یھ لیوان دندون مصنوعے
دندان هایم را جا گذاشته ام...جایـــــــی ツ

یکم) گفت : یادت میاد وقتی بچه بودی میخواستی چیکاره بشی؟! بعد خندید و خودش گفت : پلیس!!فکر کردم چندتا دختر همسن و سال من اونوقت ها موقع بزرگ شدن نخواستند که دکتر بشند، نخواستند که معلم بشند، نخواستند که مامان (!) بشند! چندتا دختر 4-5 ساله مثل من چادر گلدار نمازشون رو  سر کردن و با انگشتاشون تفنگ درست کردن و روی حاشیه های قالی دویدند!!امروز با دیدن اخبار " یگان های سوار بر اسب گ تووی تلویزیون یاد اونروزا افتادم! لیوان چایی رو توو دستم تکون دادم و گفتم : ولی مامان ، من هنوزم ته دلم یه جاهاییش دلش میخواد پلیس بشه !!حیف که نشد!! حیف که تصویرم ازون چیزی که بود عوض شد!!

 

دوم) بارون آخر مرداد فرق داره با بارون پاییز، بارون تابستون ، هر وقت ِ روز که باشه منو پرت میکنه یه جایی وسط تابستون ِ 8 سالگیم، من و مامان سوار ماشین ِ دایی شده بودیم و صندلی عقب، کنار من ، یه بسته ی بزرگ سبزی برای آش پشت پای بابا بود، داشت بارون می اومد و من یه لباس زرد رنگ گوشیده بودم، چسبیده بودم به پنچره و دستم به شیشه بود، شاید اونجا اولین باری بود که فهمیدم بارون تابستون رو دوست دارم، با تموم گس بودنش! مامان هر چند دقیقه یکبار برمیگشت نگام میکرد و میگفت : دستت رو از روی دستگیره بردار! در باز نشه! و من احساس کردم باید در کنار این لذت بردن از بارون ، یه مقداری هم بترسم! برای همینه که تا دیروز، وقتی بارون داشت همه چیز رو میشست احساس کردم باید در کنار دوست داشتنش ته دلم یه دلهره ی کوچیک هم باشه، برای چیزایی که میدونم و نمیدونم !

اضافه شد نوشت ِ دو :  توو روزای بارونی تابستون، رادیو رو روشن کنید، و بین تموم موج ها بگردید و بگردید و یه جایی واستید که بدونیدبا صدای بارون چقدر بهم میاند...دیروز ِ بارونی من با موجی که این اهنگ رو پخش کرد :

http://s5.picofile.com/file/8130267084/01_Yaade_To_Daryaa_.mp3.html

 

سوم) از بچگی دوست داشتم یه دوربین شکاری داشته باشم، شایدم دارم اسمش رو اشتباه میگم، از همین دوربینای دو چشمی که باشون میشه مسافت های خیلی خیلی دور رو دید، از همون بچگی به خودم قول دادم که وقتی بزرگ شدم یکی از اینا برای خودم بخرم و بخرم یه جای خیلی خیلی بالا واستم و اول با یه دل سیر همه چیز رو با چشمام نگا کنم و وقتی دیدم یکی با یه لباس ابی داره توو گشت بوم یه خونه راه میره، یکی تووی تراس خونه اش واستاده و ... دوربینمو بردارم و نگاهش کنم! حالا میخام همین قضیه رو بچسبونم به اون داستان ِ تراس اتاق م توو ترم قبل که براتون گفته بودم از توو تراسش میشه کل ادمای شهر رو بغل کرد، کار من واستادن توو تراس اتاق بود و نگاه کردن به خونه ها، ماشینا، ادما!! دوستم یه بار گفت : تو چقدر دقت میکنی؟! تو تونستی ه بادبادک رفته توو هوا رو از یه مسافت خیلی دور ، دونفر رو که روی نیمکت اون پارک نشستن و خیلی چیزای دیگه ای که من هیچ وقت ندیده بودم رو ببینی!! خدا رو شکر کردم که نتونسته بود فکرای من رو بخونهو بفهمه در من طی این نگاه کردن ها چه رویاپردازی هایی هم که نکرده ام! فردای اون روز تازه یادم افتاد که با دوربین عکاسی میشه زوم کنم و تا جایی که میشه اون چیزایی که اطرافم هست رو خیلی کامل تر ببینم ، کار من حدس زدن حرفای رد و بدل شده بین دختر و پسرهای روی پل عشاق، ادم های نشسته تووی اتوبوس، دستی که بادبادک رو هوا کرده بود و حال و روز ادم هایی بود که تووی ماشین نشسته بودند و تووی خیابون با سرعت هرچه تمام تر می روندند. 

اون چیزی که من دیدم ( باآخرین درجه  زوم ِ دوربین این بار شما ببینید)

http://danduni91.persiangig.com/IMG_3330.JPG

http://danduni91.persiangig.com/IMG_3332.JPG

http://danduni91.persiangig.com/IMG_3334.JPG

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 23:49 | ميس الی |

در  یخچال را باز کرده اید، از طبقه ی بالا نگاه کرده اید تا پایین، ردیف تخم مرغ ها، جعبه ی زولمبیا و بامیه، ظرف ِ در آبی ِ نون خامه ای، سبد انگورهای شُسته ی نشسته در کنار شلیل های از یک طرف قهوه ای شده، شربت های گلو، شیشه ی آب و شربت البالو و شیشه ی دوغ، پارچ نصفه ی شیر، بسته ی نان ، قیمه ی مانده ی  دیشب، پیاز نصفه ی تووی پاکت فریزر، به همه شان نگاه میکنید ، دلتان یک چیزی میخواهد که مطمئنا اینها نیست، خوردنی نیست! در یخچال را میبندید، بعد با خودتان میگویید  با هجوم این همه فکر و خیال  کجا بروید دوباره؟! در یخچال را باز میکنید، همانطور تووی یخچال ِ در باز می ایستید، خم میشوید سمت طبقه ی سوم ، نصفه ی هندوانه را بر میگردانید، با دوتا انگشتتان میزنید وسط هندوانه و اندازه ی یک بامیه ی کوچک از همان وسط ِ هندوانه ، از همان گُل ِ هندوانه را برمیدارید و میگذارید تووی دهانتان؛در یخچال را میبندید و میروید سراغ فکر و خیال و اینکه چرا من ؟!، اما مطمئن باشید چند دقیقه ی دیگر باز هم برمیگردید ، با همان فکر و خیالات ِ یک طرفه ی نتیجه ندار،نشانه اش  هم همان نصفه هندوانه ی سوراخ سوراخ ِ تووی یخچال 

سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 16:14 | ميس الی |

آدم باید خودش با جان و دل لذت داشتن و کشف خیلی چیزها را بچشد! مثل من ، بعد از گذشت دوماه از خرید گوشی جدید احساس کردم چقدر نچسب، چقدر ناگیرا و غیر ملیح !!دلیل اصلی برمیگشت به مغازه دار، این مغازه دار بود که با ذوق و شوق برچسب روی جعبه را کنده بود و قاب گوشی را باز کرده بود و سیم کارت را انداخته بود تووی گوشی و قاب را بسته بود و گوشی را داده بود تووی دستم و جعبه ی خالی را چپانده بود تووی پاکت و داده بود آن یکی دستم!!
این برخلاف تمام تصورات من بود!! تصوری که دوست داشتم با وجود دیدن گوشی پشت ویترون مغازه ؛ جعبه را خودم باز کنم، با دیدن گوشی ذوق کنم و تووی دلم بگویم که حواسم به این یکی هست!بعد از برداشتن گوشی یک جوری تووی جعبه را نگاه کنم که انگار چیز دیگری هم قرار باشد از تووی جعبه در بیاید!!گوشی را پشت و رو هی نگاه کنم، تووی دلم بگویم خوبه، خوشگله و بعد همین سوال را به امید گرفتن تایید از دیگران بپرسم و لبخند رضایت بزنم!برای همین بود که امروز بعد از گذشت دوماه رفتم سراغ جعبه ی گوشی، گوشی را گذاشتم تووی جعبه؛ درش را با چسب بستم و گذاشتمش تووی قفسه ی بالای تخت! بعد از نیم ساعت رفتم سراغ جعبه؛ با ذوقی که باورم نمیشد چسب را باز کردم و تووی جعبه سرک کشیدم، گوشی را کشیدم بیرون و با لذت نگاهش کردم!احساس کردم حالا بهتراست!
نمیدانم چرا فکر کردم باید تشابهی باشد بین حال من و حال دخترهایی که یکی از لذت هایشان پوشیدن لباس عروس است و بعد می افتند تووی داستان های ساده ریستی و مهمانی گرفتن و منحل شدن عروسی و لباس عروس به اسم صرفه جویی و قناعت!!

و بعدها مجبور میشوند شبیه بازی ِ جعبه و موبایل، بعد از گذشت چند ماه و یا حتی چندسال از ازدواجشان، وقتی می بینند تب پوشیدن لباس عروس از سرشان نیفتاده، با اصرار، همسرانشان را مجبور کنند که تجهیز شده با لباس عروس و داماد برای چند ساعت هم که شده به اتلیه بروند و احساس عروس شدن به معنای واقعی را بچشند.

دوشنبه سی ام تیر 1393 | 17:28 | ميس الی |

نیم ساعت یاهو مسنجر آن بود؛ دلم خواست از بین چند نفری  که تووی لیست دوستانم بودند چراغ یک کدامشان روشن بود, یا یکهو یک صفحه باز میشد و یکی" نیم باز" میزد و قلبم هُری میریخت؛ پشت بندش هم از ان شکلک های :دی می آمد. 
نیم ساعتی همینطور غصه دار هی صفحه ی مسنجر را نگاه کردم؛انتظار بیجایی بود؛ مثل اینکه دوباره در اوج 23 سالگی ساعت 5 عصر بروم جلوی در حیاط بایستم و انتظار داشته باشم دختر محبوبه خانم زیر انداز زیر بغل و پیک نیک و قابلمه و بشقاب و قاشق پلاستیکی تووی دست بیاید تووی کوچه تا خاله بازی ِ نیم ساعته راه بیندازیم!! خب این هم انتظار بیجاییست!! از دختر ِ شوهرکرده ی کیلومترها از من فاصله دار ِ محبوبه خانم

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 16:21 | ميس الی |

اجازه بدید چیزی نگم :|
جمعه سیزدهم تیر 1393 | 1:25 | ميس الی |

به نظر من زوده برای رمضون شدن, من هنوز یه عالمه ناهار نخورده, یه عالمه عصرونه ی خوشمزه , و یه عالمه پیاده روی نرفته دارم که همه ی اینا رو یه رمضون زودرس میخاد ازم بگیره!!

 

سه شنبه سوم تیر 1393 | 21:38 | ميس الی |

صبح که سوار تاکسی شدیم , صد متر نرفته, ماشین جلویی ما ترمز زد, ما هم پشت سرش ترمز زدیم! دسته جمعی نه!! فقط آقای راننده! من؟ من مثل همیشه , شبیه به تمام انسان های ساختمان و آدم ندیده سرم تووی شیشه بود, بیرون را نگاه میکردم! مردمک چشمم میچرخید اینطرف؛ میچرخید آنطرف!! من عاشق نگاه کردنم ! ال نود مشکی رنگ با سرعت آمد!! روی سرعت گیر رفت روی یک چیزی!! قیژ صدا دارد!! شاید هم شبیه صدای جیغ زدن!! با همان سرعتی که آمده بود رفت!! گربه ی بیچاره ی لاغر مردنی با سر پکیده چهار , پنج بار در حال جان دادن تا یک متر بالا و پایین پرید!! راننده ی جوان فحش داد بی ناموس !! بعد به اقای کناریش گفت : به نظرت می تونم برم برش دارم ببرمش پیش دامپزشک؟!!آثای کناری در حالی که دستش تووی موهایش بود گفت : نه !! نه!! سرش پاشید رو زمین!! میمیره!! بذار جوون بده!! راننده ی جوان از تووی آینه نگاه کرد به من!! رنگم پریده بود!! معلوم بود میخواستم بالا بیاورم!!راننده گفت : خانم خوبی؟! برم براتون آب بگیرم بزنی به صورتت؟!! حالتون بد نشه!! با سر اشاره کردم نه نه !! ولی قریب الوقوع ترین حالتی که میخواست رخ دهد این بود که صبحانه ی نون و پنیر و گوجه و خیاری ام را یکبار تا تووی دهنم بالا اورده بودم و قورت داده بودم!!  رانده گفت : الان یه اهنگ میذارم حالتون عوض شه!! بعد در حالی که داشت دکمه های ضبط را بالا و پایین میکرد گفت : این مردم دیگه هیچی سرشون نمیشه!هیچی!! آخ اخ امان ازین اهنگ !! این اهنگا هفتاد سالشونه!! بعد رو کرد به مرد کناری: باورت میشه؟!!میدونی از کجاست؟! از صفحه ی گرامافون پدربزرگ خدابیامرزم!! تا مرد من رفتم کل صفحه های گرامافونش رو برداشتم!! بعد صدای اهنگ را زیاد زیاد کرد: خواننده شروع کرد به خواندن :"  دوس دارم عروس بشم!! خوشگل و ملوس بشم! دوس دارم عروس بشم, خوشگل و ملوس بشم" !!

ادامه روز هیچ هم گربه ای نبود!!  ادامه ی روزم به سه بار تعریف کردن ماجرای گربه گذشت, آدم هایی که برایشان تعریف کردم غصه نخوردند! فقط گفتند: جدی؟!! وای نه!! آخی!! عب نداره بهش فک نکن !!

ادامه ی این عبارات اتفاق های خوب بود!! یک ِ تیر ِ یک ِ تیری!! تا اخر خنده و شادی و انرژی  بود!! فکر کردم اگر صبج خوابیده بودم و قرار را پیچیده بودم چقدر خوشی از دست رفته این وسطها برایم دست و پا میزد!! 

شروع تابستانم هندوانه ای رنگ بود و به طعم گیلاس همراه با نور اریب خورشید تووی صورتم!!  امیدوارم تا آخر تابستان همین قدر خوب بماند

 

با تشکر از خدا!! و آرزوی موش های چاق و چله در آن دنیا , برای گربه ی مرحوم :)

پ.ن : آهنگ " چشمه طوسی " محسن چاووشی 

 

یکشنبه یکم تیر 1393 | 22:17 | ميس الی |

لطفا هجمه ببرید به سمت این سایتی که در زیر لینکش رو میگذارم و آهنگی که آمده را هزار بار گوش کنید و مثل من دوستش داشته باشید و هی احساس کنید چه آهنگ خوبی؟چه  همه چیز خوب! چقدر باید بلند شوید و برقصید با وجود اینکه رقصتان خیلی خوب نیست!!خب؟

 

http://www.tarabika.com/song.asp?songid=176986&artistid=125

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 | 22:10 | ميس الی |

اونی که رادیو اینستا رو ساخته مطمئنا یکی بوده مثه من عاشق شنیدن صدای ادمای مختلف !

با تشکر از تموم صداهای بانمک و با مزه و باکلاس و شینگیل پینگیل :)

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 22:52 | ميس الی |

وقتی اهنگی رو گوش میدم که با پیانو نواخته شده به واقع نمیتونم به هیچ چیزی فکر کنم!!

شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 22:28 | ميس الی |

نمیدونم چی باید بگم !!

+سندروم ِ انتظار! یا توقع!شاید هم مقایسه!

+ پیوست شده به " لطفا 23ساله باش الی"

شنبه هفدهم خرداد 1393 | 21:21 | ميس الی |

یا من تووی,ذهنم اغراق میکنم یا بلاگفا دروغ میگه و کمتر از اون چیزی که هست نشون میده!

پنجشنبه هشتم خرداد 1393 | 16:13 | ميس الی |

بسیار شادی مرا افزوده که فردا قرار است برای دومین برداشت ِ هواشناسی به مدت 15 ساعت ِ تمام تنهایی بروم تووی پارک پیروزی چنبره بزنم و چتر بالای سر دستگاه ِ عزیز بگیرم که آفتاب تووی سرش نخورد و هر پنج دقیقه یکبار هی دما را یادداشت کنم ,هی رطوبت  را یاددشت کنم ! عینک بزنم و به اسمان نگاه کنم , عینک را از چشمم بردارم و به آسمان نگاه کنم , هی دنبال ابرها بگردم , دنبال یک رخداد نادر در یک روز ! و هی جلوی هر پنج دقیقه یک یادداشت بنویسم !!  دستکش دستم کنم که آفتاب صلاه ظهر پوستم را نسوزاند و کک و مک نزنم و مطمئا بعد از پنج دقیقه احساس کنم با دستکش نمی توانم نفس بکشم و دستکش را پرت کنم آنطرف !! مطمئنا یک جایی از این داستان احساس می  کنم که باید تنی بیاسایم و به سمت نزدیک ترین دبلیو سی پارک حرکت کنم و دنبال یک آدم مطمئن در آن حوالی بگردم که هیچ چشم داشتی به یک دستگاه کوچک سبز رنگ نداشته باشد !!قسمت پر رنگ تر ماجرا آنجاست که حتی نیازی نیست شب قبل فکر کنم که برای 15 ساعت یک روز ِ همراه با باد و نیمه ابری چه تعریف هایی را اماده کنم یا چقدر توانایی این را دارم که به افاضات یک همکلاسی به مدت 15 ساعت گوش دهم و سر تکان دهم و لبخند بزنم و تاکید کنم !!

همین مورد آخر کفایت میکند که شادی ام هی فزون تر و فزون تر شود!! بیایید و پیشنهاد بدهید که یک انسان متمدن که قرار است 15 ساعت را خیلی بدوی طور روی نیمکت وسط پارک بنشیند چه کاری بکند که حوصله اش سر نرود !!

یکشنبه چهارم خرداد 1393 | 19:49 | ميس الی |

وقتی آهنگ مورد علاقه ام از رادیو پخش میشه خیلی بیشتر از اینکه با هندزفری آهنگ رو هزار بار گوش بدم, بهم میچسبه !

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 23:3 | ميس الی |

خدایا اتفاقا منم خودمو وقتی بیشتر میفهمم بهت محتاجم, بیشتر دوس دارم 

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 22:51 | ميس الی |

من اگه جای زن ِ ابی بودم یه کلمه که حرف میزد, میزدم زیر گریه !

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 22:22 | ميس الی |

خواب ها به گونه ی اعجاب برانگیزی تمنیات و خواسته ها و دغدغه های روحی انسانها در  طول روز اند, خواسته هایی که گاه سعی در فراموشی آنها داریم یا تمارض برای عدم وجود آنها, جایی خوانده بودم که دردها در هنگام شب به انسانها هجوم می آورند و این دردها مطمئنا می تواند مشغولیت های روحی را نیز شامل شود که قبل از خواب آنسانها را درگیر میکند!

قسمت دردناک ماجرا آنجایی ست که شما تمام دغدغه های داشته ی تان که مختص به بازه های زمانی مختلف بوده را با یک فکر اشفته ی مرتبط با همان موضوع تووی ذهنتان خواهید داشت و خوابی در همان زمینه را میبینید, تووی خواب هنوز همان آشفتگی ها ادامه پیدا میکند و وقتی قرار است شبیه به قریب به اتفاق فیلم های ایرانی پایان خوش اتفاق بیفتد شما خودتان را در حالتی بین خواب و بیداری احساس میکنید , تلاش میکنید تا خواب به اتمام برسد و شما به نتیجه ی دلخواهتان برسید ( حتی تووی خواب ), و این اتفاق نمی افتد!

شما بیدار میشوید, تمام دغدغه های روز قبلتان به انضمام خواب ِ ناراحت کننده ی شب قبل ادامه پیدا میکند و شما بعد از 7 ساعت خوابیدن احساس میکنید که هنوز  چقدر خسته اید !!

 

+ خواب ها نشان میدهند شما چقدر نگران چیزهایی هستید که در عمل سعی در پنهان کردن آنها دارید :(

یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 9:31 | ميس الی |

قبلنا بهتر بودی 

هم خدا بیشتر دوسِت داشت 

هم من 

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 21:54 | ميس الی |

دارم به مرحله ی " کاری به کسی نداشتگی " میرسم. 

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 9:33 | ميس الی |

به چشم قرمزم نگاه کرده بودم ! بعد 4 بار مقنعه را سرم کرده بودم ! سه بار برعکس! یک بار کج و کوله ! پنجمین بار اما هر چه بادا باد! باد اورده ترین حالت ممکن هم از آب در امد ! نگران آمدن ِ تاکسی بودم ! ماشین ! اتوبوس! نگرانی اثر کرد! هیچ کدام نیامدند! زیر پایم علف سبز نشد! هیچ چیزی سبز نشد! به بالا و پایین خیابان نگاه کردم ! 8بار گفته بودم انفلاب و بعد از بار هشتم احساس کرده بودم چه کلمه ی بی معنی !چه کار ِ خنده داری !! که چه ؟! انفلاب؟ انفلاب!! گذاشته بودم 6-7 تا تاکسی از دستم در بروند! من هم همینطوری نگاه کرده بودم ! بعد دوباره شروع کردم ! انفلاب؟ انفلاب ؟!

3تا قطار رفته بود و من کوله به دست جلوی در ایستاده بودم , قطار چهارم که امد من جلوی در بودم ! خانم ِ کناری منت گذاشت که اگر رفتم توو , با خودم میکِشمت داخل! نیازی به کشیدن نداشت ! نیازی به هیچ کدام ازین وحشی بازی ها هم نبود! من جلوی در بودم ! خودم با دو پای خودم خیلی محترمانه رفته بودم توو ! کسی هم فحش نداده بود! من هم له نشده بودم ! مقنعه ام رفته بود جلو و عقب و من هیچ تلاشی نکرده بودم که درستش کنم ! خودم را سنگین میکنم که چنین حرفی میزنم!چون عملا دست من زیر گوشت های اضافی ِ خانم کناری گیر کرده بود!من شبیه یک آدم ِ بی دست ِ دوپای ِ دو چشم زل زده بودم به نوشته ی بالای درب  : " پرچم بچه های غرب بالاست" ...تووی دلم چندین بار شعارگونه گفته بودم : " اسکلها اسکلها " , بعد یک بار جدی و محکم گفته بودم نوکیسه های ندید بدید!! دیگر به نوشته نگاه نکرده بودم که حرص بخورم ! به لاک صورتی ِ خانم کناری نگاه کردم که چقدر به میله ی واگن می اید!

منتظر تاکسی شدم, بعد از دو دقیقه ! نوبت من بود که سوار شوم و یک خانم دیگر سوار شد, در را هم محکم بست ! من ؟! من در را ارام باز کردم , بعد یواش گفتم نوبت من بود! یواش گفتم که سر صبحی اعصاب دوتاییمان خراب نشود! او هم مدارا کرد! نرم آمد پایین , خیلی یواش ! عذرخواهی کرد! جواب ندادم!حوصله ی جواب دادن نداشتم! در را یواش بستم ! از تووی شیشه نگاهش کردم ! سرش انطرفی بود! 

از دیشب دغدغه ی تمامشان را داشتم! انگار میخواستم بروم کنکور بدهم! همه چیز را هزار بار چک کرده بودم , عکس ها, فتوکپی , چک ! خودکار! همه چیز بود! همه شان سر صبحی بد اخلاق بودند! تووی ذوق زننده! همه شان " روز خراب کن " بودند! با دهن های کف دارشان , با اخم و تَخمشان ! نگاهشان هم منت بود! انگار قرار بود پول یا مفت بدهند ! قرار بود قسطش را بدهم!! غجب حقارتی! تف به همه تان! تف به شما که پول باید تووی دست امثال شما باشد! این را چند بار گفتم ! تووی دلم گفتم در حالی که مجبور بودم لبخند بزنم و تشکر کنم و مطیع به نظر بیایم! مطیع و آرام و نیازمند به یک میلیون تومان پول رایج مملکت !

گفت : برو پذیرش! نشنیدم ! چون داشتم تحلیلشان میکردم ! یک به یکشان را !گفتم : بله؟! فکر کرد باید کر باشم ! با دست اشاره کرد! من از کارهای بانکی بیزارم ! از کارهای اداری بیزارم ! بدبخت های ِ پشت ِ میز نشین ِ شکم 5 طبقه ای خرفت !!

برگه را گذاشته بودم روی سکو و یواش گفته بودم : آقا بفرمایید! ولی تووی دلم یک چیز دیگری گفته بودم ! داد زده بودم اُهُی یارووو!! , احساس میکنم صدای درونم را شنید چون برگه را عصبانی برداشت , و عصبانی تر گفت : بشین تا صدات کنم ! نشنیدم ! چون داشتم با تمام توان و انرژی صبحگاهی ام از درون زبان در می اوردم ! گفتم بله؟! بلند گفت : بشین تا صدات کنم ! نشسته بودم ! احساس کرده بودم قوز کرده رفته بودم سمت صندلی و نشسته بودم ! دلم میخواست برگردم و با نوک خودکار بکوبم تووی چشمش ! حیف که نمیشد! باید آرام بود! آرام , آرام ! آرام !

950 تومن را دادند و من تشکر کردم ! باید از همه تشکر میکردم لابد! دست تک تکشان را می بوسیدم و می آمدم بیرون ! با اکراه تشکر کردم ! تووی دلم تشکر کردن نبود! هیچ چیزی نبود! حتی ذوق هم نبود! پول را هم دیگر نمیخواستم ! 50 تومان را آنجا به هزار جور اسم و نام و عضویت و فلان گرفت ! دلم میخواست بقیه اش را هم میگذاشتم و می آمدم بیرون ! دلم میخواست میرفتم و پول را پرت میکردم تووی صورتشان ! ای کاش شجاعت چنین کاری را داشتم !! ای کاش شجاعت خیلی کارها را داشتم !

سوار تاکسی شده بودم ! خانم کناری چندین بار به لاک هایش نگاه کرد! دست هایش را روی شلوارش گذاشت و نگاه کرد, روی کیفش گذاشت و نگاه کرد, گوشی اش را دستش گرفت و نگاه کرد, و در آخر دست های ِ من را با دست های خودش مقایسه کرد! به مچ دستم نگاه کرد! چند باره نگاه کرد, بعد به مچ دست خودش! نگاه مقابسه ای بود! شیشه را تا آخر کشیده بودم پایین! به مغازه ها نگاه کرده بودم , به ماشین ها, به ادم های تووی ماشین ! دلم نمیخواست دیگر  فکر کنم , دلم نمیخواست تحلیل کنم ! این کار را نکردم ! 

چند قدم بالا تر از خط عابر پیاده رفته بودم انطرف خیابان , دست تکان داده بودم که اتوبوس نرود! اتوبوس ِ این سر ِ شهر به آن سر ِ شهر! اتوبوس ِ از این همه ادا و اطوار و ادعا به سمت آن همه شلوغی و ازدحام و بدبختی! خانم کناری ام دمپایی بنفش به پا , جوراب مشکی کلفت پوش, پبلوز گلدار قهوه ای و سفید به تن, چادر ِ مشکی کهنه ی قدیمی به سر, با دست های چروک ! تمام راه , تمام آن 45 دقیقه پاهایش را تکان داد, من تمام آن 45 دقیقه ذره ذره بیسکوییت خوردم و پسری که جلویم ایستاده بود تمام آن 45 دقیقه تمام زن ها و دخترها را از نظر گذراند و چه بسا با هر کدامشان تووی عالم رویا زندگی کرد !! کسی چه می داند !

رسیده بودم ان سر شهر! نمیدانستم کدام طرفی بروم! زنگ زدم که کجایی! گفت آنجا! آنجا؟من چطور باید میدانستم کجا وقتی که حتی نمیدانستم دقیقا کجای این منطقه ایستاده ام!  چند بار رفتم و آمدم , به ادم ها با تعجب نگاه کردم , به مسافرهای با چمدان و بی چمدان و ساک به دست و کیسه به دوش ! از دور دیدمش, دست تکان داد! بساط را چیده بود کنار جراست ِ راه آهن ! با دوتا لیوان چای ! تووی آن گرما !!منتظر بودم غر بزند که چرا دیر آمدم ! غر زد! زیر ملحفه ای هم غر زد! حوصله نداشتم جواب دهم! قند را زدم تووی چای و آوردم بالا! دوباره زدم تووی چای و آوردمش بالا! قند تووی چای حل شد! چای تلخ خوردم , به ساعت ِ بالای ساختمان نگاه کردم , 9 ساعت باید مینشستم تووی گرما ! زیر آفتاب ! خیر به دستگاه ! که چه؟! که هیچ!! از تووی کیفم الویه در آوردم ! فلافل آورد! با ولع میخوردیم ! سربازها هی رفتند و امدند! اظهار گشنگی کردند! یکیشان شبیه توله گربه بود! مظلومانه رفت و آمد نگاه کرد! بچه سال بود! شاید 16؛ شاید 17! روستایی ! سبزه ! به غایت سبزه ! یک لقمه ی بزرگ برایش گرفتم ! صدا کردم بیا! دوبار صدا کردم بیا! دوستانش خندیدند ! صدا کردم بیا دیگه ! آمد جلو ! پر از شرم و حیا ! شاید هم نقش بود!  گفتم برا شما ! گفت شوخی کردم ! شوخی کردم !دوستام گرسنه بودند! ! گفتم بگیر برای اونا ! ! گرفت ! چندبار عذرخواهی کرد ! سرخ شد! بقیه سربازها از دور می خندیدند! 

آفتاب ِ ساعت 2 ظهر بود! واقعا آفتاب بود! با تمام توان ! داشتم ذوب میشدم روی سنگ ها! با لباس سیاه ! مقنعه ی سیاه ! جورابِ سیاه ! نگاهم پر از مسافر بود! گوشم پر از صدای خر خر کشیده شدن چمدان روی زمین !باد می آمد, افتاب میزد, باران میگرفت ! و ما به دستگاه نگاه میکردیم ! دوستم داشت حرف میزد! دلم برایش  سوخت! من آدم ِ مکاتبه ای بودنم ! آدم نوشتن ! او دلش میخواست من حرف بزنم!من لبخند میزدم! اوهوم اوهوم میگفتم ! تووی ان لحظه هیچ چیزی نبود که بوشد جرفه صحبت مان و شارژم کند! غصه خوردم که چرا رمان نیاورده ام که بخوانم!یکی از سربازها از دور آمد, صدا زد خانم هواشناس, خانم هواشناس از نگهبانی  گفتن براتون چایی بیارم!دوتا چایی آورد! با یک لیوان پر از قند!

آمدند نشستند کنارمان , داشت مخ میزد! واقعن هم مخ میزد! نامرتب بود, ولی با همان قیافه ی همیشگی !یک کیف یک طرفه ی قهوه ای انداخته بود, نشستند کنار ما, چهار وجب آنطرف شاید!دوبار زیر زیرکی نگاهش کردم, بعد به خانمی که کنارش بود! به یک جا خیره شدم و به حرف هایشان گوش کردم!خنده دار بود! کاملا نمایشی! داشت فیلم بازی میکرد! نیم ساعت بودند و با به روی خودمان نیاوردیم, هرکسی رد میشد و نگاهی میکرد و میشناخت لبخند میزد! دو پسر رد شدند؛ یا ذوق گفتند سلام اقای فلان, امضا میدید! کاعذ نداشتند! خودکار نداشتند! اقای بازیگر هم نه خودکار داشت نه کاغذ! از جزوه یک کاغذ کندم و دادم دستشان! برایشان یک چیزهایی نوشت! خدا عالمست چه خوشی والایی به دل خانمی که همراهش بود افتاد! بلند شدند که بروند, چند قدم جلو رفتند, بعد برگشت عقب! تشکر کرد بابت کاغذ ! عذرخواهی کرد! به چه مناسبت !؟خدا عالم است! لبخند زد!لبخند زدیم! رفت! نگاه کردم که خانم چقدر بلند تر از خوذش بود!

9ساعت تمام شده بودم ! دوست داشتم خودش را میکشیدم روی زمین و به تاکسی ها میرسیدم! قوت قلب من خانومی بود که صندلی جلو نشسته بود! با یه عالمه جعبه ی لیوان شیشه ای! 30 دقیقه تووی تاکسی نشستیم و در آخر گشایش ِ راه افتادن ِ تاکسی رسید! یک اقای خیلی چاق! خیلی خیلی چاق! خودم را  هل دادم سمت پنجره! شیشه را تا اخر پایین کشیدم! از آقای تپل ترسیده بودم! چندباری به جلو نگاه کردم و با گوشه ی چشم دیدم که دارد نگاهم میکند! بیشتر ترسیدم! دستم را گرفتم به دستگیره ی در! ایت الکرسی خواندم! با گوشه ی چشم دیدم که دستش را از روی پایش برداشت و گذاشت روی صندلی! قلبم چسبیده بود به در! مثل گنجشک خودش را میزد به قفس! خدا خدا کردم که زودتر برسیم!اقای تپل دستش را دوباره گذاشت روی پایش! به راننده گفت  اقا ممنون من پیادمه یشم! پیاده شد! حتی جرئت نداشتم که نگاه کنم تا بینم این غول ِ رعب آور چه قیافه ای بوده ! راننده با سرعت میرفت و باد از تووی مقنعه ام پیچیده بود تووی موهای خیسم! تووی گوشم ! هوای دم کرده ! صدای اذان !

منتظر اتوبوس ایستادم, تا اتوبوس پر شده رفت خودم را انداختم روی صندلی جلویی! خسته تر از تمام وقت ها! احساس کردم که با وجود خستگی چقدر زرنگ بوده ام که صندلی کنار پنجره را تصاحب کرده ام !!بر خلاف همیشه تمام مسافران اتوبوس مسن بودند! تک و توک یک ادم جوان !!ماشین شروع به حرکت کرد! تووی دلم پر از ذوق بود ! اتوبوس از مسیری میرفت که به ترافیک نخورد! یک ایستگاه , دو ایستگاه ! چه مسیر جدیدی!! یکی از پشت گفت: مسیر اتوبوسای صنعت همیشه شلوغه !! صدا زدم آقا من اشتباهی سوار شدم !! دلم میخواست از خستگی بمیرم!

با سرعت میرفتم, بیشتر شبیه دویدن بود تا راه رفتن, روی پل هوایی با تمام قوا دویدم, ترسیدم اقایی که تووی کارتن ماشین لباسشویی خوابیده دنبالم کند, از وی پل هوایی تا انقلاب را یک نفس دویدم! تووی راه حرف هم زدم, نگاه که کردم دیدم واقعا دارم با خودم حرف میزنم!

روی صندلی ایستگاه نشسته بودند یک دوست دختر و پسر اینطرف؛ یک دوست دختر و پسر هم انطرف! خودم را ظریف بینشان جا دادم! اگر کمی لاغر تر بودم می افتادم تووی فاصله ی خالی ِ بین دو صندلی!خسته بودم, نه دلم میخواست ببینم نه دلم میخواست بشنوم, اما هم میدیدم هم میشنیدم!یک مقداری اشک ریختم؛ جوری که صدا نداشته باشد, جوری که دماغم قرمز نشود, جوری که دخترها و پسرها نبینند! بیشتر گریه ی خستگی بود تا چیز ِ دیگر! تا برخوردن! تا ناراحت بودن !! آدم گاهی دلش  ناز و نوازش میخواهد! اتوبوس امد, قوز کرده رفتمردیف اول! گریه باید کامل باشد! یک جور ِ درست و حسابی! گریه ی ناقص مثل شکم گرسنه ای می ماند که هر ساعت یک ادامس بدهی بهش و بگویی قورت بده و گشنه نشو! نمیشود که ! مقنعه را کشیدم پایین! تا روی چشمم! بعد یواش گریه کردم ! شکلات خوردم و گریه کردم ! و فکر کردم که آخرین بار طعم شکلاتها انقدر تلخ نبود!

+ بی اختیار موقع نوشتن اینها دوباره اشک ریختم ! 



پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 1:49 | ميس الی |

اتاق جدید تراس ندارد! هیچ وقت ِ خدا نداشته! روز اول که آمدم و اسباب و وسایل را ریختم روی تخت پرده های اتاق کشیده بود! طبقه ی چهار! این همه پله !! منظره ای که دیده نمیشد! وسایل را گذاشتم و قهر کنان از اتاق رفتم بیرون! اتاق بدون پنجره ؟! وحشتناک است! امروز برای اولین بار آمدم تووی اتاق ! وسایل را مرتب چیدم! همچنان پرده های اتاق کشیده بود! چطور شد که بین آن همه خرت و پرتی که ریخته بود وسط اتاق یکباره پرده ها را کنار کشیدم ؟!

هیچ  وقت فکر نمیکردم در یک روز به رویای همیشگیم برسم ! بیشتر شبیه ِ فانتزی های تینیجری ِ دور از دست رس بود! پنجره رو به روی یک تراس ِ بلند بالا! یک جایی آن بالای ِ بالا! مشرف به تمام شهر! تمام آدمها, تمام ماشین ها! یک شهر رنگی تووی شب ! برای من دومین اتفاق شیرین ِ 23 سالگیم همین است! اینجا به قدری بالاست که هروقت اراده کنم می توانم تمام ِ تان را بغل کنم !

دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 22:5 | ميس الی |

امروز قرار بود سیل شود لابد , از همین هواهای مثلا بارانی ِ سیزده به دری مثلا ! سعی میکرد خیلی باشکوه هم جلوه کند! سیزده به در؟! نه نداشتیم! بعد دم دم های عصر داداش یک مقداری غر زد , چهار نفری بلند شدیم که برویم بیرون! داشت از آسمان سطل سطل آب می آمد! بعد بابا گفت کجا تووی این هوا! خب راست میگفت! انگار مجبورمان کرده بودند! ساعت6 عصری!! یک مقداری کول نشان دادم و مسخره بازی در اوردم و تند و تند لباس پوشیدم! رژ هم زدم! با ریمل !! دوتا رژ زدم روی هم که رنگ جدید و خارق العاده درست کرده باشم مثلا!!اوووه بِی بِ ِ شده بودم!!

دیسپوزیشن ِ آدم بر نمیدارد که تووی جاده ی خالی ِ از آدم از راه رفتن لذت ببرد!! هی چتر را میگرفتم روی سر خودم بعد میگرفتم روی سر مامان !! همینجوری هی رفتیم و رفتیم ! ما آدم ِ پیاده روی های خیلی خفن و تن تاک به پا نما هستیم!!بعد مامان وسط راه خسته اش گرفت ( به به چه واژه ی بکری ) !! پیچید سمت خانه ی پدری!! ما هم سرمان را انداختیم پایین سمت باغ و در و دشت !! سه تایی با سه چتر بالای سرمان! انقدر که ما محترمیم !! از جلویمان آدم می امد! همه خیس مثل چه !! تووی راه هم داشتند میخوردند!! فویل للگامبویین لابد!!ماشین هم رد میشد !! چالاپ و چولوپ آب میپاشیدند!!سو واید واقعا !! انگار سوار لامبورگینی هستند!!ما هم همچنان محترم ِ چتر به سر بودیم!! یک جا دیدم فقط ماشین می آید! خیابان بدون ِ آدم !!کاملا اِمپتی!! من هم چندبار داد زدم و صدای الکی در آوردم!! اُپرا مثلا!! بعد همینطور ماشینها رد شدند و همینطور کوه جلویمان در مه پوشیده شد و درخت های بدبخت ِ وِری وِری پور هم با ان شکوفه های یخ زده ی زشتشان هی خودنمایی کردند!!از آن صحنه های جنایی شده بود, بعد رسیدیم به یک جایی که چهارتا چادر زده بودند! تووی این باران فشان !! گفتم " اینا هم کمپین زدن اینجا " کلی هم خندیدیم!! میخواستم چرفول به نظر بیاییم!بعد جلوتر رفتیم ! چندتا ماشین واستاده بودند, دوربین گذاشته بودند تووی چمن ها که دسته جمعی عکس بگیرند!! هی گفتم تو رو خدا برگردیم من خجالت میکشم از جلوی اینها رد بشم ! هی گفتم ! آخر انقد رفتیم و رفتیم که ما سه تا پیاده رونده ی سیزده به در کن را دیدند!! و چون دیده شدیم برگشتیم !! تووی را هم گفتم سریع تر بیاید الان ماشیناشون بهمون میرسن !! چقدر من اُپرِسد تشریف دارم!!انگار داشتم در ملا عام شامپاین توزیع میکردم!!بعد ماشینها هم اتفاقا به ما رسیدند و از کنارمان رد شدنی بوق زدند و من یکهو رفتم تووی گَل و به سیزده به در فحش دادم و خجالت کشیدم و خواستم کلاغ شوم بروم روی درخت انقدر که احساس شرمندگی کردم !!

بعد رسیدیم به یک سنگ خیلی بزرگ !! رژ و ریمل زده بودم که عکس بگیرم و اگرنه که ما را چه به اینها فرضا؟!!هی التماس کردم اینجا یک عکس از ما بگیرید بندگان خدا!و خب بندگان خدا گوش نکردند! بعد اینور و آنور را نگاه کردم دیدم آدم نیست داد زدم یه عکس از من بگیرید !بعد همینجوری سرشان را انداختند پایین و رفتند!!چقدر من ایرِ وِنت بودم و خبر نداشتم! بعد همینطوری من هم یک مقداری به سنگ نگاه کردم سنگ یک مقداری به من نگاه کرد بعد به منظره ی پشت سنگ نگاه کردم و دوباره ایده ی عکسم را مرور کردم و با سنگ خداحافظی کردم و دنبال بندگان خدا راه افتادم!!البته دوباره برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و به سنگ نگاه کردم! اما سنگ خیلی بی ادب بود! بی تربیت ها !بعد رسیدیم خانه ی پدربزرگ ِ مادری!! زنگ زدیم که مادرجان بیا برویم ما خیس ِ بارانیم!!بعد خدا را شکر کردم که هرکسی که ما را در راه برگشت ببیند فکر میکند ما هم از صبح رفته ایم کوه و کمر و سبزه توی رودخانه انداخته ایم و جوجه باد زده ایم و آش عصرگاهی خورده ایم!!بعد رسیدیم به خانه!!یادم افتاده سبزه گره نزدم!!گفتم بندگان خدا حداقل جلوی این شاخه ی درخت یک جوری از من عکس بگیرید که انگار رفته ام جزایر هاوایی!! دوباره بندگان خدا دست رد به سینه ی من زدند!! من هم قهر کردم رفتم گوشه ی حیاط برای خودم چمباتمه زدم هی سبزه گره زدم! هی سبزه گره زدم!! چهارتا برگ گل نرگس را به زور پیچیدم به هم!! هی گل ِ بیچاره داد زد : دو نات دو  ایت ! دو نات دو ایت!!بعد من محلش نذاشتم!!آی واز وری فرای تنینگ !!بعد بلند شدم و کلاغ پر کنان رفتم تووی خانه!!یک جور ِ قهر کنان ِ با طبیعت !!

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 22:7 | ميس الی |

دویده ام که در آخرین ساعت 21 سال 92 بگویم که من " چقدر همه چیز این سالی که گذشت را دوست داشته ام " , که " چقدر از تمام روزهای 22 سالگی ِ عزیز و دوست داشتنی ام در سال 92 لذت برده ام" که " چقدر همه چیز خوب بوده و چقدر من این یک سال به اندازه ی تمام روزهای خوش ِ خیالی ام زندگی کرده ام " , که " چقدر لحظات شیرین و ناب رفته تووی خونَم و چقدر من ناراحتی ها را فراموش کرده ام " که " چقدر ناراحتی ها کمرنگ شده و هرچه گشته ام هیچ چیزی یادم نمانده " ؛ که " چقدر آدم های دوست داشتنی زندگی ام به غایت برایم عزیز تر و فراتر از جان شده اند " , که " چقدر خدا را لحظه لحظه بیشتر با تمام وجود لمس کرده ام " ! که چقدر دلتنگ خواهم شد اگر 92 برود , و چقدر منتظرم که 93 همراه با بیست و سه سالگی ام بیاید و تمام افکار خوبم همراهش شود !

+ اینکه 300 گوشی تلفن زنگ بخورد و هیچ کدام پاسخ داده نشود یعنی ترس , یعنی دلتنگی ! به اندازه ی تمام انچه که می توانیم در لحظه ی تحویل سال بخواهیم برای 300 نفر سرنشین هواپیمای مفقود شده هم دعا کنیم !

+ دوستتان دارم ! نود و سه تان پر از خوشی , خوب باشید :)

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 22:31 | ميس الی |

من با اومدن بهار دچار تنش روحی و اضطراب میشم و به اولین دقایق بعد از  تحویل سال به عنوان یکی از لحظات ناراحت کننده  و پر از ترس های درونی ِ کاملا تعریف نشده و دیوانه کننده ی  زندگی نگاه میکنم , همونطوری که روز تولدم هم چنین حسی دارم و وقتی روی تخت میخوابم و پای راستم رو میذارم روی پای چپم و به 3تا انگشت لاک زده ی پام تووی هوا نگاه میکنم و دقیقا شبیه همون حسی که موقع دیدن آفتاب روی برگ درخت ها دارم و ایضا نگاه به یه نقطه ی دور ! و اینکه چرا هیچ کدوم از این اتفاقات نتونستن شیرینی ِ خیره شدن متمادی به یه نقطه رو برای مدتی طولانی و تلاش برای گرفتن یه ذره ی گرد و خاک ِ  شناور تووی هوا و نمایان تووی افتاب رو ,برای من داشته باشند !

جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 11:58 | ميس الی |

یک سری از خوشی ها نم نمک می آیند, ذره ذره , و همین ذره ای بودن و آرام بودنشان باعث می شوند که دقیقه به دقیقه , روز به روز  و ثانیه به ثانیه احساسات خوشایند کنارتان باشد, ته دلتان غنج برود و همه چیز را خوب ببینید , درست مثل دانه های برف  وسط یک شب سرد زمستانی , آمدنشان یک جور دلخوشی ست و صبح , آن همه برف روی شیروانی و دیوار و درختان ِ تووی حیاط یک خوشی ِ دیگر!

یک سری از خوشی ها یکباره می آیند, بی مقدمه, بدون اینکه سر اصل مطلب بروند, عجولند و بی در زدن می آیند, بدون رخصت گرفتن , می آیند و لذتشان دقیقا موقع آمدنشان است , آنقدری ناخواسته هستند که اجازه نمیدهند تا شما فکر کنید چطور باید واکنش نشان دهید, چطور باید ذوق کنید  و تا کجا می توانید ذوقتان را نشان دهید, و خب قریب به اتفاقشان به همان اندازه ی یکباره امدنشان , یکباره هم سرد میشوند و از دهان می افتند, لذت داشتنشان لحظه ای ایست, انچه که از انها کش می اید درکشان به مراتب است, حافظه به حافظه منتقل میشوند و در اخر اگر خیلی خوش اقبال باشند  اسمشان می شود " شانس ". طفلکی ها!

پ.ن:بعد از فرسنگ ها فاصله گرفتن با نیمکت های مدرسه و شاگرد اول بودن, لذت دوباره شاگرد اول شدن در مقطع ارشد , از آن خوشی های بی نام و مثال شد برایم !:)

دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 19:30 | ميس الی |

امدم غر زنانه بنویسم  و بگویم که... بعد دیدم حیف نیست؟حیف ِ هوایی به این خوبی که بوی سنبل های فروشی ِ پشت وانت آبی رنگ را می دهند؟!حیف گربه های نرم نرمک  تردد کننده از روی شیروانی ؟ حیف ابرهای جسته و گریخته تووی آسمان؟حیف صدای پرنده هایی که من را ساعت 8 صبح میکشانند درست یک جایی وسط حیاط تا سر به اسمان و دست تووی جیب , ده دقیقه ی تمام بدون خستگی  , یک نفس , تمام خوشی های یک روز تعطیل را درو کنم ؟!حیف این 22 سالگی ِ دوست داشتنی ِ عزیز ِ دلم نیست؟!آه که من به فدای خودم ! تمام اتفاقات خوب دنیا ؛ تمام چیزهای خوب ِ مثل من ِ همیشه خوب به سمتم بیایید!تمام اتفاقات " وااااو " برانگیز با من باشید ,تمام خوشی ها با من باشید و من را زیباتر کنید, زیباتر, بیشتر؛آه بوی زرشک پلو با مرغ ِ روز ِ جمعه ها, آه تمام اتفاقات ِ ناب ِ دنیا !

من چقدر خوبم , شما هم خوبید؟! چه بهتر :)

جمعه نهم اسفند 1392 | 11:25 | ميس الی |

تند تند راه میرفتم,چه لزومی دارد؟! کلاسم دیر شده؟!یا چه؟! " چقد اضطراب داری تو آروم باش, بی خیال دنیا و قانوناش"!چقدر دوست دارم یکی بود که دقیقا همین را با همان صدای آرمین توو اِی اف امی ِ وجودش میگفت,راه رفتنم شبیه لایی کشیدن ماشین ها تووی اتوبان است,و قسمت دردناک ماجرا وقتی ست که میفهمم واقعا ترمز بریده ام, مقابل من یک اقای بلند بالا ست, دقیقا با همان سرعتی جلو می اید که من دارم راه میروم, شاید غیر قابل باور باشد اما اگر من نهایت تلاشم را بکنم تا بایستم, نهایتا چهارقدم جلوتر متوفق خواهم شد و این دقیقا زمانی خاصل میشود که من در حین فکر کردن این کار را عملی کنم, اما  من این کار را چن ثانیه بعد از فکر کردن انجام میدهم,وقتی که اقای بلند بالای کیف چرمی به دست میرود انطرف خیابان و من یکباره وسط خیابان متوقف میشوم, وقتی که دختر کوله به دوش ِ پشت سری با ایستادن یکباره ی من محکم به من برخورد میکند! فحش میدهد؟! صد البته که فحش میدهد, من هم بودم همین کار را میکردم! بلند فحش میدهد؟! البته که نه! اگر من هم بودم این کار را نمیکردم! او دقیقا مثل من فقط زیر لب غر میزند!یکجوری که من بشنوم و نشنوم ! من مقصر هستم ؟! معلوم است که نه !مقصر اصلی آقای بلند بالای کیف چرمی به دست ِ آن طرف ِ خیابانی ست که ممکن بود با او برخورد کنم  !! هاها!آنطرف ِ خیابانی ! چه مضاف الیه خوبی!مثل این است که رویت را با چادر بگیری و در حالی که سعی میکنی با انگشت اشاره و شصت چادر را مقابل صورتت بگیری تووی تلویزیون در مورد کیان خانواده صحبت کنی و زیر ملحفه ای از زنان خیابانی بگویی!بله, بله,آقای بلند بالای انطرف خیابانی رفته و من از یک دختر نه چندان جذاب غرو لند شنیده ام,اوه ...میبینید,ادم را مجبور میکنند که از همان اول صبح دست به اسلحه شود,داد میزنم :اقای بلند بالای انطرف خیابانی!!برمیگردد و نگاه میکند, بــــنگ بنـــــــگ!! 

کاش همه چیز مثل ترمز بریدن جلوی اقای بلند بالای مرحوم بود,که میترسیدی با سر بروی تووی سَگَک ِ کمربندش و گیره ی فلزی کمربند برود تووی چشمت و خون فواره بزند تووی اسمان, همیشه فوبیای برخورد با یک چیزی را داشته ام!اما متاسفانه دختری که چند متر انطرف تر از من است کمربند هم ندارد,تند هم نمی اید, خرامان  می اید, داف طور می اید, ای کاش مردم می توانستند درک کنند که خود زیبا بینی گاهی یک حس درونی ست ,شاید انقدری که شما در نظر دوست و مادر و پدر حگرگوشه گزینی می کنید و دلفریب صدایتان میکنند برای بقیه انسانها ,به حساب هم نیایید, داف این پا در ان پا ,جایگشت گزین,جلو می اید,سر صبحی بیمار وار راه میرود,بی حال طور. یک جور خمار چشم ,میبینید! من دارم در مورد یک انسان قضاوت میکنم !و  حق جهان سومی بودنم را ادا میکنم !چرا نمیفهمد گوشه ی دیوار دانشگاه مال من است, برای خود ِ خود ِ من!"بس که توو فکر تو میرم , از خوشی دیوونه میشم"هیچکسی حق ندارد در محدوده ی استحفاظی من راه برود,چرا با دیدن من نمیرود انطرف؟چرا از روی قسمت ِ زرد رنگ ِ نابینایان راه نمیرود؟! نکند انتظار دارد من بروم آنطرف؟!اه ,خانوم؟خانوم ِ دافِ خمار چشم؟!داف جان؟دوف دوف بنــــگ بنگ!

خنده دار نیست؟من این پسر ِ هیکلی ِ کلاه بافتنی ِ منگوله دار را دو روز پشت سر هم در این قسمت خیابان دیده ام, ولی من آن دو روز پیش با همین لباس ها نبودم, یک روز با مانتو قهوه ای و شالگردن صورتی, روز بعد با بارانی سبز رنگ؛ و امروز با پالتو اجری !ولی پسر هیکلی کلاه بافتنی ِ منگوله به سر ِ نگاه رو به جلوی ِ شرم و حیا جلوه کُن, هنوز با همان شلوار آجری و کاپشن سورمه ای ست!با همان عینک ِ قاب مشکی ِ پدربزرگی !به همان نچسبی ِ دو روز قبل , به همان تلخی ِ دهان ِ صبحانه نخورده و مسواک نزده ی  ساعت 8 صبخ که می تواند با صدای مجری رادیو شروع شود!" این اخرین بار من ازت میخوام برگردی به خونه, این اخرین بار من ازت میخوام عاقل شی دیوونه ".چطور می تواند با این فیاقه ی درهم روز عابرین دیگر را خراب کند؟ ای کاش به جای این ادم یک بربری ِ متحرک را دیده بودم!یک بربری ِ آغشته به پنیر ِ شور ِ روزانه !یک چیزی که بعد از مدت ها بگویم "وااااااو, یک بربری ! بربری ِ پنیری بیا و صبحانه ی من باش !"یک بربری ِ لیوان چایی ِ شیرین به دست!اقای بربری ؟ اقای بربری ِ پنیری شده؟!بنــگ بنگ!

مامور 15 شاید هم 16 ساله ی  (کمتر یا بیشتر چه فرقی به حال شما میکند؟بیشتر نپرسید!ممنون از همکاریتان)شهرداری جارو به دست ,دارد تمام تبلیغات چسبیده به نرده های سبز رنگ دانشگاه را می کَند, به شماره راه میرود,دقیقا پشت سر پسری راه میرود که ان جلو با دندان چسب کاغذ را پاره میکند و تبلیغ میچسباند,من هم قدم با پسر 15 ساله هستم,تبلیغاتی برمیگردد عقب,بعد داد میزند:چته تو؟تبلیغ می کَنی؟!" بعد بُدوکُنان  برمیگردد عقب, فکر میکنم الان است که چاقو را بزند تووی شکم مامور شهرداری 15 ساله!می چسبد به یقه اش ,بعد دوباره داد میزند: میکَنی؟!میکَنی؟! مامور ترسیده  جواب میدهد: میکَنم!اگر من بودم جواب میدادم :نه !نه نمیکَنم!بعد در یک حرکت ضربتی جارو را میکوبیدم رو سر تبلیغاتی!تبلیغاتی میزند تووی صورت مامور!من چه میکنم؟!داد میزنم عوضی ولش کن, ولش کن تا زنگ نزدم 110!راست گفتم؟معلوم است که نه!تقیه به خرج میدهم,تهذیب نفس کنان ,مثل تمام ادم های ماشینی از کنارشان رد میشوم,صدای زد و خورد می اید؟صدای فحش دادن؟معلوم است که نه!هاه!صدای بوق , ترمز , موتور! بوق آمبولانس! آژیر ! بک خانم هیچ وقت برنمیگردد و پشت سرش را نگاه نمیکند!آقای تبلیغاتی ؟!آقا؟!بتــگ بنگ!

چرا دقیقا مقابل من می ایستید! آقا پسر, دختر خانم! شما واقعن زیبا هستید!جفتتان هم ! حتی شما دختر خانم با همین مانتوی نصفه و نیمه اتو کشیده !چه صبح خوبی,بیایید و تا جلوی دانشکده با من باشید,اقا پسر لباس مشکی پوشیده,شما چقدر انتخاب خوبی داشته اید,دوست دختر یا نامزدی که خط چشم می کشد و رژ لب صورتی میزند یعنی همه چیز!حتی شما دختر خانم,چقدر نامزدتان قیافه ی نمکین و خوبی دارد, چقدر سر به زیر, چقدر خوب, چقدر ارامش تووی قیافه اش!من تمام مدت به شما دو نفر نگاه کردم,شما چقدر خوب به هم نگاه میکنید,چقدر خوب صورتتان را بهم نزدیک میکنید و یواشکی باهم حرف میزنید,چقدر حسادت برانگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که  شمایید!فکر میکنم که تمام ِ زندگی بو میکشد تا بفهمد من کجای این دنیا هستم,بعد یکباره یک " دو نفر ِ " چشم نواز را بگذارد مقابلم!بیایید و یک عکس شوید برای من تا اخر ِ امروز! بیایید و هر روزتان را با من هماهنگ کنید تا شما دو نفر را ببینم,بیایید که من هر روز اول صبح با دیدن شما دو نفر  " آن کاندیشنلی " با صدای بلند  گوش دهم!شمایی که هنوز بعد از این همه ساعت تووی ذهن من نشسته اید!چقدر حسادت بر انگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که شمایید!آه ! من ! من ِ سر چسبانده به شیشه ی اتوبوس ِ پنهانی نگاه کن به عشق ِ شما !من ِ یکباره غصه در دل دویده ی همه چیز به خواب رفته !

من؟من جان؟ من ِ عزیز؟! بنــگ بنـــگ !لطفا!

پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 20:3 | ميس الی |

یاهو دارد هی پیشنهاد میدهد, موس میرود روی قلب , قلب شروع میکند به گومب و گومب زدن , آن بالا می نویسد "آوتوکامپوز اِ ولنتاین "!کلیک میکنم, صفحه باز میشود, عاجزانه درخواست میکند که نامه را انتخاب کنم و به مناسبت ولنتاین بفرستم برای " دیر شوگِر کوکی " که اصلن نمیدانم چه کسی هست !به یاهو میفهمانم که هیچ " دیر شوگِر کوکی " وجود ندارد, مستاصل نگاه میکند و میگوید : خانم مورد ِ " فرندلی لاو " چه ؟!میگویم نُچ! سرش را تکان میدهد و میگوید البته یک مورد دیگری هم داریم که مطمئنا به دردتان میخورد"اُل اَوت لاو" , این یکی که مطمئنا به دردتان میخورد!؟؟ابرو بالا می اندازم ! یک مقداری نگاهم میکند , دوباره نگاهم میکند , چپ چپ نگاهم میکند, بعد میگوید : برو جانم, برو , اصلن تو لیاقت همان فیس بوک را داری که الکی بگوید فلان فرندت که قرن ها میشود او را ندیده ای و تنها چیزی که ازش میدانی حال و احوال ش بعد از اخرین امتحان دوره ی پیش دانشگاهی تان است , مدتیست دل نگران شماست , آیا نمیخواهید برای او ایمیل بفرستید؟!! " آیا از ترک این برگه دل استوارید"آیا بعد از این همه فحاشی فیلینگ خاصی ندارید" ؟! اصلن همان بهتر که دیر شوگر کوکی ندارید!"...

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 13:17 | ميس الی |

پیرمرد ِ توو خیابون جولومُ گرفته میگه : دخترم ده هزار تومن (!) کمکم کن ! از کنارش که بی تفاوت رد شدم داد میزنه: ایشالا شوئَرت بمیره !

پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 | 22:4 | ميس الی |

تاحالا فک کردی به اینکه این مغازه های میدون انقلاب که با صدای بلند آهنگ میذارن چقد خوبند؟!

پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 | 22:2 | ميس الی |