیکردم! او دقیقا مثل من فقط زیر لب غر میزند!یکجوری که من بشنوم و نشنوم ! من مقصر هستم ؟! معلوم است که نه !مقصر اصلی آقای بلند بالای کیف چرمی به دست ِ آن طرف ِ خیابانی ست که ممکن بود با او برخورد کنم  !! هاها!آنطرف ِ خیابانی ! چه مضاف الیه خوبی!مثل این است که رویت را با چادر بگیری و در حالی که سعی میکنی با انگشت اشاره و شصت چادر را مقابل صورتت بگیری تووی تلویزیون در مورد کیان خانواده صحبت کنی و زیر ملحفه ای از زنان خیابانی بگویی!بله, بله,آقای بلند بالای انطرف خیابانی رفته و من از یک دختر نه چندان جذاب غرو لند شنیده ام,اوه ...میبینید,ادم را مجبور میکنند که از همان اول صبح دست به اسلحه شود,داد میزنم :اقای بلند بالای انطرف خیابانی!!برمیگردد و نگاه میکند, بــــنگ بنـــــــگ!! 

کاش همه چیز مثل ترمز بریدن جلوی اقای بلند بالای مرحوم بود,که میترسیدی با سر بروی تووی سَگَک ِ کمربندش و گیره ی فلزی کمربند برود تووی چشمت و خون فواره بزند تووی اسمان, همیشه فوبیای برخورد با یک چیزی را داشته ام!اما متاسفانه دختری که چند متر انطرف تر از من است کمربند هم ندارد,تند هم نمی اید, خرامان  می اید, داف طور می اید, ای کاش مردم می توانستند درک کنند که خود زیبا بینی گاهی یک حس درونی ست ,شاید انقدری که شما در نظر دوست و مادر و پدر حگرگوشه گزینی می کنید و دلفریب صدایتان میکنند برای بقیه انسانها ,به حساب هم نیایید, داف این پا در ان پا ,جایگشت گزین,جلو می اید,سر صبحی بیمار وار راه میرود,بی حال طور. یک جور خمار چشم ,میبینید! من دارم در مورد یک انسان قضاوت میکنم !و  حق جهان سومی بودنم را ادا میکنم !چرا نمیفهمد گوشه ی دیوار دانشگاه مال من است, برای خود ِ خود ِ من!"بس که توو فکر تو میرم , از خوشی دیوونه میشم"هیچکسی حق ندارد در محدوده ی استحفاظی من راه برود,چرا با دیدن من نمیرود انطرف؟چرا از روی قسمت ِ زرد رنگ ِ نابینایان راه نمیرود؟! نکند انتظار دارد من بروم آنطرف؟!اه ,خانوم؟خانوم ِ دافِ خمار چشم؟!داف جان؟دوف دوف بنــــگ بنگ!

خنده دار نیست؟من این پسر ِ هیکلی ِ کلاه بافتنی ِ منگوله دار را دو روز پشت سر هم در این قسمت خیابان دیده ام, ولی من آن دو روز پیش با همین لباس ها نبودم, یک روز با مانتو قهوه ای و شالگردن صورتی, روز بعد با بارانی سبز رنگ؛ و امروز با پالتو اجری !ولی پسر هیکلی کلاه بافتنی ِ منگوله به سر ِ نگاه رو به جلوی ِ شرم و حیا جلوه کُن, هنوز با همان شلوار آجری و کاپشن سورمه ای ست!با همان عینک ِ قاب مشکی ِ پدربزرگی !به همان نچسبی ِ دو روز قبل , به همان تلخی ِ دهان ِ صبحانه نخورده و مسواک نزده ی  ساعت 8 صبخ که می تواند با صدای مجری رادیو شروع شود!" این اخرین بار من ازت میخوام برگردی به خونه, این اخرین بار من ازت میخوام عاقل شی دیوونه ".چطور می تواند با این فیاقه ی درهم روز عابرین دیگر را خراب کند؟ ای کاش به جای این ادم یک بربری ِ متحرک را دیده بودم!یک بربری ِ آغشته به پنیر ِ شور ِ روزانه !یک چیزی که بعد از مدت ها بگویم "وااااااو, یک بربری ! بربری ِ پنیری بیا و صبحانه ی من باش !"یک بربری ِ لیوان چایی ِ شیرین به دست!اقای بربری ؟ اقای بربری ِ پنیری شده؟!بنــگ بنگ!

مامور 15 شاید هم 16 ساله ی  (کمتر یا بیشتر چه فرقی به حال شما میکند؟بیشتر نپرسید!ممنون از همکاریتان)شهرداری جارو به دست ,دارد تمام تبلیغات چسبیده به نرده های سبز رنگ دانشگاه را می کَند, به شماره راه میرود,دقیقا پشت سر پسری راه میرود که ان جلو با دندان چسب کاغذ را پاره میکند و تبلیغ میچسباند,من هم قدم با پسر 15 ساله هستم,تبلیغاتی برمیگردد عقب,بعد داد میزند:چته تو؟تبلیغ می کَنی؟!" بعد بُدوکُنان  برمیگردد عقب, فکر میکنم الان است که چاقو را بزند تووی شکم مامور شهرداری 15 ساله!می چسبد به یقه اش ,بعد دوباره داد میزند: میکَنی؟!میکَنی؟! مامور ترسیده  جواب میدهد: میکَنم!اگر من بودم جواب میدادم :نه !نه نمیکَنم!بعد در یک حرکت ضربتی جارو را میکوبیدم رو سر تبلیغاتی!تبلیغاتی میزند تووی صورت مامور!من چه میکنم؟!داد میزنم عوضی ولش کن, ولش کن تا زنگ نزدم 110!راست گفتم؟معلوم است که نه!تقیه به خرج میدهم,تهذیب نفس کنان ,مثل تمام ادم های ماشینی از کنارشان رد میشوم,صدای زد و خورد می اید؟صدای فحش دادن؟معلوم است که نه!هاه!صدای بوق , ترمز , موتور! بوق آمبولانس! آژیر ! بک خانم هیچ وقت برنمیگردد و پشت سرش را نگاه نمیکند!آقای تبلیغاتی ؟!آقا؟!بتــگ بنگ!

چرا دقیقا مقابل من می ایستید! آقا پسر, دختر خانم! شما واقعن زیبا هستید!جفتتان هم ! حتی شما دختر خانم با همین مانتوی نصفه و نیمه اتو کشیده !چه صبح خوبی,بیایید و تا جلوی دانشکده با من باشید,اقا پسر لباس مشکی پوشیده,شما چقدر انتخاب خوبی داشته اید,دوست دختر یا نامزدی که خط چشم می کشد و رژ لب صورتی میزند یعنی همه چیز!حتی شما دختر خانم,چقدر نامزدتان قیافه ی نمکین و خوبی دارد, چقدر سر به زیر, چقدر خوب, چقدر ارامش تووی قیافه اش!من تمام مدت به شما دو نفر نگاه کردم,شما چقدر خوب به هم نگاه میکنید,چقدر خوب صورتتان را بهم نزدیک میکنید و یواشکی باهم حرف میزنید,چقدر حسادت برانگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که  شمایید!فکر میکنم که تمام ِ زندگی بو میکشد تا بفهمد من کجای این دنیا هستم,بعد یکباره یک " دو نفر ِ " چشم نواز را بگذارد مقابلم!بیایید و یک عکس شوید برای من تا اخر ِ امروز! بیایید و هر روزتان را با من هماهنگ کنید تا شما دو نفر را ببینم,بیایید که من هر روز اول صبح با دیدن شما دو نفر  " آن کاندیشنلی " با صدای بلند  گوش دهم!شمایی که هنوز بعد از این همه ساعت تووی ذهن من نشسته اید!چقدر حسادت بر انگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که شمایید!آه ! من ! من ِ سر چسبانده به شیشه ی اتوبوس ِ پنهانی نگاه کن به عشق ِ شما !من ِ یکباره غصه در دل دویده ی همه چیز به خواب رفته !

من؟من جان؟ من ِ عزیز؟! بنــگ بنـــگ !لطفا!

پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 20:3 | ميس |

یاهو دارد هی پیشنهاد میدهد, موس میرود روی قلب , قلب شروع میکند به گومب و گومب زدن , آن بالا می نویسد "آوتوکامپوز اِ ولنتاین "!کلیک میکنم, صفحه باز میشود, عاجزانه درخواست میکند که نامه را انتخاب کنم و به مناسبت ولنتاین بفرستم برای " دیر شوگِر کوکی " که اصلن نمیدانم چه کسی هست !به یاهو میفهمانم که هیچ " دیر شوگِر کوکی " وجود ندارد, مستاصل نگاه میکند و میگوید : خانم مورد ِ " فرندلی لاو " چه ؟!میگویم نُچ! سرش را تکان میدهد و میگوید البته یک مورد دیگری هم داریم که مطمئنا به دردتان میخورد"اُل اَوت لاو" , این یکی که مطمئنا به دردتان میخورد!؟؟ابرو بالا می اندازم ! یک مقداری نگاهم میکند , دوباره نگاهم میکند , چپ چپ نگاهم میکند, بعد میگوید : برو جانم, برو , اصلن تو لیاقت همان فیس بوک را داری که الکی بگوید فلان فرندت که قرن ها میشود او را ندیده ای و تنها چیزی که ازش میدانی حال و احوال ش بعد از اخرین امتحان دوره ی پیش دانشگاهی تان است , مدتیست دل نگران شماست , آیا نمیخواهید برای او ایمیل بفرستید؟!! " آیا از ترک این برگه دل استوارید"آیا بعد از این همه فحاشی فیلینگ خاصی ندارید" ؟! اصلن همان بهتر که دیر شوگر کوکی ندارید!"...

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 13:17 | ميس |

پیرمرد ِ توو خیابون جولومُ گرفته میگه : دخترم ده هزار تومن (!) کمکم کن ! از کنارش که بی تفاوت رد شدم داد میزنه: ایشالا شوئَرت بمیره !

پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 | 22:4 | ميس |

تاحالا فک کردی به اینکه این مغازه های میدون انقلاب که با صدای بلند آهنگ میذارن چقد خوبند؟!

پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 | 22:2 | ميس |

زن اگه زن باشه قبل نیمرو درست کردن تخم مرغ رو تووی یه پیاله ی جدا میشکنه, خوب براندازش میکنه که خراب نباشه یه وخت!بعد میریزه توو ماهیتابه!مثه مردا زارت نمیکوبوندش به گوشه ی اجاق گاز و تَلَق بالای ماهیتابه بهش شکاف نمیده و جیلیز و ویلیز نمیریزتش توو ماهیتابه!
دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | 18:21 | ميس |

خوبی ِ زندگی ِ خوابگاهی این است که شما به اندازه ی همان مدتی که خانه نمیروید ( یک ماه - دو ماه و حتی بیشتر) همان قدر هم دست تووی دماغتان نمی کنید!

جمعه بیستم دی 1392 | 22:38 | ميس |

این که مثلا تووی دستور غذاها می نویسه " مواد را به کناری بگذارید تا فولان طور شود" , واقعا فکر میکنه که ما " مواد را به کناری میگذاریم که فلان طور بشه"؟! خود من به شخصه هزار بار میرم نگاش میکنم و هی بهش وَر میرم !

جمعه بیستم دی 1392 | 16:4 | ميس |

به فرزندان خود در کودکی توانایی "برو به درک" و " به جهنم" گفتن در تعاملات اینده شان را , بیاموزید!

جمعه بیستم دی 1392 | 16:3 | ميس |

میدونی داستان قط کردن نت راس ساعت 11:30 و برخورد من نسبت بهش مثل چیه؟! مثل این رابطه های دختر پسری هست که میبینی طرف دیگه ازت زده شده, هرکاری ام بکنی دیگه روزنه ی امیدی نیست, این میشه که پیش خودت میگی بذا حداقل خودم اول تمومش کنم که حداقل کمتر بسوزم!قشنگ همین داستانه, اینجور که من پنج دقیقه قبل از اینکه بدونم الان قطش میکنن خودم بدو بدو نتم رو قط میکنم که کمتر بخوره توو ذوقم !بله, این رفتارهای اینچنینی رو میشه به خیلی چیزا توو زندگیتون تعمیم بدین !

پنجشنبه نوزدهم دی 1392 | 23:18 | ميس |

متاسفانه اون قدری بزرگ شدم که از غم اطرافیانم, غمگین بشم, حتی فراتر از غم 

چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 23:10 | ميس |

فکر کرده اید که دوست دارید چه کسی یک شب , شاید هم هر شب با یاد شما , چه آهنگی را گوش دهد؟! کجای اهنگ را هزار بار تکرار کند؟! بعد کجا خسته شود؟بعد همینطوری که خوابیده است دست به سینه بچرخد روبه دیوار, دستش را بکشد زیر بالش,سرش را بیندازد پایین ؛ یک جوری که نفس هایش بخورد به جناق سینه , بعد یک طوری بخوابد که, که !که انگار از دست هیچ کسی کاری ساخته نیست؟

چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 23:8 | ميس |

زندگی باید یه دکمه ی ری استارت داشته باشه 

و من باید بدونم کی از اون استفاده کنم, برای چند سال قبل, برای  همین الان, یا نگهش دارم برای اینده ها 

چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 21:53 | ميس |

ت خندون ترین حرف الفباست, اما بهتر از اون ث ! یه خندون ِ خال ِ هندو دار :)

شنبه چهاردهم دی 1392 | 20:17 | ميس |

فال گوش واستاده بودم که ببینم دختر ِ در جواب هم اتاقیم که ازش پرسید: وااااای, موهات معرکه است بچه جون, کجا رفتی کوتاشون کردی ؟ , چه جوابی میده که به ثانیه نکشیده حاضر بشم و بدو بدو برم و موهام رو بدم دستش و کوتاه کنم و صاحب کوتاه ترین و خوشگل ترین موی دنیا بشم که دیدم جواب داد: آرایشگاه نرفتم, دوست پسرم برام کوتاه کرده !
جمعه سیزدهم دی 1392 | 12:30 | ميس |

یک عدد تارموی به غایت سفید در مرکزی ترین نقطه ی سر بین ِ یک عالم موی مشکی ِ پریشان در هوا 

جمعه سیزدهم دی 1392 | 12:22 | ميس |

ایشون نون بیار, کباب بِبَرِ خانواده هستن !

دوشنبه نهم دی 1392 | 20:50 | ميس |

میدونی بدتر از همه ی اینا چیه؟! اینکه ازین به بعد هروقت آهنگای غم انگیز و عاشقانه ی بنیامین رو گوش میدیم اولین کسی که میاد توو ذهنمون خود بنیامین ِ؛ و حتی ممکنه این حالت تا پایان آهنگ ادامه پیدا کنه.

دوشنبه دوم دی 1392 | 20:49 | ميس |

برعکس همه که میگند" چرا من؟!", من همیشه گفتم " چرا من , نه؟!!" . 

یکشنبه یکم دی 1392 | 20:55 | ميس |

اینایی که در جواب " مرسی " بهت میگن " بِش برسی", بازمانده ی همون پدربزرگا و مادربزرگایی اند که در جواب هر کاری که براشون میکردی میگفتن " خوشبخت شی", " عاقبت به خیر شی", " پیر شی ". 


پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 | 17:20 | ميس |

میدونی چیه عزیزم؟

جلوی پنجره ی بالای  تخت خواب من یه ساختمون قدیمی هست, من عاشق ساختمونای قدیمی ام, حتی رمانتیک ترین قسمت اون ساختمون اینه که آشپزخونش یه پنجره داره که به سمت خیابون باز میشه, و عاشقانه تر اینکه ازین پرده های قدیمی ِ سیب و گلابی دار هم داره, ولی فقط یه اشکال کوچیک میبینم, توو خونه؟! نه عزیزم! خونه های قدیمی که اشکالی ندارن, منظورم یه اشکال  توو خانوم خونه است, اون هنوز نمی دونه که جلوی پنجره رو باید با شیشه های ترشی و خیارشور  که به جای در با پارچه های چارخونه ی قرمز و سفید بستنشون پُر کرد , نه جعبه ی پودر رختشویی و وایتکس و مایع ظرفشویی!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 15:19 | ميس |

میدونی چیه عزیزم؟!

همین الان , دقیقا همین الان فهمیدم که از ایران هیچکی برای مراسم نلسون نرفته, عزیزم حالا ازین به بعد چجوری توو روی ِ خونواده ی نلسون نگا کنیم؟

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 15:2 | ميس |

میدونی چیه عزیزم؟

همین دیروز فهمیدم که من حق 3 بار غیبت کردن رو  داشتم و فقط از دوتاش استفاده کردم, و ازونجایی که حق رو باید هرجور شده گرفت , امروز دانشگاه نرفتم , یعنی به عبارتی می کند پیچیده شدن یه کلاس هواشناسی که قرار بود متد نقشه خوانی ِ جدید رو بهمون یاد بده و یه کلاس برنامه نویسی که اگه نری هیچی ازش نمیفهمی, خب میپرسی چه کار مهم تری رو به جاش انجام دادم؟! گشتم و یه تره بار جدید پیدا کردم, چغندر و کاهو و نارنگی و سیب زمینی و پیاز و سیب و انار خریدم , و خب عزیزم لذت خرید اینا خیلی بیشتر از نشستن سرکلاسی که هیچ هیچانی نداره , بهم چسبید.

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 14:43 | ميس |

میدونی چیه عزیزم؟!

دیروز رفتم یه کیلو هویج خریدم, و خب طبق معمول اعتماد کردم, میپرسی به چی ؟! خب معلومه دیگه به شرافت آقای مغازه دار! دو هزار تومنی که بهم برگردوند رو همونجا نگاه نکردم که ببینم سالمه یا نه, بعد وقتی برگشتم خونه و بقیه پول رو خواستم بذارم تووی کیف پول متوجه شدم که دوهزاری گوشه نداره, فک کردم که شاید خرگوشایی که نتونستن هویجا رو بخورن به سمت صندوق پول هجوم بردن, اما غمگین ترین قسمت ماجرا اونجایی بود که پول رو باز کردم و دیدم که نصفه است! میدونی این یعنی چی عزیزم؟! یعنی یه اسکناس دو هزار تومنی که 800 تومنش پیش من ِ و 1200 تومنش پیش آقای مغازه دارِ با شرف !

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 14:30 | ميس |