دندان هایم را جا گذاشته ام...جایـــــــی ツ
چقدر باید دید؟ چقدر باید ندید؟

چقدر باید فکر کرد؟ چقدر باید فکر نکرد؟

چقدر باید ماند؟ چقدر باید رفت؟

وقتی چیزی را فهمیده ای، یعنی دیگر فهمیده ای. نمیشود که دیگر نفهمی. میشود؟ نمیشود . 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 21:49  توسط ميس الی 

این پست 20 آبان نوشته شد، 2بار امد که ثبت شود و هر دوبار به طور ناگهانی اینترنت قطع شد! و شد یک پست ِ موقت که نمیدانست همینطوری نمیداند !!: 

آن قدیم ترها  هرکسی میگفت : دلم هوای زیارت امام رضا کرده و تنگش شروع میکرد به اشک ریختن ، با تعجب نگاه میکردم  که چه ؟! برایم غیر معمول بود اشک ریختن برای چنین چیزهایی! میگفتم زوری که نیست! نطلبیده خب! گریه کردن دارد ؟!

شاید دقیقا این بیماری ِ مشهد خواهی  مزمن و از نوع نادر و زیارت کردن حرم امام رضا از مرداد همینطوری در من پیچید و پیچید و بالا گرفت و از قلبم رسید به ذهنم و از ذهنم سرازیر کرد تا تووی چشم هایم و بعد اشک شد و سرازیر شد روی صورتم و امد روی لب هایم و طبق معمول دوتایشان رفت تووی دهانم که مزه ی شور اشک را بچشم و بعد امد روی زبانم و یک جایی جلوی چند نفر دوستی که از مرداد به ترتیب رفته بودند مشهد ، گفتم : من دلم به طرز مریضی مشهد میخواد. 

تا چند روز قبل که گوشی دست گرفتم که پیامک بزنم به ن که بیا برویم ییرون، من دلم پیاده روی میخواهد! بعد فکر کردم که چه؟! دختر مردم تا عصر سرکار بوده حالا بیاید خیابان متر کنیم که من ویار ِ پیاده روی ام برطرف شود؟! رفتم تووی آشپزخانه، یکهو احساس کردم باید بلند یک حرفی را بزنمو بعد بلند گفتم : من دلم مشهد میخواد! شاید به 5ثانیه نکشیده بود که پیامکی از طرف ن آمد :" در صحن و سرای رضوی نایب الزیاره تان هستم" هنوز به غبطه خوری نرسیده بودم که شبکه یک ، ساعت 5عصر شروع کرد به گذاشتن صلوات خاصه ی امام رضا و پشت بندش کریم خانی آمد و خواند و دل برد و دین و حالا من ِ جنینی روی زمین افتاده ی خود لوس کُن ِ اشک دَم ِ مشک ِ من را بطلب من را بطلب گوی ِ زنده در پاییز!که حالا دارد همان پیامکی که به سایر دوستان مشهد رفته اش فرستاده بود را برای ن ارسال میکند که به امام رضا بگو : همونچیزایی که خودتون میدونین و الهام بهتون گفته لطفا !! به اضافه ی طلبیدن ِ اون مدلی !! مدلش راهم لحاظ کردم البته که چطوری !!تا همین دیشب که "میم "و "ر "پیامک میزنند ما هم داریم میرویم مشهد و باز تا میاید غبطه خوری شروع شود دست میبرم سمت گوشی که آهنگ کریم خانی را پیدا کنم که بی خیال میشوم و ساعت یک و یک دقیقه رادیو را بعد از مدت ها روشن میکنم و صدای گوینده انگار که منتظر باشد که من شروع کنم به گوش دادن ، با چنین جمله ای شروع میشود : خوش حال بودم از این که بعد از مدت ها امام رضا من رو طلبیده و حالا زائیر ایشون بودم!!

آیا میشود گریه نکرد؟!  و فکر نکرد که شاید خودش میخواهد آدم را تشنه تر و حریص تر بطلبد اما همانطوری که خواسته؟خیلی زود؟! زودتر از آن چیزی که فکرش را میکند؟!از روی صفحه ی گوشی در همان تایم عکس گرفته بودم، گفته بودم ک امام رضا این پیشم می مونه، این یه قول ِ از طرف تو به من، که من رو میطلبی، این رو نگه میدارم تا هروقت که تو بطلبیم"

 از این قسمت به بعد : نوشته شده در امشب ، 25 آبان ، حرف هایی هست که نمیدانی : 

سه شب پیش ، ساعت 2 ، تمام فکرها ، تمام غصه ها هجوم آورد تووی سرم، بالش میم را کشیدم، من در حال انفجار باید برای کسی حرف بزنم، بگویم تووی دلم چیست! نگویم چه کنم اما مطمئنا منتظرم که آن یک نفری که گوش شده برای حرف هایم دل گرمم کند، آرامم کند ، میم سرش را تکان داد. گفتم میم بیداری؟! یه چیزی بگم؟! در اصل میم بیدار نبود! اما میم از معدود دختهای به غایت خوب و مهربانیست که تا به جال دیده ام ! شاید بتوان گفت " خود ِ دلگرمی هستند ایشان " . گفت بگو گوش میکنم! گفتم : میم چرا امام رضا نمیطلبد که بروم؟! من با این همه خواستن ! این همه خواستن ِ طولانی مدت! من با این همه غصه ی رو به انفجار ! بعد شروع کردم به گفتن تمام جریانات ِ اتفاق افتاده ای که در بالا گفتم! میم خدای ِ گوش کردن است! بعد گفت : "الهام چرا فکر میکنی طلبیدن یعنی جضور فیزیکی؟! نگاه کن به اتفاق هایی که برات افتاده! فکر میکنی اینها معمولی باشه؟! این یعنی خود ِ طلبیدن! یعنی امام رضا تورو طلبیده! مهم دل ِ توعه ! دلی که مطمئنا امام رضا هم از حالش باخبره!این خود ِ خود ِ طلبیدن ِ ! "کی می توانست بفمهد تووی آن لحظه بعد از شنیدن این حرف ها چه حالی داشتم !!حسی که انگار من ساعتها در زیارت بوده ام !! حس خوشحالی که تا ساعت 3 نیمه شب من را بیدار نگه داشت ، به واسطه ی فکر کردن ، فکر کردن و فکر کردن!

پریشب هم اتاقی جدید گفت دارد میرود مشهد!! مثل اینکه بخواهی از یادت ببری و نگذارند، مثل زنده کردن یک حس دائم، گفتم ف  خوش ب حالت!! بعد گفتممن تووی عمرم به هیچ کسی نگفته بودم خوش ب حالت !! فکر کن حال و وضعم چطوری شده که تووی روی طرف به ادای این کلمات رسیده م! ف خندید ! ف بلند بلند خندید!! ف ِ بی خبر از دل !! 

دیشب، موقع شام ! ف داشت حرف میزد، تحلیل سیاست ، تحلیل فلان مشکل خاورمیانه، قاشق دوم غذا بود، مطمئنم قاشق دوم غذا بود که خوابیدم روی زمین، ف گفت خوبی؟! الهام خوبی؟! گفتم نه !!غصه داشت منفجرم میکرد، آنقدر که نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم، دلم میخواست بروم یک جایی پیش یکی که بفهمدم و گریه کنم، گوشی را برداشتم و زنگ زدم به ن !ن خوشحال جواب داده بود و من دلم نیامده بود که بمباران ِ ناراحتی راه بیندازم، گفته بودم ن دلم برات تنگ شده دختر جان ! بعد چاردقیقه حرف زده بودیم و من رفته بودم تووی اتاق، بشقاب غذا روی میز داشت چشمک میزد و من رفته بودم روی تخت، برای اولین بار در عمرم احساس کرده بودم هیچ چیزی نمی تواند حالم را خوب کند، و مطمئنا بودم که هیچ چیزی نمیتواند حالم را خوب کند، اولین باری بود که دلم میخواست یکی باشد که یک ریز برایش صحبت کنم، بعد که مطمئن شده بودم منم و من ، حدیث کسا دست گرفته بودم ، حدیث کسا یعنی تمام آرامش ِ من ! از همان اول تا آخر و بیشتر همان آخر...همان وعده ی " غصه ای که رفع شود ، حاجتی که روا شود" ، تووی نوت پد برای اولین بار در عمرم برای خدا یادداشت نوشته بودم، یک یادداشت چند صفحه ای ! به چند مورد قسمش داده بودم، برای خوب کردن ّ حال ِ دلم ! یکی امام رضا بود !آن آخر آخرها فکرکرده بودم حالم خوب نیست، خوابیده بودمو فکر کرده بودم مطمئنا خواب های آشفته میبینم ! صبح بیدارشدنی پر بودم از خواب های بد !

ساعت 6 عصر، تووی سالن بودم، دوست ف یکهو گفت : الهام، نظرت در مورد الهام چیه؟! الهام خیلی دختر خوبیه! بعد به من نگاه کرد و لبخند زد! ف گفت آره !الهام سه تا جای خالی برای مشهد هست ، به طور کاملا تعجیلی ، برای فردا صبح ، میای؟! 

آیا میشود گریه نکرد؟!  و فکر نکرد که شاید خودش میخواهد آدم را تشنه تر و حریص تر بطلبد اما همانطوری که خواسته؟خیلی زود؟! زودتر از آن چیزی که فکرش را میکند؟!

ممنونم ، به خاطر اینکه همیشه حرف دلم رو شنیدی خدا، بام بودی و مطمئنا هیچ چیزی نمی تونست حالم رو انقدر خوب کنه ، خدایا تو بهترین هدیه ی 23 سالگیم زو بهم دادی ، امیدوارم قدرش رو بدونم، امیدوارم که قدر این حال خوبی که ساعت ها منو توو یه حال عجیب و باورنکردنی برد رو بدونم! ممنونم امام رضا :) حال خوب امروز به غایت غیر قابل توصیفه ! چیزی که خودم میفهمم و خدا...دلم نیومد که ننویسمش ! نمیدونم چرا ! 

دردهایم ب تو نزدیک ترم کرده طبیب ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 10:30  توسط ميس الی 

1.ساعت 4عصر ، با آن هوای ِ ایری ِ توو دار ِ بغض در گلو گیر کرده، واستاده ام جلوی پنجره ی بزرگ آشپزخانه ، بلند اظهار نظر میکنم : منم دلم میخواد آشپزخونه ی خونه ام یه پنجره ی بزرگ داشته باشه ، خونه ام بالاترین طبقه ی اپارتمان باشه ولی، یه پنجره ی سرتاسری ِ بزرگ که از  ده سانتی ِ کف شروع بشه و تا ده سانت مونده به سقف تموم شه ، همیشه هم پرده های پنجره کنار کشیده باشه ، همیشه هم نور باشه ، یه درخت هم باشه ، جلوی پنجره ، که دست دراز کرده باشه تا برسه به نرده های جلوی پنجره ، اما نتونسته باشه ، همینجوری اسیر و محزون مونده باشه که برسه اما نتونسته باشه ، بهار اومدنی من پام رو بذارم روی نرده ها و خم شده باشم که دست بکشم به برگای تازه جوونه زده ، درخت توت باشه ، اما قول بده جلوی دیدم رو نگیره ! " بعد صدای اوهوم اوهوم شنیده بودم، در مقابل این همه حرف زدن، این همه رویای همیشگی ، پرسیده بودند لیوان یا فنجون ، گفته بودم اون ماگ صورتیه که روش نوشته هَپی فور اِوِر " .جواب داده بودند : این ماگ ِ کیان ِ !! گریه زاری راه میندازه کسی تووش چای بخوره ! گفته بودم پس همون فنجونای زشته دسته ناقص !! با اون خلقت عجیبشون !! اصلا چرا یه فنجون  انقدر باید زشت باشه و بعد به خاطر گرون بودنش خوشگل جلوه کنه ؟!

بعد یادم افتاده بود به عکس های صفجه ی شخصی ِ خانم ِ میم با خواهرش! کامنت های زیر عکس !! و کامنت ِ یکی از عکاس های حرفه ای که اماده بود و نوشته بود : اوه خدای من، خدای من!! خواهرتون چه چشمای خوشگلی داره ، من به یه ادم با چشمایی به این خوشگلی نیاز دارم برای تکمیل عکس های نمایشگاهم !" بعد من تمام آن روز عکس را به هرکسی که دیده بودم نشان دادم و گفتم : این چشماش خوشگله؟! این اصلا خوشگله؟! همه چپ نگاهم کرده بودند که کج سلیقه و گفته بودم که فقط نظرخواسته ام! آخرین نفر که توجیهم کرده بود در جواب سوال پرسیده بود : پولداره؟! سرم را تا جایی که جان داشتم برده بودم بالا و بعد به سمت راست و ابروهایم  را داده بودم بالا و چین انداخته بودم روی پیشانی ام و گفته بودم : اووووه !! توو پول غلت میزنند! و بعد جواب شنیده بودم : خب پس خوشگله!! صرفا چون پولداره !! بله !! فنجان خوشگل بود، چون گران بود! چشمهای زشت ِ دختر هم خوشگل بود چون پولدار بود!! با آن همه لُپ!! زشت ِ لپ دار ِ قجری !!فنجان ِ دسته ناقص ِ چایی!

دوباره برگشته بودم سر جای اولم ، پشت پنجره ، قایم شده بودم پشت پنجره ، یک نگاهم به بیرون، یک نگاهم به خودم در شیشه، آدم ِ تووی شیشه بودن چقدر خوب است ، بعد چشم دوانده بودم بیرون! یک لحظه ، دو لحظه ، یک ذره ، دو ذره ، نگاه کردم بودم و از چیزی که میدیدم لذت برده بودم ، ساعت 4 عصر ، با آن هوا ی ِ توو دار ِ ابری ِ بغض در گلو گیر نکرده ، چرا که حالا داشت نم نم میبارید ، ساختمان ِ قدیمی جلوی پنجره ، پیرمرد 50 شاید هم 60 ساله، نشسته روی قالیچه و در حال قران خواندن ، تووی حیاط کناری دو تا پسر ِ 27-شاید هم 28 ساله با هیجان در حال ماشین شستن ( مردها لذت میبرند از شستن ماشین لابد! بعد از لذت های دیگر ِ زندگیشان البته! شاید هم ،هم پا با همان ها -این که سطل سطل آب بپاشند  روی ماشین و شُر شُر آب از روی چرخ ها و شیشه ها بریزد پایین ) ، حیاط کناری دختر 24 شاید هم 25 ساله راکت بدمینتون به دست ، با لباس های ورزشی طوسی رنگ، با جیغ و داد، که نشان بدهند چقدر شادند لابد، زیر ِ این نم نم ِ پاییز ِ به هیچ کجا نرسیده، و طبقه ی چهارم ِ همین ساختمان ، دختر ِ 9 یا ده ساله ( شاید هم کمتر، با این بلوغ های زودرس ِ گول زننده )با  بلوز سبز ، تووی تراس ، موهای پریشان در هوا و در حال رقص ، نهایت ِ هیجان های فردی یک زن شاید  در برابر نم نم باران و عدم قطعیت ِ بدبختی های اولیه ی زندگی !

نگاه کرده بودم به این همه تفاوت در دنیای آدم ها، به این همه رنگ های مختلف زندگی، به این همه پلان های پاییزی ، به هیجان ها، امیدها، حرف ها، حرکت ها! صدا زده بودم بیاید اینجا رو نگاه کنید ، آماده بودند، فکر کرده بودند ماشین سبزی فروشی باشد شاید، ماشین ِ هندوانه ای! ضایعات خَرَنده ها و به جایش سبد ِ پلاستیکی ِ و لگن ِ گلدار دهنده ها !!چون امادنشان همین رنگی بود ! چون با ذوق آماده بودندو در برابر چیزی که دیده بودند لبخند کمرنگ تحویلم داده بودند، من با ذوق و شوق با انگشت اشاره ام تک تکشان را نشان داده بودم و لبخند تحویل گرفته بودم! یک نگاه سرسری حتی. رفته که بودند غصه خورده بودم که چرا باید انگشت اشاره ی ادم برای نشان دادن چیزی به کسی که میفهمدش به این سو و انسو نچرخد! یکی که بگویی فلانی اینجا رو ببین، فلان چیزک را ببین؛ بعد بفهمی که مطمئنا فلانی می تواند شریک لحظات قشنگی باشد که تو میبینی و خیلی ها نمیبینند، که تو ازشان نمیگذری و دیگران ساده ازش میگذرند، یکی که بگوید : باشه ، باشه ، بعد یواش بگوید انگشتت رو بیار پایین زشته ! و شما بدانید که میتوانید بخندید و بگویید زشت نیست ، نگاشون کن ، باید با دست نشونت بدمشون تا ببینی منم دارم اول به کودوما نگا میکنم !

در نبود یک چنین " فلانی " بود که گوشی دست گرفتم و شروع کردم به گرفتن یک فیلم 4ثانیه ای ، مثل عکس گرفتن آنروزم از گربه ی لم داده روی سقف ماشین ، مثل عکس گرفتن انروزم از نوشته ی غلط غُلوط یک عالمه خنده دار پشت اتوبوس، مثل ثبت کردن خیلی از لحظه های هیجان انگیز زندگی ام که باید با یکی شریکشان میشدم !حتی اگر شده برای همرنگ نشدن با ادم های همه چیز های خوب  دنیا را خلاصه کرده تووی جلد زندگی !

صدایم کردند :پنجره رو ببند بیا چاییت رو بخور. پنجره را بستم تا بروم چای بخورم !

پ.ن: این پست تنها شماره یک ندارد ، ادامه پیدا میکند ، پس : عجول نباشید:)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 21:35  توسط ميس الی  | 

مودم این ِ که خدا خودش بیاد در مورد یه سری چیزا توو زندگیم ، باهام صحبت کنه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 22:35  توسط ميس الی  | 

احساس ِ یه تیکه ابر وسط آسمون، توو خنکای ِ یه ظهر پاییزی، که شبیه هیچ چیزی تووی دنیا نیست! نه تنها شبیه هیچ چیزی تووی دنیا نیست ، بلکه حتی بلد هم نیست که بباره !
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:23  توسط ميس الی  | 

پنجره را باز کردنی ، هی نگاه کرده بودم که نکند پنجره ی طبقه ی بالایی باز باشد و خانم یا آقای همسایه به هوای ِ هواخوردن های قبل ِ خواب بیاید و سر بدهد تووی پنجره و با یک عدد من مواجه شود که بالش زیر ِ سرش نمیگذارد و بالای پتو را جمع میکند و میگذارد زیر سرش و در حالی که یک پایش زیر پتوست و پای دیگرش بیرون از پتو شبیه بچه مدرسه ای ها مدت مدیدی ست ساعت 11 شب میخوابد و صبج ها شبیه مادر ِ بچه مدرسه ای ها ساعت 6 بیدار می شود . با همین فکرها دوباره بلند شده بودمو پرده را کشیده بودم و زل زده بودم به پنجره ی بالایی همسایه ، بعد صدای گریه ی بچه ی 3-4 ساله شان که آمده بود ، یادم افتاده بود امروز ممکن بود یک دعوای جنجالی راه بیفتد تووی خانه ی آقای همسایه! بلند شده بودم و عصبانی زنگ زده بودم به 118! شماره ی بهزیستی را گرفته بودم ! در حین یادداشت کردن شماره روی کاغذ به خانم همسایه فکر کرده بودم ! دلم میخواست در حالی که 10ساعت پیش تووی پارکینگ دیده بودمش به جای سلام و لبخند احمقانه ی ساعت 1 ظهر ، از پشت ستون میپریدم روی کاپوت ماشین گران قیمتش و بعد سرش را میگذاشتم بین دوتا زانو هایم و فشار میدادم، بعد سرش را میکوبیدم تووی شیشه، نه یک بار, و نه دوبار! انقدر میکوبیدم که احساس کنم دستم خسته شده!خوشحال تر میشدم اگر خانم همسایه سگ جان تر از اینها میبود و هیچ چیزیش نمیشد! حتی خون از دماغش هم نمی آمد! چون اینطوری عصبانی تر میشدم و بیشتر می توانستم کتکش بزنم! لابد آخر سر هم بچه ی 3-4 ساله را میزدم زیر بغلم و میپریدم روی کنتور برق و از آنجا روی چراغ ها و بعد بالای در و از آنجا میپریدم تووی کوچه و یک مسافت طولانی را بچه به بغل میدویدم و از خیابان رد شدنی از روی ماشین ها میپریدم و بعد فکر میکردم خب که چه؟! حالا با یک بچه ی 3-4 ساله چه کنم ؟! و چون این سوال بی پاسخ مانده یود دست گذاشته بودم روی شماره ی 3 ! چون اپراتور گفته بود برای امور اجتماعی شماره 3 را شماره گیری کنید! خانم پشت خط که جواب داده بود گفته بودم : میتونم یه کودک آزاری رو گزارش بدم؟! حتما باید شماره و اسمم رو هم بگم !!؟و بعد یکهو فطع کرده بودم!! برای اینکه احساس کرده بودم این کارم میتواند به خیلی چیزهای دیگر گند بزند! این کار میتوانست یک بلوای ِ محلی درست کند حتی! آن هم نه برای من ! برای کسی که من چند روزی مهمان خانه شان بودم!برای همین سعی کرده بودم وجدان بیدارم را خاموش کنم! ! اصلا به من چه که بچه ی 3-4 ساله ی همسایه بالایی شب و روز صدای گریه اش می اید! یا خانم ِ همسایه شبیه زندان بان ها دایم سرش داد میزند و دعوایش میکند! به من چه !! این طور شد که بلند شدمو پنجره را بستم تا صدا کمتر شود! به بیان روشن تر اینکه آن شب وجدان ِ مربوط به " بچه همسایه ای ام " را خواب کردم و بعد از یک دوره غصه خوری ِ  فشرده برای بچه ی همسایه ، خودم هم خوابیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:39  توسط ميس الی  | 

خداحافظ تابستان جان 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 23:53  توسط ميس الی 

در  یخچال را باز کرده اید، از طبقه ی بالا نگاه کرده اید تا پایین، ردیف تخم مرغ ها، جعبه ی زولمبیا و بامیه، ظرف ِ در آبی ِ نون خامه ای، سبد انگورهای شُسته ی نشسته در کنار شلیل های از یک طرف قهوه ای شده، شربت های گلو، شیشه ی آب و شربت البالو و شیشه ی دوغ، پارچ نصفه ی شیر، بسته ی نان ، قیمه ی مانده ی  دیشب، پیاز نصفه ی تووی پاکت فریزر، به همه شان نگاه میکنید ، دلتان یک چیزی میخواهد که مطمئنا اینها نیست، خوردنی نیست! در یخچال را میبندید، بعد با خودتان میگویید  با هجوم این همه فکر و خیال  کجا بروید دوباره؟! در یخچال را باز میکنید، همانطور تووی یخچال ِ در باز می ایستید، خم میشوید سمت طبقه ی سوم ، نصفه ی هندوانه را بر میگردانید، با دوتا انگشتتان میزنید وسط هندوانه و اندازه ی یک بامیه ی کوچک از همان وسط ِ هندوانه ، از همان گُل ِ هندوانه را برمیدارید و میگذارید تووی دهانتان؛در یخچال را میبندید و میروید سراغ فکر و خیال و اینکه چرا من ؟!، اما مطمئن باشید چند دقیقه ی دیگر باز هم برمیگردید ، با همان فکر و خیالات ِ یک طرفه ی نتیجه ندار،نشانه اش  هم همان نصفه هندوانه ی سوراخ سوراخ ِ تووی یخچال 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 16:14  توسط ميس الی 

آدم باید خودش با جان و دل لذت داشتن و کشف خیلی چیزها را بچشد! مثل من ، بعد از گذشت دوماه از خرید گوشی جدید احساس کردم چقدر نچسب، چقدر ناگیرا و غیر ملیح !!دلیل اصلی برمیگشت به مغازه دار، این مغازه دار بود که با ذوق و شوق برچسب روی جعبه را کنده بود و قاب گوشی را باز کرده بود و سیم کارت را انداخته بود تووی گوشی و قاب را بسته بود و گوشی را داده بود تووی دستم و جعبه ی خالی را چپانده بود تووی پاکت و داده بود آن یکی دستم!!
این برخلاف تمام تصورات من بود!! تصوری که دوست داشتم با وجود دیدن گوشی پشت ویترون مغازه ؛ جعبه را خودم باز کنم، با دیدن گوشی ذوق کنم و تووی دلم بگویم که حواسم به این یکی هست!بعد از برداشتن گوشی یک جوری تووی جعبه را نگاه کنم که انگار چیز دیگری هم قرار باشد از تووی جعبه در بیاید!!گوشی را پشت و رو هی نگاه کنم، تووی دلم بگویم خوبه، خوشگله و بعد همین سوال را به امید گرفتن تایید از دیگران بپرسم و لبخند رضایت بزنم!برای همین بود که امروز بعد از گذشت دوماه رفتم سراغ جعبه ی گوشی، گوشی را گذاشتم تووی جعبه؛ درش را با چسب بستم و گذاشتمش تووی قفسه ی بالای تخت! بعد از نیم ساعت رفتم سراغ جعبه؛ با ذوقی که باورم نمیشد چسب را باز کردم و تووی جعبه سرک کشیدم، گوشی را کشیدم بیرون و با لذت نگاهش کردم!احساس کردم حالا بهتراست!
نمیدانم چرا فکر کردم باید تشابهی باشد بین حال من و حال دخترهایی که یکی از لذت هایشان پوشیدن لباس عروس است و بعد می افتند تووی داستان های ساده ریستی و مهمانی گرفتن و منحل شدن عروسی و لباس عروس به اسم صرفه جویی و قناعت!!

و بعدها مجبور میشوند شبیه بازی ِ جعبه و موبایل، بعد از گذشت چند ماه و یا حتی چندسال از ازدواجشان، وقتی می بینند تب پوشیدن لباس عروس از سرشان نیفتاده، با اصرار، همسرانشان را مجبور کنند که تجهیز شده با لباس عروس و داماد برای چند ساعت هم که شده به اتلیه بروند و احساس عروس شدن به معنای واقعی را بچشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 17:28  توسط ميس الی  | 

نیم ساعت یاهو مسنجر آن بود؛ دلم خواست از بین چند نفری  که تووی لیست دوستانم بودند چراغ یک کدامشان روشن بود, یا یکهو یک صفحه باز میشد و یکی" نیم باز" میزد و قلبم هُری میریخت؛ پشت بندش هم از ان شکلک های :دی می آمد. 
نیم ساعتی همینطور غصه دار هی صفحه ی مسنجر را نگاه کردم؛انتظار بیجایی بود؛ مثل اینکه دوباره در اوج 23 سالگی ساعت 5 عصر بروم جلوی در حیاط بایستم و انتظار داشته باشم دختر محبوبه خانم زیر انداز زیر بغل و پیک نیک و قابلمه و بشقاب و قاشق پلاستیکی تووی دست بیاید تووی کوچه تا خاله بازی ِ نیم ساعته راه بیندازیم!! خب این هم انتظار بیجاییست!! از دختر ِ شوهرکرده ی کیلومترها از من فاصله دار ِ محبوبه خانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:21  توسط ميس الی 

اجازه بدید چیزی نگم :|
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 1:25  توسط ميس الی 

به نظر من زوده برای رمضون شدن, من هنوز یه عالمه ناهار نخورده, یه عالمه عصرونه ی خوشمزه , و یه عالمه پیاده روی نرفته دارم که همه ی اینا رو یه رمضون زودرس میخاد ازم بگیره!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 21:38  توسط ميس الی 

صبح که سوار تاکسی شدیم , صد متر نرفته, ماشین جلویی ما ترمز زد, ما هم پشت سرش ترمز زدیم! دسته جمعی نه!! فقط آقای راننده! من؟ من مثل همیشه , شبیه به تمام انسان های ساختمان و آدم ندیده سرم تووی شیشه بود, بیرون را نگاه میکردم! مردمک چشمم میچرخید اینطرف؛ میچرخید آنطرف!! من عاشق نگاه کردنم ! ال نود مشکی رنگ با سرعت آمد!! روی سرعت گیر رفت روی یک چیزی!! قیژ صدا دارد!! شاید هم شبیه صدای جیغ زدن!! با همان سرعتی که آمده بود رفت!! گربه ی بیچاره ی لاغر مردنی با سر پکیده چهار , پنج بار در حال جان دادن تا یک متر بالا و پایین پرید!! راننده ی جوان فحش داد بی ناموس !! بعد به اقای کناریش گفت : به نظرت می تونم برم برش دارم ببرمش پیش دامپزشک؟!!آثای کناری در حالی که دستش تووی موهایش بود گفت : نه !! نه!! سرش پاشید رو زمین!! میمیره!! بذار جوون بده!! راننده ی جوان از تووی آینه نگاه کرد به من!! رنگم پریده بود!! معلوم بود میخواستم بالا بیاورم!!راننده گفت : خانم خوبی؟! برم براتون آب بگیرم بزنی به صورتت؟!! حالتون بد نشه!! با سر اشاره کردم نه نه !! ولی قریب الوقوع ترین حالتی که میخواست رخ دهد این بود که صبحانه ی نون و پنیر و گوجه و خیاری ام را یکبار تا تووی دهنم بالا اورده بودم و قورت داده بودم!!  رانده گفت : الان یه اهنگ میذارم حالتون عوض شه!! بعد در حالی که داشت دکمه های ضبط را بالا و پایین میکرد گفت : این مردم دیگه هیچی سرشون نمیشه!هیچی!! آخ اخ امان ازین اهنگ !! این اهنگا هفتاد سالشونه!! بعد رو کرد به مرد کناری: باورت میشه؟!!میدونی از کجاست؟! از صفحه ی گرامافون پدربزرگ خدابیامرزم!! تا مرد من رفتم کل صفحه های گرامافونش رو برداشتم!! بعد صدای اهنگ را زیاد زیاد کرد: خواننده شروع کرد به خواندن :"  دوس دارم عروس بشم!! خوشگل و ملوس بشم! دوس دارم عروس بشم, خوشگل و ملوس بشم" !!

ادامه روز هیچ هم گربه ای نبود!!  ادامه ی روزم به سه بار تعریف کردن ماجرای گربه گذشت, آدم هایی که برایشان تعریف کردم غصه نخوردند! فقط گفتند: جدی؟!! وای نه!! آخی!! عب نداره بهش فک نکن !!

ادامه ی این عبارات اتفاق های خوب بود!! یک ِ تیر ِ یک ِ تیری!! تا اخر خنده و شادی و انرژی  بود!! فکر کردم اگر صبج خوابیده بودم و قرار را پیچیده بودم چقدر خوشی از دست رفته این وسطها برایم دست و پا میزد!! 

شروع تابستانم هندوانه ای رنگ بود و به طعم گیلاس همراه با نور اریب خورشید تووی صورتم!!  امیدوارم تا آخر تابستان همین قدر خوب بماند

 

با تشکر از خدا!! و آرزوی موش های چاق و چله در آن دنیا , برای گربه ی مرحوم :)

پ.ن : آهنگ " چشمه طوسی " محسن چاووشی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 22:17  توسط ميس الی  | 

لطفا هجمه ببرید به سمت این سایتی که در زیر لینکش رو میگذارم و آهنگی که آمده را هزار بار گوش کنید و مثل من دوستش داشته باشید و هی احساس کنید چه آهنگ خوبی؟چه  همه چیز خوب! چقدر باید بلند شوید و برقصید با وجود اینکه رقصتان خیلی خوب نیست!!خب؟

 

http://www.tarabika.com/song.asp?songid=176986&artistid=125

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 22:10  توسط ميس الی 

اونی که رادیو اینستا رو ساخته مطمئنا یکی بوده مثه من عاشق شنیدن صدای ادمای مختلف !

با تشکر از تموم صداهای بانمک و با مزه و باکلاس و شینگیل پینگیل :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 22:52  توسط ميس الی 

وقتی اهنگی رو گوش میدم که با پیانو نواخته شده به واقع نمیتونم به هیچ چیزی فکر کنم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 22:28  توسط ميس الی 

نمیدونم چی باید بگم !!

+سندروم ِ انتظار! یا توقع!شاید هم مقایسه!

+ پیوست شده به " لطفا 23ساله باش الی"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 21:21  توسط ميس الی  | 

یا من تووی,ذهنم اغراق میکنم یا بلاگفا دروغ میگه و کمتر از اون چیزی که هست نشون میده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 16:13  توسط ميس الی  | 

بسیار شادی مرا افزوده که فردا قرار است برای دومین برداشت ِ هواشناسی به مدت 15 ساعت ِ تمام تنهایی بروم تووی پارک پیروزی چنبره بزنم و چتر بالای سر دستگاه ِ عزیز بگیرم که آفتاب تووی سرش نخورد و هر پنج دقیقه یکبار هی دما را یادداشت کنم ,هی رطوبت  را یاددشت کنم ! عینک بزنم و به اسمان نگاه کنم , عینک را از چشمم بردارم و به آسمان نگاه کنم , هی دنبال ابرها بگردم , دنبال یک رخداد نادر در یک روز ! و هی جلوی هر پنج دقیقه یک یادداشت بنویسم !!  دستکش دستم کنم که آفتاب صلاه ظهر پوستم را نسوزاند و کک و مک نزنم و مطمئا بعد از پنج دقیقه احساس کنم با دستکش نمی توانم نفس بکشم و دستکش را پرت کنم آنطرف !! مطمئنا یک جایی از این داستان احساس می  کنم که باید تنی بیاسایم و به سمت نزدیک ترین دبلیو سی پارک حرکت کنم و دنبال یک آدم مطمئن در آن حوالی بگردم که هیچ چشم داشتی به یک دستگاه کوچک سبز رنگ نداشته باشد !!قسمت پر رنگ تر ماجرا آنجاست که حتی نیازی نیست شب قبل فکر کنم که برای 15 ساعت یک روز ِ همراه با باد و نیمه ابری چه تعریف هایی را اماده کنم یا چقدر توانایی این را دارم که به افاضات یک همکلاسی به مدت 15 ساعت گوش دهم و سر تکان دهم و لبخند بزنم و تاکید کنم !!

همین مورد آخر کفایت میکند که شادی ام هی فزون تر و فزون تر شود!! بیایید و پیشنهاد بدهید که یک انسان متمدن که قرار است 15 ساعت را خیلی بدوی طور روی نیمکت وسط پارک بنشیند چه کاری بکند که حوصله اش سر نرود !!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 19:49  توسط ميس الی  | 

وقتی آهنگ مورد علاقه ام از رادیو پخش میشه خیلی بیشتر از اینکه با هندزفری آهنگ رو هزار بار گوش بدم, بهم میچسبه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 23:3  توسط ميس الی  | 

خدایا اتفاقا منم خودمو وقتی بیشتر میفهمم بهت محتاجم, بیشتر دوس دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 22:51  توسط ميس الی 

من اگه جای زن ِ ابی بودم یه کلمه که حرف میزد, میزدم زیر گریه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 22:22  توسط ميس الی 

خواب ها به گونه ی اعجاب برانگیزی تمنیات و خواسته ها و دغدغه های روحی انسانها در  طول روز اند, خواسته هایی که گاه سعی در فراموشی آنها داریم یا تمارض برای عدم وجود آنها, جایی خوانده بودم که دردها در هنگام شب به انسانها هجوم می آورند و این دردها مطمئنا می تواند مشغولیت های روحی را نیز شامل شود که قبل از خواب آنسانها را درگیر میکند!

قسمت دردناک ماجرا آنجایی ست که شما تمام دغدغه های داشته ی تان که مختص به بازه های زمانی مختلف بوده را با یک فکر اشفته ی مرتبط با همان موضوع تووی ذهنتان خواهید داشت و خوابی در همان زمینه را میبینید, تووی خواب هنوز همان آشفتگی ها ادامه پیدا میکند و وقتی قرار است شبیه به قریب به اتفاق فیلم های ایرانی پایان خوش اتفاق بیفتد شما خودتان را در حالتی بین خواب و بیداری احساس میکنید , تلاش میکنید تا خواب به اتمام برسد و شما به نتیجه ی دلخواهتان برسید ( حتی تووی خواب ), و این اتفاق نمی افتد!

شما بیدار میشوید, تمام دغدغه های روز قبلتان به انضمام خواب ِ ناراحت کننده ی شب قبل ادامه پیدا میکند و شما بعد از 7 ساعت خوابیدن احساس میکنید که هنوز  چقدر خسته اید !!

 

+ خواب ها نشان میدهند شما چقدر نگران چیزهایی هستید که در عمل سعی در پنهان کردن آنها دارید :(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 9:31  توسط ميس الی 

قبلنا بهتر بودی 

هم خدا بیشتر دوسِت داشت 

هم من 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 21:54  توسط ميس الی 

دارم به مرحله ی " کاری به کسی نداشتگی " میرسم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:33  توسط ميس الی 

به چشم قرمزم نگاه کرده بودم ! بعد 4 بار مقنعه را سرم کرده بودم ! سه بار برعکس! یک بار کج و کوله ! پنجمین بار اما هر چه بادا باد! باد اورده ترین حالت ممکن هم از آب در امد ! نگران آمدن ِ تاکسی بودم ! ماشین ! اتوبوس! نگرانی اثر کرد! هیچ کدام نیامدند! زیر پایم علف سبز نشد! هیچ چیزی سبز نشد! به بالا و پایین خیابان نگاه کردم ! 8بار گفته بودم انفلاب و بعد از بار هشتم احساس کرده بودم چه کلمه ی بی معنی !چه کار ِ خنده داری !! که چه ؟! انفلاب؟ انفلاب!! گذاشته بودم 6-7 تا تاکسی از دستم در بروند! من هم همینطوری نگاه کرده بودم ! بعد دوباره شروع کردم ! انفلاب؟ انفلاب ؟!

3تا قطار رفته بود و من کوله به دست جلوی در ایستاده بودم , قطار چهارم که امد من جلوی در بودم ! خانم ِ کناری منت گذاشت که اگر رفتم توو , با خودم میکِشمت داخل! نیازی به کشیدن نداشت ! نیازی به هیچ کدام ازین وحشی بازی ها هم نبود! من جلوی در بودم ! خودم با دو پای خودم خیلی محترمانه رفته بودم توو ! کسی هم فحش نداده بود! من هم له نشده بودم ! مقنعه ام رفته بود جلو و عقب و من هیچ تلاشی نکرده بودم که درستش کنم ! خودم را سنگین میکنم که چنین حرفی میزنم!چون عملا دست من زیر گوشت های اضافی ِ خانم کناری گیر کرده بود!من شبیه یک آدم ِ بی دست ِ دوپای ِ دو چشم زل زده بودم به نوشته ی بالای درب  : " پرچم بچه های غرب بالاست" ...تووی دلم چندین بار شعارگونه گفته بودم : " اسکلها اسکلها " , بعد یک بار جدی و محکم گفته بودم نوکیسه های ندید بدید!! دیگر به نوشته نگاه نکرده بودم که حرص بخورم ! به لاک صورتی ِ خانم کناری نگاه کردم که چقدر به میله ی واگن می اید!

منتظر تاکسی شدم, بعد از دو دقیقه ! نوبت من بود که سوار شوم و یک خانم دیگر سوار شد, در را هم محکم بست ! من ؟! من در را ارام باز کردم , بعد یواش گفتم نوبت من بود! یواش گفتم که سر صبحی اعصاب دوتاییمان خراب نشود! او هم مدارا کرد! نرم آمد پایین , خیلی یواش ! عذرخواهی کرد! جواب ندادم!حوصله ی جواب دادن نداشتم! در را یواش بستم ! از تووی شیشه نگاهش کردم ! سرش انطرفی بود! 

از دیشب دغدغه ی تمامشان را داشتم! انگار میخواستم بروم کنکور بدهم! همه چیز را هزار بار چک کرده بودم , عکس ها, فتوکپی , چک ! خودکار! همه چیز بود! همه شان سر صبحی بد اخلاق بودند! تووی ذوق زننده! همه شان " روز خراب کن " بودند! با دهن های کف دارشان , با اخم و تَخمشان ! نگاهشان هم منت بود! انگار قرار بود پول یا مفت بدهند ! قرار بود قسطش را بدهم!! غجب حقارتی! تف به همه تان! تف به شما که پول باید تووی دست امثال شما باشد! این را چند بار گفتم ! تووی دلم گفتم در حالی که مجبور بودم لبخند بزنم و تشکر کنم و مطیع به نظر بیایم! مطیع و آرام و نیازمند به یک میلیون تومان پول رایج مملکت !

گفت : برو پذیرش! نشنیدم ! چون داشتم تحلیلشان میکردم ! یک به یکشان را !گفتم : بله؟! فکر کرد باید کر باشم ! با دست اشاره کرد! من از کارهای بانکی بیزارم ! از کارهای اداری بیزارم ! بدبخت های ِ پشت ِ میز نشین ِ شکم 5 طبقه ای خرفت !!

برگه را گذاشته بودم روی سکو و یواش گفته بودم : آقا بفرمایید! ولی تووی دلم یک چیز دیگری گفته بودم ! داد زده بودم اُهُی یارووو!! , احساس میکنم صدای درونم را شنید چون برگه را عصبانی برداشت , و عصبانی تر گفت : بشین تا صدات کنم ! نشنیدم ! چون داشتم با تمام توان و انرژی صبحگاهی ام از درون زبان در می اوردم ! گفتم بله؟! بلند گفت : بشین تا صدات کنم ! نشسته بودم ! احساس کرده بودم قوز کرده رفته بودم سمت صندلی و نشسته بودم ! دلم میخواست برگردم و با نوک خودکار بکوبم تووی چشمش ! حیف که نمیشد! باید آرام بود! آرام , آرام ! آرام !

950 تومن را دادند و من تشکر کردم ! باید از همه تشکر میکردم لابد! دست تک تکشان را می بوسیدم و می آمدم بیرون ! با اکراه تشکر کردم ! تووی دلم تشکر کردن نبود! هیچ چیزی نبود! حتی ذوق هم نبود! پول را هم دیگر نمیخواستم ! 50 تومان را آنجا به هزار جور اسم و نام و عضویت و فلان گرفت ! دلم میخواست بقیه اش را هم میگذاشتم و می آمدم بیرون ! دلم میخواست میرفتم و پول را پرت میکردم تووی صورتشان ! ای کاش شجاعت چنین کاری را داشتم !! ای کاش شجاعت خیلی کارها را داشتم !

سوار تاکسی شده بودم ! خانم کناری چندین بار به لاک هایش نگاه کرد! دست هایش را روی شلوارش گذاشت و نگاه کرد, روی کیفش گذاشت و نگاه کرد, گوشی اش را دستش گرفت و نگاه کرد, و در آخر دست های ِ من را با دست های خودش مقایسه کرد! به مچ دستم نگاه کرد! چند باره نگاه کرد, بعد به مچ دست خودش! نگاه مقابسه ای بود! شیشه را تا آخر کشیده بودم پایین! به مغازه ها نگاه کرده بودم , به ماشین ها, به ادم های تووی ماشین ! دلم نمیخواست دیگر  فکر کنم , دلم نمیخواست تحلیل کنم ! این کار را نکردم ! 

چند قدم بالا تر از خط عابر پیاده رفته بودم انطرف خیابان , دست تکان داده بودم که اتوبوس نرود! اتوبوس ِ این سر ِ شهر به آن سر ِ شهر! اتوبوس ِ از این همه ادا و اطوار و ادعا به سمت آن همه شلوغی و ازدحام و بدبختی! خانم کناری ام دمپایی بنفش به پا , جوراب مشکی کلفت پوش, پبلوز گلدار قهوه ای و سفید به تن, چادر ِ مشکی کهنه ی قدیمی به سر, با دست های چروک ! تمام راه , تمام آن 45 دقیقه پاهایش را تکان داد, من تمام آن 45 دقیقه ذره ذره بیسکوییت خوردم و پسری که جلویم ایستاده بود تمام آن 45 دقیقه تمام زن ها و دخترها را از نظر گذراند و چه بسا با هر کدامشان تووی عالم رویا زندگی کرد !! کسی چه می داند !

رسیده بودم ان سر شهر! نمیدانستم کدام طرفی بروم! زنگ زدم که کجایی! گفت آنجا! آنجا؟من چطور باید میدانستم کجا وقتی که حتی نمیدانستم دقیقا کجای این منطقه ایستاده ام!  چند بار رفتم و آمدم , به ادم ها با تعجب نگاه کردم , به مسافرهای با چمدان و بی چمدان و ساک به دست و کیسه به دوش ! از دور دیدمش, دست تکان داد! بساط را چیده بود کنار جراست ِ راه آهن ! با دوتا لیوان چای ! تووی آن گرما !!منتظر بودم غر بزند که چرا دیر آمدم ! غر زد! زیر ملحفه ای هم غر زد! حوصله نداشتم جواب دهم! قند را زدم تووی چای و آوردم بالا! دوباره زدم تووی چای و آوردمش بالا! قند تووی چای حل شد! چای تلخ خوردم , به ساعت ِ بالای ساختمان نگاه کردم , 9 ساعت باید مینشستم تووی گرما ! زیر آفتاب ! خیر به دستگاه ! که چه؟! که هیچ!! از تووی کیفم الویه در آوردم ! فلافل آورد! با ولع میخوردیم ! سربازها هی رفتند و امدند! اظهار گشنگی کردند! یکیشان شبیه توله گربه بود! مظلومانه رفت و آمد نگاه کرد! بچه سال بود! شاید 16؛ شاید 17! روستایی ! سبزه ! به غایت سبزه ! یک لقمه ی بزرگ برایش گرفتم ! صدا کردم بیا! دوبار صدا کردم بیا! دوستانش خندیدند ! صدا کردم بیا دیگه ! آمد جلو ! پر از شرم و حیا ! شاید هم نقش بود!  گفتم برا شما ! گفت شوخی کردم ! شوخی کردم !دوستام گرسنه بودند! ! گفتم بگیر برای اونا ! ! گرفت ! چندبار عذرخواهی کرد ! سرخ شد! بقیه سربازها از دور می خندیدند! 

آفتاب ِ ساعت 2 ظهر بود! واقعا آفتاب بود! با تمام توان ! داشتم ذوب میشدم روی سنگ ها! با لباس سیاه ! مقنعه ی سیاه ! جورابِ سیاه ! نگاهم پر از مسافر بود! گوشم پر از صدای خر خر کشیده شدن چمدان روی زمین !باد می آمد, افتاب میزد, باران میگرفت ! و ما به دستگاه نگاه میکردیم ! دوستم داشت حرف میزد! دلم برایش  سوخت! من آدم ِ مکاتبه ای بودنم ! آدم نوشتن ! او دلش میخواست من حرف بزنم!من لبخند میزدم! اوهوم اوهوم میگفتم ! تووی ان لحظه هیچ چیزی نبود که بوشد جرفه صحبت مان و شارژم کند! غصه خوردم که چرا رمان نیاورده ام که بخوانم!یکی از سربازها از دور آمد, صدا زد خانم هواشناس, خانم هواشناس از نگهبانی  گفتن براتون چایی بیارم!دوتا چایی آورد! با یک لیوان پر از قند!

آمدند نشستند کنارمان , داشت مخ میزد! واقعن هم مخ میزد! نامرتب بود, ولی با همان قیافه ی همیشگی !یک کیف یک طرفه ی قهوه ای انداخته بود, نشستند کنار ما, چهار وجب آنطرف شاید!دوبار زیر زیرکی نگاهش کردم, بعد به خانمی که کنارش بود! به یک جا خیره شدم و به حرف هایشان گوش کردم!خنده دار بود! کاملا نمایشی! داشت فیلم بازی میکرد! نیم ساعت بودند و با به روی خودمان نیاوردیم, هرکسی رد میشد و نگاهی میکرد و میشناخت لبخند میزد! دو پسر رد شدند؛ یا ذوق گفتند سلام اقای فلان, امضا میدید! کاعذ نداشتند! خودکار نداشتند! اقای بازیگر هم نه خودکار داشت نه کاغذ! از جزوه یک کاغذ کندم و دادم دستشان! برایشان یک چیزهایی نوشت! خدا عالمست چه خوشی والایی به دل خانمی که همراهش بود افتاد! بلند شدند که بروند, چند قدم جلو رفتند, بعد برگشت عقب! تشکر کرد بابت کاغذ ! عذرخواهی کرد! به چه مناسبت !؟خدا عالم است! لبخند زد!لبخند زدیم! رفت! نگاه کردم که خانم چقدر بلند تر از خوذش بود!

9ساعت تمام شده بودم ! دوست داشتم خودش را میکشیدم روی زمین و به تاکسی ها میرسیدم! قوت قلب من خانومی بود که صندلی جلو نشسته بود! با یه عالمه جعبه ی لیوان شیشه ای! 30 دقیقه تووی تاکسی نشستیم و در آخر گشایش ِ راه افتادن ِ تاکسی رسید! یک اقای خیلی چاق! خیلی خیلی چاق! خودم را  هل دادم سمت پنجره! شیشه را تا اخر پایین کشیدم! از آقای تپل ترسیده بودم! چندباری به جلو نگاه کردم و با گوشه ی چشم دیدم که دارد نگاهم میکند! بیشتر ترسیدم! دستم را گرفتم به دستگیره ی در! ایت الکرسی خواندم! با گوشه ی چشم دیدم که دستش را از روی پایش برداشت و گذاشت روی صندلی! قلبم چسبیده بود به در! مثل گنجشک خودش را میزد به قفس! خدا خدا کردم که زودتر برسیم!اقای تپل دستش را دوباره گذاشت روی پایش! به راننده گفت  اقا ممنون من پیادمه یشم! پیاده شد! حتی جرئت نداشتم که نگاه کنم تا بینم این غول ِ رعب آور چه قیافه ای بوده ! راننده با سرعت میرفت و باد از تووی مقنعه ام پیچیده بود تووی موهای خیسم! تووی گوشم ! هوای دم کرده ! صدای اذان !

منتظر اتوبوس ایستادم, تا اتوبوس پر شده رفت خودم را انداختم روی صندلی جلویی! خسته تر از تمام وقت ها! احساس کردم که با وجود خستگی چقدر زرنگ بوده ام که صندلی کنار پنجره را تصاحب کرده ام !!بر خلاف همیشه تمام مسافران اتوبوس مسن بودند! تک و توک یک ادم جوان !!ماشین شروع به حرکت کرد! تووی دلم پر از ذوق بود ! اتوبوس از مسیری میرفت که به ترافیک نخورد! یک ایستگاه , دو ایستگاه ! چه مسیر جدیدی!! یکی از پشت گفت: مسیر اتوبوسای صنعت همیشه شلوغه !! صدا زدم آقا من اشتباهی سوار شدم !! دلم میخواست از خستگی بمیرم!

با سرعت میرفتم, بیشتر شبیه دویدن بود تا راه رفتن, روی پل هوایی با تمام قوا دویدم, ترسیدم اقایی که تووی کارتن ماشین لباسشویی خوابیده دنبالم کند, از وی پل هوایی تا انقلاب را یک نفس دویدم! تووی راه حرف هم زدم, نگاه که کردم دیدم واقعا دارم با خودم حرف میزنم!

روی صندلی ایستگاه نشسته بودند یک دوست دختر و پسر اینطرف؛ یک دوست دختر و پسر هم انطرف! خودم را ظریف بینشان جا دادم! اگر کمی لاغر تر بودم می افتادم تووی فاصله ی خالی ِ بین دو صندلی!خسته بودم, نه دلم میخواست ببینم نه دلم میخواست بشنوم, اما هم میدیدم هم میشنیدم!یک مقداری اشک ریختم؛ جوری که صدا نداشته باشد, جوری که دماغم قرمز نشود, جوری که دخترها و پسرها نبینند! بیشتر گریه ی خستگی بود تا چیز ِ دیگر! تا برخوردن! تا ناراحت بودن !! آدم گاهی دلش  ناز و نوازش میخواهد! اتوبوس امد, قوز کرده رفتمردیف اول! گریه باید کامل باشد! یک جور ِ درست و حسابی! گریه ی ناقص مثل شکم گرسنه ای می ماند که هر ساعت یک ادامس بدهی بهش و بگویی قورت بده و گشنه نشو! نمیشود که ! مقنعه را کشیدم پایین! تا روی چشمم! بعد یواش گریه کردم ! شکلات خوردم و گریه کردم ! و فکر کردم که آخرین بار طعم شکلاتها انقدر تلخ نبود!

+ بی اختیار موقع نوشتن اینها دوباره اشک ریختم ! 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 1:49  توسط ميس الی 

اتاق جدید تراس ندارد! هیچ وقت ِ خدا نداشته! روز اول که آمدم و اسباب و وسایل را ریختم روی تخت پرده های اتاق کشیده بود! طبقه ی چهار! این همه پله !! منظره ای که دیده نمیشد! وسایل را گذاشتم و قهر کنان از اتاق رفتم بیرون! اتاق بدون پنجره ؟! وحشتناک است! امروز برای اولین بار آمدم تووی اتاق ! وسایل را مرتب چیدم! همچنان پرده های اتاق کشیده بود! چطور شد که بین آن همه خرت و پرتی که ریخته بود وسط اتاق یکباره پرده ها را کنار کشیدم ؟!

هیچ  وقت فکر نمیکردم در یک روز به رویای همیشگیم برسم ! بیشتر شبیه ِ فانتزی های تینیجری ِ دور از دست رس بود! پنجره رو به روی یک تراس ِ بلند بالا! یک جایی آن بالای ِ بالا! مشرف به تمام شهر! تمام آدمها, تمام ماشین ها! یک شهر رنگی تووی شب ! برای من دومین اتفاق شیرین ِ 23 سالگیم همین است! اینجا به قدری بالاست که هروقت اراده کنم می توانم تمام ِ تان را بغل کنم !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 22:5  توسط ميس الی  | 

امروز قرار بود سیل شود لابد , از همین هواهای مثلا بارانی ِ سیزده به دری مثلا ! سعی میکرد خیلی باشکوه هم جلوه کند! سیزده به در؟! نه نداشتیم! بعد دم دم های عصر داداش یک مقداری غر زد , چهار نفری بلند شدیم که برویم بیرون! داشت از آسمان سطل سطل آب می آمد! بعد بابا گفت کجا تووی این هوا! خب راست میگفت! انگار مجبورمان کرده بودند! ساعت6 عصری!! یک مقداری کول نشان دادم و مسخره بازی در اوردم و تند و تند لباس پوشیدم! رژ هم زدم! با ریمل !! دوتا رژ زدم روی هم که رنگ جدید و خارق العاده درست کرده باشم مثلا!!اوووه بِی بِ ِ شده بودم!!

دیسپوزیشن ِ آدم بر نمیدارد که تووی جاده ی خالی ِ از آدم از راه رفتن لذت ببرد!! هی چتر را میگرفتم روی سر خودم بعد میگرفتم روی سر مامان !! همینجوری هی رفتیم و رفتیم ! ما آدم ِ پیاده روی های خیلی خفن و تن تاک به پا نما هستیم!!بعد مامان وسط راه خسته اش گرفت ( به به چه واژه ی بکری ) !! پیچید سمت خانه ی پدری!! ما هم سرمان را انداختیم پایین سمت باغ و در و دشت !! سه تایی با سه چتر بالای سرمان! انقدر که ما محترمیم !! از جلویمان آدم می امد! همه خیس مثل چه !! تووی راه هم داشتند میخوردند!! فویل للگامبویین لابد!!ماشین هم رد میشد !! چالاپ و چولوپ آب میپاشیدند!!سو واید واقعا !! انگار سوار لامبورگینی هستند!!ما هم همچنان محترم ِ چتر به سر بودیم!! یک جا دیدم فقط ماشین می آید! خیابان بدون ِ آدم !!کاملا اِمپتی!! من هم چندبار داد زدم و صدای الکی در آوردم!! اُپرا مثلا!! بعد همینطور ماشینها رد شدند و همینطور کوه جلویمان در مه پوشیده شد و درخت های بدبخت ِ وِری وِری پور هم با ان شکوفه های یخ زده ی زشتشان هی خودنمایی کردند!!از آن صحنه های جنایی شده بود, بعد رسیدیم به یک جایی که چهارتا چادر زده بودند! تووی این باران فشان !! گفتم " اینا هم کمپین زدن اینجا " کلی هم خندیدیم!! میخواستم چرفول به نظر بیاییم!بعد جلوتر رفتیم ! چندتا ماشین واستاده بودند, دوربین گذاشته بودند تووی چمن ها که دسته جمعی عکس بگیرند!! هی گفتم تو رو خدا برگردیم من خجالت میکشم از جلوی اینها رد بشم ! هی گفتم ! آخر انقد رفتیم و رفتیم که ما سه تا پیاده رونده ی سیزده به در کن را دیدند!! و چون دیده شدیم برگشتیم !! تووی را هم گفتم سریع تر بیاید الان ماشیناشون بهمون میرسن !! چقدر من اُپرِسد تشریف دارم!!انگار داشتم در ملا عام شامپاین توزیع میکردم!!بعد ماشینها هم اتفاقا به ما رسیدند و از کنارمان رد شدنی بوق زدند و من یکهو رفتم تووی گَل و به سیزده به در فحش دادم و خجالت کشیدم و خواستم کلاغ شوم بروم روی درخت انقدر که احساس شرمندگی کردم !!

بعد رسیدیم به یک سنگ خیلی بزرگ !! رژ و ریمل زده بودم که عکس بگیرم و اگرنه که ما را چه به اینها فرضا؟!!هی التماس کردم اینجا یک عکس از ما بگیرید بندگان خدا!و خب بندگان خدا گوش نکردند! بعد اینور و آنور را نگاه کردم دیدم آدم نیست داد زدم یه عکس از من بگیرید !بعد همینجوری سرشان را انداختند پایین و رفتند!!چقدر من ایرِ وِنت بودم و خبر نداشتم! بعد همینطوری من هم یک مقداری به سنگ نگاه کردم سنگ یک مقداری به من نگاه کرد بعد به منظره ی پشت سنگ نگاه کردم و دوباره ایده ی عکسم را مرور کردم و با سنگ خداحافظی کردم و دنبال بندگان خدا راه افتادم!!البته دوباره برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و به سنگ نگاه کردم! اما سنگ خیلی بی ادب بود! بی تربیت ها !بعد رسیدیم خانه ی پدربزرگ ِ مادری!! زنگ زدیم که مادرجان بیا برویم ما خیس ِ بارانیم!!بعد خدا را شکر کردم که هرکسی که ما را در راه برگشت ببیند فکر میکند ما هم از صبح رفته ایم کوه و کمر و سبزه توی رودخانه انداخته ایم و جوجه باد زده ایم و آش عصرگاهی خورده ایم!!بعد رسیدیم به خانه!!یادم افتاده سبزه گره نزدم!!گفتم بندگان خدا حداقل جلوی این شاخه ی درخت یک جوری از من عکس بگیرید که انگار رفته ام جزایر هاوایی!! دوباره بندگان خدا دست رد به سینه ی من زدند!! من هم قهر کردم رفتم گوشه ی حیاط برای خودم چمباتمه زدم هی سبزه گره زدم! هی سبزه گره زدم!! چهارتا برگ گل نرگس را به زور پیچیدم به هم!! هی گل ِ بیچاره داد زد : دو نات دو  ایت ! دو نات دو ایت!!بعد من محلش نذاشتم!!آی واز وری فرای تنینگ !!بعد بلند شدم و کلاغ پر کنان رفتم تووی خانه!!یک جور ِ قهر کنان ِ با طبیعت !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:7  توسط ميس الی  | 

دویده ام که در آخرین ساعت 21 سال 92 بگویم که من " چقدر همه چیز این سالی که گذشت را دوست داشته ام " , که " چقدر از تمام روزهای 22 سالگی ِ عزیز و دوست داشتنی ام در سال 92 لذت برده ام" که " چقدر همه چیز خوب بوده و چقدر من این یک سال به اندازه ی تمام روزهای خوش ِ خیالی ام زندگی کرده ام " , که " چقدر لحظات شیرین و ناب رفته تووی خونَم و چقدر من ناراحتی ها را فراموش کرده ام " که " چقدر ناراحتی ها کمرنگ شده و هرچه گشته ام هیچ چیزی یادم نمانده " ؛ که " چقدر آدم های دوست داشتنی زندگی ام به غایت برایم عزیز تر و فراتر از جان شده اند " , که " چقدر خدا را لحظه لحظه بیشتر با تمام وجود لمس کرده ام " ! که چقدر دلتنگ خواهم شد اگر 92 برود , و چقدر منتظرم که 93 همراه با بیست و سه سالگی ام بیاید و تمام افکار خوبم همراهش شود !

+ اینکه 300 گوشی تلفن زنگ بخورد و هیچ کدام پاسخ داده نشود یعنی ترس , یعنی دلتنگی ! به اندازه ی تمام انچه که می توانیم در لحظه ی تحویل سال بخواهیم برای 300 نفر سرنشین هواپیمای مفقود شده هم دعا کنیم !

+ دوستتان دارم ! نود و سه تان پر از خوشی , خوب باشید :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 22:31  توسط ميس الی  | 

من با اومدن بهار دچار تنش روحی و اضطراب میشم و به اولین دقایق بعد از  تحویل سال به عنوان یکی از لحظات ناراحت کننده  و پر از ترس های درونی ِ کاملا تعریف نشده و دیوانه کننده ی  زندگی نگاه میکنم , همونطوری که روز تولدم هم چنین حسی دارم و وقتی روی تخت میخوابم و پای راستم رو میذارم روی پای چپم و به 3تا انگشت لاک زده ی پام تووی هوا نگاه میکنم و دقیقا شبیه همون حسی که موقع دیدن آفتاب روی برگ درخت ها دارم و ایضا نگاه به یه نقطه ی دور ! و اینکه چرا هیچ کدوم از این اتفاقات نتونستن شیرینی ِ خیره شدن متمادی به یه نقطه رو برای مدتی طولانی و تلاش برای گرفتن یه ذره ی گرد و خاک ِ  شناور تووی هوا و نمایان تووی افتاب رو ,برای من داشته باشند !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 11:58  توسط ميس الی