تبليغاتX
یه لیوان دندون مصنوعی

از دور میبینمشون...داره راه میره...مطمئنم طعمه ی بعدیش من باید باشم...مخصوصا اینکه کیف پولم رو گرفتم تووی دستم...با خودم میگم: الی اگه اینبار گولشون رو خوردی خودت میدونی ها...از دور با چشم هام مشخص میکنم که از کدوم طرف برم بهتره...بهشون که میرسم سرعتم رو زیاد میکنم...پسربچه ی 4-5ساله میچسبه به دستمو و میگه: خانم دسمال کاغذی؟!سه تا هزار...توو دلم میگم به چشماشون نیگا نکن تا دلت براشون نسوزه...میگم نمیخوام...میگه : تو رو خدا...تو رو خدا بخر دیگه...سه تا هزار...دستم رو فشار میده...محکم دستم رو میکشم عقبو و میگم به من دس نزن...نمیخوام دیگه...از کنارش که رد میشم دلم می لرزه...  میدونم که  داشتم نقش بازی میکردم..خودم نبودم... توو دلم میگم  گور پدر پول..از سمت راست پیاده رو  برمیگردم و ۶تا دسمال کاغذی ازش میخرم...

کجای این زندگی ، بامون چیکار کردن که اینجوری سنگدل شدیم؟!...

عصب کشی: آن بیست و چند ثانیه ...۲.خودم دیدم ساعت۷صب مَرده از ماشین پیاده شد...بچه ی ۳-۴ساله خواب بود توو بغلش..گذاشتش کنار  دیوار توو خیابون...فال ها رو گذاشت جلوش ...سوار ماشین شد و رفت...

+ نوشته شده در 91/02/26ساعت 0:27 AM توسط میـــس الــی |

هستن هنوز اون نمک دونایی که وختی بهشون میگی روزت مبارک نیششون رو تا پس گردنشون باز میکنن و میگن: ما که هنوز  زن نشدیم  ، تو  رو نمیدونیم !!اینجور وختا باس یه دستت رو بیاری بالا...بشون بگی یه انگشتت رو انتخاب کنن...بعد با همون انگشتی که انتخاب کردن خودتو قلقلک بدی و هارهار قارقار بخندی...گنا دارن...ضایه نشن حداقل!
+ نوشته شده در 91/02/24ساعت 6:24 PM توسط میـــس الــی

من اندازه ی این سه سالی که دانشجو شده ام نعمت در کنار مادر بودنم را...هرشب نگاه مادرانه دیدن را از دست داده ام...هر ادمی در زندگی اش یک باخت صد در صد دارد...تووی زندگی هر آدمی مطمئنا یک باخت هست ...و آن زمانی ست که نفس های مادرش را ...و صدای محبت آمیز کسی که اولین بار در وجود او بوده را از بین سیم های تلفن ..از فرسخ ها دور...از پشت وبکم های بی احساس...از لا به لای نوشته های تایپ شده ی تووی مسنجر...از تووی قاب عکس های بالای تخت و از داخل  عکس های گرد و خاک گرفته ی تووی آلبوم... جستجو میکند...من به اندازه ای که این 3سال بزرگتر شده ام...به همان اندازه هم باخته ام...من سه سال در کنار عزیز ترین انسانی که تووی زندگی م دارم را از دست داده ام...من نگرانی های مادرم را...عشقش را ...تشویشش را...تشویقش را ...از پشت سیم های تلفن بلعیده ام...ولی همین که ته دلت قرص باشد که یکی هست که همیشه ی خدا تکیه گاهت باشد  دل آدم را آرام میکند...همین که بدانی یک نفر تو را از چشم هایت...از صدایت...از کلمه به کلمه ی حرف هایت درک میکند به صد هزار خوشبختی دنیا می ارزد...

(( خدایا بذار که همیشه ته دلمون قرص باشه که مامانامون هستن پیشمون...این واسه ی ما بزرگ ترین خوشی و لذت دنیاس...بزرگترین نعمتت رو تا وقتی هستیم ازمون دریغ نکن ...آمین))

عصب کشی: مامان همیشه اونی نیس که تو رو متولد کرده...مامان میتونه توو یه خونه پدری باشه که همسرش رو از دست داده و برای بچه هاش هم مادره هم پدر...مامان می تونه خواهر یا برادری باشه که در نبود همیشگی مادر تووی خونه هواتو داره و نمیذاره آب توو دلت تکون بخوره...مامان می تونه زنی باشه که جای مادرت رو وقتی برای همیشه رفته رو میگیره و به تو مثل پاره ی تن خودش نگا میکنه...اینا هم می تونن مامان باشن...یه مامان با درجه ی خیلی کمتری از یه مامان واقعنکی :)...


+ نوشته شده در 91/02/22ساعت 10:36 PM توسط میـــس الــی |

1.استاد: بچه ها وقتی میخواید برگه ی نظرسنجی بدید هیچ وقت به طور مستقیم نپرسید که چند سالتونه ...چون اون شخص بیشتر اوقات دوس نداره سنش رو بگه...خب حالا آقای سین به نظر شما چی بگیم بهتره؟!

سین: اِمــــــ...خب استاد بگیم چندتا بهارو دیدی؟!!

ما: مــــــــــــــع!

2.استاد(از اقوام ترک زبان): به این قوم وَگ گفته میشه...

سین: استاد وق یا وگ؟!

استاد: وگ پسرم.

سین: استاد وگ؟!!

استاد: وگ نه، وَگ!!

سین: :))هاها...استاد ما که بالاخره نفهمیدیم...وگ یا وق؟!!

ما: اهههه...وق دیگه...وق...!

3.استاد ریاضی: بچه ها خواهش میکنم ساکت باشید...خانوم لام شما سوالتون رو بگید.

لام: استاد شما همه ی مسئله ها رو تا نصفه حل میکنید!جواب سوال اون جلسه اونی میشه که ما به دست آوردیم.

استاد: نه خانم...شما فیلان قسمت رو اشتباه رفتید...

لام: استاد ولی ما این سوال رو دادیم به داداشمون حل کردن...داداشمون ارشد ریاضی هستن...

استاد: خانم من مدرکم دکتری ست...چه اصراری دارید که اون مسئله اونجوری حل بشه؟!

سین: هاع...خسته شدیم...لام بیا بشین...هم تو هم استاد دارید وقت کلاسو به بطالت میگذرونید!

ما: مـــــــــع!!

عصب کشی: اینجور که این س سه دندونه داره آخر ترمی پیش میره فک کنم استادا همه ی مون رو بندازن!

+ نوشته شده در 91/02/22ساعت 3:56 PM توسط میـــس الــی |

+لباتو بخورم دختر...تو بزرگ بشی چی میشی؟!!

_ نکبت تو جوون بودی چی بودی؟!!

عصب کشی: دیالوگ ردوبدل شده میان  یک پیرمرد و دختری 17-18ساله-تئاترشهر!


+ نوشته شده در 91/02/21ساعت 11:8 PM توسط میـــس الــی

دخترها با روسری تووی محوطه قدم میزنند...دخترها با چادر میدوند سمت نمازخانه و داد میزنند حاجاقا اومد...دخترها با تاپ و شلوارک تووی محوطه دوچرخه سواری میکنند...دخترها با لباس ورزشی تووی چمن ورزش میکنند...دخترها بشقاب به دست از سلف برمیگردند...دخترها گوشی به دست روی چمن ها ولو شده اند...دخترها سانتال مانتال شده بیرون میروند...دخترها با چادر به فروشگاه پایین خوابگاه میروند...دخترها بدون روسری از جلوی حاجاقا رد میشوند...دخترها ادکلن زده از بیرون می آیند...دخترها روی پله ها داد میزنند: "خفه شو کثافت...دیگه حق نداری به من زنگ بزنی"...دخترها با کلاه و زانوبند اسکیت بازی میکنند...دخترها دوربین حرفه ای به دست از برج میلاد و خورشید در حال غروب عکس میگیرند...دخترها هندزفری در گوش تووی محوطه قدم میزنند...دخترها درحالی که روی چمن ها زیر انداز انداخته اند درس میخوانند...دخترها با دیدن گربه ها جیغ میزنند...دخترها زیر درخت توت دف میزنند...دخترها بالای محوطه سه تار میزنند...دخترها تووی تراس بالایی سیگار میکشند...دخترها پشت گوشی برای دوست پسرشایشان دلبری میکنند...دخترها 3-4نفری با هم از سراشیبی محوطه میدوند پایین و بلند میخندند...دخترها روی صندلی های چوبی نشسته اند و پاهایشان را تکان میدهند...دخترها....دخترها...دخترها...چقدر دنیای مزخرفی  میشد اگر تمام آدم ها دختر بودند...

عصب کشی: اینا رو وقتی نشسته بودم روی بلوک دیدم!با این حساب دخترها روی بلوک ها هم مینشینند و دیگران را دید میزنند:)

+ نوشته شده در 91/02/20ساعت 9:16 PM توسط میـــس الــی |

استاد: باید تا 8خرداد بیاید!باور کنید اگه جلسه ی آخر رو نیاید من دو نمره از همتون کم میکنم!

سین: استاد اذیت نکنید دیگه!اونوقت جز فرجه ها محسوب میشه!

استاد: من حرفم رو زدم.دیگه خود دانید!اگه دو نمره براتون اهمیت نداره می تونید نیاید!

سین: استاد شما الان حکم آمریکا رو دارید !همش به ما زور میگید!ما هم حکم ایران رو داریم!زیر بار زور نمیریم!

استاد: اره من آمریکا!اونوقت که نمره هاتون رو دیدید میفهمید !

سین(با صدای بلند): آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!

ما: مَـــــــــــــــــــــــع!!

+ نوشته شده در 91/02/18ساعت 11:46 PM توسط میـــس الــی |

سه نفر از بچه ها واستادن کنارش...میرم جلو...نیشمو باز میکنم... میگم:خوبی تو؟چیکار کردی با خودت بچه؟!...میخنده و میگه:من کاری نکردم با خودم...نمیدونم چرا اینجوری شدم!...میزنم رو شونشو میگم:کلا رنگ به روت نمونده ها...خب این هفته رو هم نمی اومدی دانشگاه...دوستم از دور داد میزنه: شیماجونم...بعد میاد و بغلش میکنه و بوسش میکنه...اون سه نفر که میرند دوستم خیلی آروم بهش میگه:تو چرا انقد شکم آوردی؟!رژیم بگیر بابا!بعد دستشو میزنه به شکم شیما و میگه: نیگا تورو خدا!این چیه آخه؟!...شیما میشینه رو صندلی و میگه فک کنم دارید خاله میشید!...با تعجب نیگاش میکنیم....دوستم میگه: احمق...چیکار کردی؟!...راستشو بگو ...چرا انقد زود؟!...یهو اشک توو چشماش جمع میشه میگه: چیکار کنم حالا!من دوس ندارم الان بچه داشته باشم...مهدی نمیذاره سقطش کنیم...خیلی زود بود ...اصلا فکرشم نمیکردم حامله باشم...دوستم بغلش میکنه و میگه: گریه نکن فدات شم...اصلا ترم 8 بیارش خودمون بزرگش میکنیم...خودم یه عالمه فحش ترکی هم یادش میدم!خاله به این خوبی دیده بودی توو عمرت؟!...

توو کلاس که میشینیم زل میزنم بهش...به شکمش نگا میکنم که یه خورده اومده جلو...به یه مامان 21ساله...به یه نفر که با بچه ی تووی شکمش نشسته سر کلاس...

+ نوشته شده در 91/02/17ساعت 10:46 PM توسط میـــس الــی |

وقتی کل پولم رو دادم بابت کتاب های تست،کتاب های کمک آموزشی، کتاب های انتشارات سمت، دانشگاه تهران، قومس،و بلاه و بلاه و بلاه ...همون لحظه به صرافت افتادم که خودم رو انداختم توو دامن کنکور ارشد سال 91..تووی رشته ای که احساس میکنم هیچ دل خوشی ازش ندارم...هنوز روز کنکور کارشناسیم، لحظه به لحظه ش جلوی چشمامه...چقدر زود گذشت گذشته هام...ارشد با یه عالمه ترس...یه زمانی فک میکردم اینایی که میگند کنکور ارشد شرکت کردیم چقدر بزرگند...چقدر سنشون بالاس...حالا که خودم رو میبینم با خودم میگم  تو خیلی بچه ای برای بزرگ شدن...کتابای امروز ، نمایشگاه امروز...به قیمت بزرگ شدن  و مرور یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین تموم شد...نمایشگاه کتاب امسال برام فقط کتاب نبود...همه چیز بود...

+ نوشته شده در 91/02/16ساعت 0:0 AM توسط میـــس الــی

اون خانم هیکلی که سوار شد من مجبور شدم به اون اقای ریشو  نزدیک تر بشم...اقای ریشو  خودش رو یهو چسبوند به در...خودش رو جوری چسبوند به در که حتی هاله ام هم بهش نگیره...بعد با صدای بلندی گفت: آقا اون ضبطت رو خاموش کن...سیاوش قمیشی  خفه شد...سکه ی 500 تومنی یهو از دستم افتاد...رفت زیر صندلی راننده...اقای ریشو کرایه اش را داد و پیاده شد...راننده خیلی اروم گفت: فک کردم یه مسافر عادیه که خیلی خسته س...واسه همین به احترامش ضبط رو خاموش کردم...اگه میدونستم ازین ریشوهای مفت خوره افراطی  همون وقت پیاده ش میکردم...پسر جوونی که جلو نشسته بود با عصبانیت گفت: آقا چه ربطی به ریش داره؟!منم ریش داشتم ولی چند وقته زدم!هرکی ریش داره یعنی مفت خور افراطی ؟!راننده خیلی آروم گفت: پسرم من یه عمره رانندگی میکنم..آدما رو خوب میشناسم...سنی ازم گذشته...شما چن سالته؟!..پسر به حالت قهر سرش رو به طرف پنجره کرد و گفت: 26 سالمه...ولی حاجی ربطی به ریش نداره...این اگه از اون آدما بود سوار تاکسی نمیشد...با بنز خودش اینور و اونور میرفت...من یه کم بالاتر پیاده میشم !...پسر  و اون خانم هیکلی با هم پیاده شدند...راننده توو آینه به من نگا کرد و گفت: دخترم من ادم شناسم!میدونی برا چی صندلیم رو انقد کشیدم جولو؟!من جوونیم رو توو جبهه گذاشتم...پدرم هم تموم زندگیش رو...من پام ترکش خورده...بابام هم دست راستش قطع شده و دوتا چشماش کور شده...مایی که تموم زندگیمون رو باختیم انقد دنیا رو واسه همه تلخ نمیکنیم که این پدرصلواتیای خودخواهه متظاهر با مردم اینجوری میکنن...اونوقت که میخواستم برم جبهه با یه دختر شیرازی که از فامیلامون بود قرار ازدواج گذاشتم ..وقتی برگشتم دیگه مال من نبود...همین دوماه پیش فوت شد...الان زن دارم ...زنم رو هم خیلی دوس دارم...پسرم دو هفته ی دیگه عروسیشه...ولی رغبت نمیکنم...رغبت نمیکنم لباس مشکیم رو از تنم در بیارم...بعد یه آه بلند کشید...خم شدم و از زیر صندلی سکه ی 500 تومنی رو برداشتم و گذاشتم کنار دستی...آفتاب بدجور به لباس سیاه راننده می تابید...
+ نوشته شده در 91/02/14ساعت 7:9 PM توسط میـــس الــی |

جولومو میگیره میگه:دخترم... من از دیشب تاحالا غذا نخوردم...هیچی نخوردم...

میگم:مادرجون ...منم دانشجوام...شرمندتم...ندارم !

میگه:دخترم ابوالفضل نگهدارت باشه...

میگم:ول کن خانم جون...منم پول ندارم...مثل شما!

میگه:نه..میخوام بگم اگه میشه این ۵تومنی رو بگیر از اون سوپری رو به روی خیابون یه ساندویچ برام بخر...من پام جون نداره برم تا اون سمت خیابون...

عصب کشی: من نبودم :)

+ نوشته شده در 91/02/13ساعت 9:44 PM توسط میـــس الــی |

حس و حال استاد مرد مجرده 56سالمون رو که همه میگند زشته و هیشکی دوسش نداره رو امروز درک کردم...وختی براش توو کلاس جشن گرفتیم و بهش هدیه دادیم و خوشگل ترین دختر کلاس یه شاخه گل  رز داد دستش و گفت "تقدیم با عشق"!!...

عصب کشی: یکی ام زل زد توو جُف چشاش گف : اصن کی گفته میم مثل مادر؟!میم مثل معلم!از حال رف!:)

+ نوشته شده در 91/02/12ساعت 10:35 PM توسط میـــس الــی |

یه دختره هم هس توو طبقه مون...بعد خیلی چاقه..چاقی که بیشتر به مریضی میخوره...اونوخ از شانسم از من خوشش میاد...هی ادای بچه ها رو در میاره با صدای بچه ها میاد صدام میکنه ...میاد توو اتاقمون...هی برام شیرینی میاره...انقدم مهربونه که نگو...بعد امشب اومده توو اتاق...صداشو کانهو بچه ها کرده...با دستش اشاره میکنه به هم اتاقیش که توو در واستاده..میگه:این میخواد منو بخوره...توو تُخ چشاش زل زدم گفتم:فک کن بتونه!!...هم اتاقیش خفه شد از خنده...یه پن شیش بار هی حرفمو از توو در اتاق با داد و فریاد لایک کرد...دختر تپله دلش شکس..به رو خودشم نیاورد...اصن با یه وضی از اتاقمون رف بیرون...الان عذاب وجدان گرفتم ینی!!...خدا ببخشدم..از دست شما که کاری ساخته نیس!

عصب کشی: یه جا خوندم تُپلا مهربون ترین و خوب ترین آدماند...هیچ وخ نمیتونن بدی کنن...چون اونقَدَری چاقند که نمیتونن از بدی هاشون فرار کنن:)

+ نوشته شده در 91/02/12ساعت 0:46 AM توسط میـــس الــی |

ابری که تموم آسمون رو گرفته ...نسیمی که آروم میاد و میشینه روی شونه هام...خورشیدی که باید طبق عادت همیشگیش موقع غروب قرمز باشه...نارنجی باشه...درد آور باشه...زجر آور باشه...عطر یاس های زرد و بنفشی که میره تووی ریه هام ...میره زیر پوستم...تماس بدنم با چمن های نمدار...اشکی که جلوی دیدم رو میگیره...رنگ هایی که با هم قاطی میشه...صد هزار بار یادمه که اون لحظه تمام تلاشم رو کردم که به صدای نفسام ...به صدای زمین ...گوش بدم....صدای ضربه ی وحشت... با سینه ای سنگین از اضطراب تموم شدن لحظه ای که تووش بودم...تووی غروبی که واقعا غروب بود... برای اولین بار تووی عمرم لذت بی مانند اندیشیدن به خودم رو بی خبر از همه ی دغدغه ها و نگرانی ها کشف کردم...خورشید در حال غروب دستمایه ی خوبی بود برای اشک ریختن...تووی غروبی که واقعا غروب بود...و نسیم ملایمی که شاید میخواست منو با خودش ببره...

عصب کشی: یادم باشه در مورد این پست یه چیزی بگم بعدا.

+ نوشته شده در 91/02/09ساعت 3:12 AM توسط میـــس الــی

انیس الدوله جان تو دیگه اِندِشی ،  فوت کن یکمی زنده شیم ( شاه قاجار در حال ملاعبه با خانم انیس الدوله، در حرمسرا قبل ازعکس )

 

+ نوشته شده در 91/02/07ساعت 3:28 PM توسط میـــس الــی |

چمدونم رو میذاره زمین و میگه: باباجان همیشه پولاتو توو کیف پولت نذار...یه مقداریشو بذار توو جیب مانتوت...میگم:مانتوم جیب نداره...میگه:به فرض مثال گفتم...بذار توو جیب شلوارت...یعنی اینکه اگه یه وخ کیفتو زدن بی پول نمونی...ده پونزده تومن همیشه بذار توو جیب شلوارت باشه...بعدم ترمینال که پیاده میشی یه وخ کیفتو نذاری رو زمین بگی بشینم فلان جا خستگی در کنم کیک بخورم حواست بره بیان کیفت رو بردارن ها....میگم :من هیچ وخ توو ترمینال نمیشینم...یه کله سوار مترو میشم میرم خوابگاه...میگه:نه ...چه عجله ای داری حالا...قشنگ برو بشین توو نمازخونه...یه کم استراحت کن...یه چیزی بخور...بعد با خیال راحت برو خوابگاه.ولی اینجور نباشه بگی برم دستشویی کیفم رو بسپارم به فیلان  خانومه ...باباجان دیگه به هیشکی نمیشه اعتماد  کرد...میگم:نه من هیچ وخ ترمینال دسشویی نمیرم..اگه هم برم توو دسشویی هاش آویز داره...کیفمو با خودم میبرم...میگه:اره...بعد اینکه این دزدا توو ترمینال میشینن یه جا..حواسشون هس دختر یا زنی تنها باشه از موقعیت استفاده کنن ببینند کی از وسایلشون غافل میشن ...اگه کوله ی لپ تاپت رو زدند نیفتی دمبالشون ها...فدای سرت...میگم :من کوله م همیشه رو دوشمه...زمین نمیذارمش...میگه: اره خلاصه باباجان من وظیفه م بود بگم...بعدم نترسی ها...یه وخ کسی افتاد دمبالت بهش چش غره برو...کفشتو در بیار با پاشنه ی کفش بکوب توو صورتش...میگم:بابا من کفشام اسپورت... بندیه...تا بیام بگم اقای مزاحم محترم یا اقای دزد شریف لطفا چند لحظه صب کنید من بند کفشمو که هزار دور ، دور ساق پام پیچیدم رو باز کنم اون کار خودشو کرده...میگه:باباجان  اصولا دزدای مترو شلوار جین میوشن...معلومه همچین ریزه میزه و تر و فرز هم هستن اوصولن...کتونی هم  پاشونه...یا...یه کفشایی مثل کفش تو...میگم:بابا این مشخصاتی که دادید منم ها....میگه:به من چه...به من ربطی نداره..از اون وخ تالا هرچی میگم تو یه جور دیگه جواب میدی..میگم: من که چیزی نگفتم...میگه به من چه...بعد میره...چار قدم نرفته جلو دوباره برمیگرده...بام دس میده...پیشونیمو بوس میکنه و میگه: میخوای با ماشین خودمون بریم تهران؟....میگم : نه...میگه: خب...بعد اروم توو گوشم میگه:پس اون رژ لبت رو هم پاک کن ...

عصب کشی: به مرتضی علی عاشق همین رفتاراشونم:)

+ نوشته شده در 91/02/04ساعت 7:53 PM توسط میـــس الــی |

بعد توو بهشت ی خیابون هس...دو طرفش مغازاش یکی در میون  آش فوروشی !همش هم آش فوروشی  سِد مِتی ِ  توو تجریش!خوده خودش...بعد اونوخ بدون اینکه پول بدی میری میشینی پشت میز..خود آ سِد متی برات یه کاسه ی بزرگ آش میاره...یه بشقاب پیاز داغ هم کنارش بهت میده...نعنا داغم میده!کشک هم رو میز هس فراوون...بعد اونوخ خیلی راحت میتونی دستت رو بکنی توو کاسه ی آش..نخود لوبیاهاش رو جدا کنی اول بخوری...بعد رشته هاش رو با انگشت بیاری بیرون بخوری...آخرشم  هرچی موند رو با قاشق هورت هورت بخوری...هیشکی هم هیچی بت نمیگه...یکی از انگیزام باس خاطر بهشت رفتن همینه به جون حاجی!بد مصب بد انگیزه ایم هس!

+ نوشته شده در 91/02/03ساعت 1:26 AM توسط میـــس الــی |

خبرگزاری فارس: برای نخستین بار در جهان دستگاه پیشگیری از بارداری توسط مخترع جوان تبریزی ابداع شد.یوسف رفیعی بیرامی اظهار کرد: دستگاه ابداع شده با نام " پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن" دارای ویژگی‌ها و مزایای متفاوت از وسائل پیشگیری است که تاکنون مورد استفاده قرار می‌گرفته است.

زین پس خواهیم داشت:

۱.خانواده ی داماد: "پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن" آوردیم، دخترتونو بردیم!

خانواده ی عروس: "پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن" ارزونیتون، دختر نمیدیم بهتون!

۲.زن: اختر جون پسرم دستی دستی بدبخت شد...آبرو برامون نذاشتن اینا...دختره یه "پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن" ناقابل توو جهازش نداشت..وقتی فک و فامیلا اومدن جهازشو ببینن نمیدونی چقد شرمنده شدیم!نمیدونم مردم وقتی پول ندارن جهاز دخترشونو تکمیل کنن چرا شوهرشون میدن!اون خواهر چش در اومدش میگفت سفارش دادیم نمیدونیم چرا هنوز نفرستادن!فک کرده پشت گوشامون مخملیه!اینم از شانس ما و عروس آوردنمون!

۳.پسر: چرا نه؟!بگو چرا نه ؟!

دختر : چرا نه؟!!تو پول نداری یه "پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن" ناقابل بخری برا آخر هفته هامون ، اونوخ میگی زنت بشم؟!خیلی رو داری به خدا!

پسر: عزیزم چرا انقد سخت میگیری...جلدش میکنم خب!!

دختر : اه...بیشوووور !

۴.مرد: عزیزم دستگاهو کجا گذاشتی؟!

زن: کودوم دستگاه؟!

مرد: عزیزم ساعت ۲نصفه شب چه دستگاهی به کارمون میاد؟!خب "پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن"رو میگم دیگه!

زن: من از کجا باید بدونم کجاست!

مرد: عزیزم!!!خواهش میکنم بگو کجاست!!امشب حوصله ی شوخی کردن ندارم!

زن: منم امشب حوصله ی تو رو ندارم!!

مرد: عزیزم دیگه داری عصبانیم میکنی!تو چرا همش میخوای از من فرار کنی!یکی   اون شب که دستگاه رو گذاشتی تو کیسه ی زباله و اگه نفهمیده بودم الان زیر خاک چال شده بود...یکی هم   سه شب پیش که کنتور برق رو زدی پایین که نتونیم دستگاه رو به برق بزنیم!بگو دستگاهو کجا گذاشتی!بگو عزیزم!

زن: خب...راستش سر ظهر یه وانتی اومد...یخچال و سماور و وسایل برقی داغون شده رو میخرید!منم دادمش به اون...عوضش یه آبکش خریدم !!کار بدی کردم؟!

۵. زن( موی کَنان، مویه کُنان): تو چه پدری هستی که از حال و روز بچه هات بی خبری؟!میدونی امروز صب توو اتاق سامی زیر تخت خوابش، چی پیدا کردم؟!رسید خرید ۳تا "پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن"...وای خدای من !!میدونستم این بی ملاحظگی هات نسبت به  پسرمون آخر کار دستمون میده!

۶.زن: آقای قاضی از اول هم بهش شک داشتم...صب زود از خونه میزد بیرون...شبا هم دیروخ برمیگشت...حتی هیچ تمایلی به من نداشت!تا هفته ی پیش که کوله ش رو برداشت و گفت میخوام با بچه ها بریم کوه !!آقای قاضی کی عصر پنجشنبه میره کوه ؟!!فردا صبش وقتی برگشت کوله ش رو گذاشته بود صندوق عقب ماشین...وقتی در صندوق رو باز کردم چارتا " پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن"استفاده شده  پشت ماشین بود!!من دیگه نمیتونم با این آقا زندگی کنم!نمیتونم!

۷. مرد: این چی میگه؟!

زن: چی میگه؟!

مرد: چه بدونم...میگه دستگاهُ یاندُرُنی!دستگاه ُ یاندُرُنی!

زن: وای ...چرا زبان ترکی خریدی؟!نمیشد زبان اینگیلیسیش رو بخری؟!

مرد: خانم این مخترعش ترک بوده...نمیشه که زبان دستگاهش اینگیلیسی باشه...بدو تا بچه ها نرسیدن زنگ بزن به اون دوستت که ترک بود بپرس یاندرنی یعنی چی؟!بدو تا کار دستمون نداده!

۸. بچه: بابا!!بابــــــا!بابایی؟!

مرد: چته؟!چرا داد میزنی؟!

بچه: بابا  آقا اسدالله اومده دم در میگه لطفا اون " پروفیلاکتیک اریگاتور آنتی اسپرماتیک رترو واژینال هوم ادیشن"رو که ازمون قرض گرفته بودید رو پس بیارید!!ناسلامتی امشب شب جمعه اس!!ما هم زن و زندگی داریم!!

+ نوشته شده در 91/02/02ساعت 0:0 AM توسط میـــس الــی |

  ۱.روانشناسی سال سوم دبیرستان: تغییرات دوران بلوغ در دختران با فیلان چیز و فولان چیزک و بلاه و بلاه و بلاه و بلاه همراه است. همراه با ترشح هورمون های استروژن و پروژسترون !اما بلوغ در پسران با بم شدن صدا و روئیدن مو در قسمت هایی از بدن و صورت همراه با ترشح هورمون تستوسترون!

یادم هست آن سال ها بدبخت ترین موجود زنده ی  روی زمین از نگاه من طایفه ی مونث جنسان بودند...تمام فلاکت و رنج و سختی بزرگ شدن روی دوش ما بود...ظلم بزرگی بود وقتی در مقابل این همه تغییرات بدنی در ما ،خداوند برای بزرگ تر شدن آقایان فقط به بم شدن صدایشان یا پشت لبی که سیاه میشد اکتفا میکرد...شاید خیلی از آدم ها تووی سن ۱۵-۱۶سالگی شان از همه چیز باخبر باشند اما خود من از آن دسته آدم هایی بودم که گاهی فکر میکردم این همه مشقت و زجر و سختی عدلی روی سر من هوار شده...آن قدری که با خودم میگم " لگن خاصره تر شود" چه معنی میتواند داشته باشد؟! یک همچو نگاهی به لگنی داشتم که از اول برای همه خاصره است!...تا سال سوم دبیرستان همچنان به عنوان ستم کش ترین عنصر هستی به خودمان نگاه میکردم...تا اینکه دوستم گفت خرگوش ها هم مثل ما مونثین هستند...و ما همچنان دنبال این مسئله بودیم که واقعا پسرها تا آخر عمرشان خوش و خرم هستند؟!...همزاد پنداری با خرگوش ها سخت بود چون قرار نبود ما خودمان را با خرگوش ها مقایسه کنیم یا بر فرض مثال با یک خرگوش ازدواج کنیم...حداقلش این بود که تووی ذهنمان میتوانستیم توجیه کنیم که در مقابل فلان تغییر در من پسرها هم فیلان جور میشوند...اما هنوز انسان آزاده ای نبود که آگاهمان کند این هم سیستم بدن آقایان!...

                                                   **********************

جلوی تلویزیون دراز کشیده ام...من همیشه در مقابل تلویزیون دراز میکشم..در حالی که روی دست چپم خوابیده ام و دستم زیر سرم است...فرزاد حسنی دارد برنامه ی کوله پشتی را اجرا میکند...همچنان به عنوان یک مرد مجرد دوستش دارم و تووی ذهنم احساس میکنم اگر بخواهم میتوانم یک روزی زن فرزاد باشم!!...مامان و بابا از من فاصله دارند و من با تمام احترامی که برایشان قائلم اما معتقدم که حکم خوابیدن جلوی تلویزیون وقتی مامان و بابا هستند با دراز کردن پا جلویشان کلی فرق دارد...فرزاد دارد حرف میزند و من تووی دلم قربان صدقه اش میروم لابد...که ناگهان فرزاد به مهمان برنامه میگوید: پریود خاصی داره کاراتون؟!...مثل آدمی که زیرش ترقه گذاشته باشند از جایم میپرم...سرخ و سفید میشوم...زیر چشمی به مامان و بابایم نگاه میکنم...با خودم فکر میکنم فرزاد که یک مرد است از کجا میداند چیزی به عنوان پریود وجود دارد؟!سینه خیز  میروم سمت اتاقم...جوری که هیچ کسی من را نبیند...در حالی که گریه ام گرفته که چرا فرزاد حسنی از این کلمه استفاده کرده؟!...

                                               ***************************

 

یکی از بچه های کلاس روی یک برگه ی کوچک یک جمله نوشته...میفرستد برای ردیفی که ما نشسته ایم...اشاره میکند که برگه را بگیرم...تویش نوشته: میدونستی مردا هم پریود میشن!اما از زیر بغلشون!!هر ماه این اتفاق براشون می افته...و من احساس پیروزی میکنم...میخندم و زیر برگه مینویسم: من میدونستم نمیشه اونا هیچی نداشته باشن...حقشونه...اونوخ وقتی از زیر بغلشون اونجوری میشن چیکار میکنن؟!روزایی که لباس آستین بلند میپوشن واسه همینه ؟!!و برگه را میفرستم برای ردیف جلویی...

                                             ******************************

پیش دانشگاهی هستم...و من هنوز در خماری این مسئله هستم که عادت ماهانه  از زیر بغل چطوری امکان پذیر است؟!...یک نفر جدید به کلاسمان می آید...همه معتقدند که دختر خفن و نابودی ست...هنوز از امدنش نگذشته برای خودش معرکه ای گرفته و با صحبت های جذابش همه را به سمت خودش جذب کرده...هنوز معلم نیامده...دختر پشت صندلی نشسته و چندتا از بچه ها دورش جمع شده اند و به حرف هایش گوش میکنند...من کماکان مثل تمام دوران تحصیلی زندگی ام بعد از زنگ تفریح روی صندلی ام نشسته ام...صندلی چسبیده به دیوار ..در حالی که کتابم جلویم باز است و صدایی ازم در نمی اید...دختر هقهقه میزند که : نه...شما نمیدونید پسرا چجوری میشن که...من دوس پسرم همه چیز رو در مورد خودشون برام تعریف کرده...کنجکاو میشم...مثلا دارم کتاب میخوانم اما تمام هوش حواسم آن طرف کلاس است...گوش میدهم که آن چیزها چی هستند که پسرها هم دارند!...دختر دارد تعریف میکند که(!)...حرف هایش که تمام میشود احساس افسردگی میکنم...سرم را میگذارم روی کتابم و احساس میکنم چقدر از نوع بشر بدم می آید...

عصب کشی:۱.شما چطوری از دوران بلوغ و تغییرات جسمی حاصل از اون آگاه شدید؟!۲. آیا موافقید که خانواده مسائل جنسی رو قبل از بلوغ  مطرح کنه یا خود فرد  با خوندن کتاب و گاها دیدن فیلم از این مسئله اگاه بشه یا از طریق دوستان؟!۳.وقتی به بلوغ رسیدید و یک سری تغییرات رو در خودتون دیدید چه حسی داشتید؟!آیا احساس میکنید یک سری از این تغییرات اگر نبود بهتر بود؟!۴.لدفن بدون اسم کامنت بذارید...۵.اهنگ منصور رو گذاشتم...کلن منصور رفرنسم میده به اون قدیما:)

+ نوشته شده در 91/02/01ساعت 12:5 PM توسط میـــس الــی |

اصن خدا میباس موقه خلقت آدمیزاد دوتا اینداستریال دیزاینر  هم استخدام میکرد که بهش بگن برا خانوما سیبیل نذاره..یا نیازی نیس هی گُله گُله رو بدن آدما مو بکاره...یا به جا اینکه یه سری کارای شرم اور صدا داشته باشه برا قلب صدا بذاره که موقه شکستن گورومبی ناله اش در بیاد...خدایا این همه دیزاینر بیکارن...حقش نبود همه کارارو خودت بکنی!...نامردی بود جون حاجی!

+ نوشته شده در 91/01/31ساعت 6:55 PM توسط میـــس الــی |

نمای بسته:مترو کرج.یک خانم ۵۰ساله- من- یک خانم ۲۳ساله

خانم ۵۰ ساله(خطاب به زن کناریش):...نه زهراجان دیگه خسته مون کرده...دختره ی اکبیری پسرم رو بدبخت کرده...سرعقد شوهرم یه خونه بهشون داد خودم هم به دختره یه مزدا تیری دادم...بعد دختره زل زده توو چشای من میگه من مزدا تیری دوس ندارم!مزدا هم شد ماشین؟!...خونه ی باباش رو یادش رفته...اصلن برای من احترام قائل نیست...چند روز پیش رفتم خونشون براش یه بلوز خیلی قشنگ خریدم...اتفاقا مادرش هم بود...چقدر هم خوب شد که بود و دید دخترش چه عجوزه ای...تا کادو رو بهش دادم و بازش کرد لباسو انداخت روی مبل که این چیه؟من اینجور لباسا رو تنم نمیکنم...چه رنگ زشتی داره...رو کردم به مادرش گفتم میبینید دخترتون چه اخلاقی داره؟نمی تونه حرمت نگه داره...تا پریروز دوباره با نیما دعواش شده بود سر هیچ و پوچ...بچه ام نیما هم عصبانی اومد خونه...سردرد شدید گرفته از دست این دختره...منم زنگ زدم به گوشیش گفتم مهسا جان میدونی چیه؟ تو دیگه همه ی ما رو خسته کردی با این رفتارات...نیما داره دیوانه میشه از دست تو...برو خونه بابات اینا...طلاقت میدیم مهریه ات رو هم تمام و کمال بهت میدیم...دیگه دست از سر ما بردار...دختره ی پررو هم برگشته میگه: باشه...مهریه ام رو بدید من طلاق میگیرم ...فک کردید خوشم میاد توو خونواده ی شما باشم...دیشب مامانش زنگ زده که حالا کوتاه بیاید..اینا جوونند...پیش میاد...اصلا زهرا جان دیگه برام اعصاب نمونده...فک نمیکردم یه همچین عروس مزخرفی نصیبم بشه...یکی یک دونه بچه م بدبخت شد...

دختر ۲۳ساله (درحالی که خم شده به سمت زن ۵۰ ساله): خانم ببخشید من اتفاقی حرفاتون رو شنیدم...میخواستم بگم همیشه عجولانه برخورد نکنید...بعضی وقتا هم مشکل از نوع برخورد مادرشوهرهاست...من حرفای شما رو که میشنیدم فهمیدم منم اوضاع شما رو دارم با این تفاوت که سختی که میکشم از طرف خونواده ی همسرمه...قبل از ازدواج پدرشوهرم ۲تومن بهمون کمک کرد بابت رهن کردن خونه...چند وقت پیش که شوهرم بیکار شد و موعد رهن هم تموم شده بود وقتی خواستیم جا به جا بشیم پدرشوهرم همون ۲تومنی رو که بهمون داده بود رو ازمون گرفت و گفت به من ربطی نداره میخواید چیکار کنید...من پولمو میخوام...باورتون نمیشه ما برا جور کردن رهن چقدر این در و اون در زدیم...از یه طرفم مادرشوهرم خیلی اذیتم میکنه...دائم منو با دختراش مقایسه میکنه...به خدا عروس بدبخت تر و حرف گوش کن تر از من پیدا نمیشه...حالا شما گفتید برا عروستون لباس خریدید اینو بگم که چند روز پیش مادرشوهرم یه لباس بهم داد گفت این برا تو...باورتون میشه وقتی شب رفتم خونشون دیدم مثل همون لباس رو خودش پوشیده؟!خب من چی بگم وقتی رفته برای منی که ۲۳سالمه لباسی رو خریده که خودش هم که ۵۴سالشه همون رو میپوشه!!...دیشب خونمون بودند...انقدر گیر الکی به کارام و غذا درست کردنم داد که اشک منو درآورد...دیگه اعصاب برام نذاشته...به خدا من شوهرم رو خیلی دوس دارم وگرنه طلاق میگرفتم و خودمو راحت میکردم...شما نمیدونید اینا چه ظلمی میکنن در حق من...دیشب اونقدری اعصاب منو بهم ریخت که وقتی داشتم گریه میکردم بهش گفتم ایشالا عروس بعدیت یکی باشه که حالت رو جا بیاره و مثل من انقدر بی سر زبون و بدبخت نباشه...

هر دوشون به هم نگاه کردند...لبخند زدند...بعد خانم ۵۰ ساله رو کرد به من که وسطشون نشسته بودم و گفت: عزیزم شما چی؟!شما ازدواج  کردید ؟!به دست چپم نگا کردم و گفتم: نه ...نه خدا رو شکر...من ازدواج نکردم...

+ نوشته شده در 91/01/26ساعت 11:13 AM توسط میـــس الــی

بعد دیگه زدم  اون کانال کاری که نباس میکردم رو کردم!!...تا وختی هیچی جدی نشده میتونن جولومو بگیرن...اما وختی جدی میشم دیگه نمیشه کاریش کرد...زد و یهویی جدی شدم...البته بیشتر کله خر بودنم رو نشون میده...مخصوصا در این ضمینه که ریسک پذیریش بالا بود و من دیگه کلن از اونجایی که فاز و نولم  باهم قاطی شده بود اون کارو کردم... به هرحال تا بیاد گندش در آد و طرف بفهمه چیکا کردم وخ دارم زندگی کنم....البته من به جهاز عمه ی نداشتم  خندیدم اگه بدون وصیت کردن بمیرم...علی ایحال باید به عنوان یه کله شق  این کار رو انجام میدادم...! فعلا یه خنده ی بزرگ اینجوری :)رو لبامه تا کی طرف حالمو بگیره  خدا عالمه...خدا حفظم کنه...از دست شما که کاری ساخته نی!

عصب کشی: از ظهر تالا نیشم همینجوری بازه :)

+ نوشته شده در 91/01/25ساعت 9:39 PM توسط میـــس الــی

از کل کاتالوگ کائنات تنها بام تهران...۲ساعت بنشینی آن بالا...جایی که هیچ وقت شمارش خانه ها هم  پا نمی دهد...جایی که بوی هیچ آدم شناخته و ناشناخته ای  را نمیدهد...آن بالا...جایی که تمام آدم یخ  میشود ...وقتی شوق زمین را برای به آغوش کشیدنش میبیند...از کل کاتالوگ کائنات تنها بام تهران...جایی که تمام آدم های زندگی ات ...با عکس ها  و صداهایشان خلاصه میشوند در چند گیگ درون جیبت!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/01/25ساعت 3:51 PM توسط میـــس الــی |

یه محیط کاملا آکادمیک...بعد از تموم شدن همایش...یک فروند نخبه ی سه پیچ در فصل کِرم ریزانش!

+خانم خوش استیل   افتخار میدید برسونمتون؟!!

- :|

+  اه...جواب بده دیگه...اصن نکنه تو ماشین داری میخوای منو برسونی؟یاه یاه یاه ..خانم مانکن با شمام !

- یه وانت هست اونور خیابون...داره برا شما بوق میزنه...

+ تو چی؟!من میخوام با تو باشم!!تو نمیای سوار وانت شی؟!

- نه... منو با خاور میارن!!

همینجوری که داش از شدت خنده رو زمین پشتک بارو  میزد از موقعیت استفاده کردم رفتم یه جا استتار کردم!

+ نوشته شده در 91/01/24ساعت 3:15 PM توسط میـــس الــی |

هنوز بعد از گذشت ۲۰ سال از عمرم   معتقدم اگه یه خانم بره توو یه دسشویی که قبلش یه آقایی اونجا بوده و خانومه بدون اینکه سیفون بکشه سر جای مورد نظر مستقر بشه احتمالش هس که حامله بشه!!به نوعی میشه گف معتقدم که آدما هم میتونن گرده افشانی کنن !!

+ نوشته شده در 91/01/23ساعت 10:13 PM توسط میـــس الــی |

من ۱۸ سال دارم...تووی آخرین تفحصات مقتدرانه ام در بوک مارک های لپتاپ خواهرم به آدرس وبلاگش رسیده ام...

میرفتیم با ماشین اداره ی بابا دور دور...از اون امتیاز استفاده کردم و از دانشگاهی که توو شهرستان قبول شده بودم اومدم دوباره تهران...دانشگاه شریف...مامان گف این کفشا برای کیه...کفشایی کوچیک و قرمز رنگ..گفتم برای سعید...کفشای دوس دخترم بود که توو اتاقم نشسته بود...مامان قبول کرد...برا ازمایش اعتیاد قبل از ازدواج...ازمایش ادرار...دلم سوخت...چه کارهایی که وجود نداره...معتادها شا*ش آدمای سالم رو ریخته بودند تووی بادکنک و قایمکی میریختنش توو ظرف آزمایش ادرار...من هیچ وقت توو خونه جلوی دوس دخترم  لخت نگشتم...اون روز اون روی تخت خواب بود...یهو از خواب پرید و گفت : چی بود؟!...داداشم نه سال از من کوچیکتره...تمومه شیشه های عرق رو به طور ماهرانه ای توو ماشین جاسازی کرد...سازش رو هم با خودش آورد...ما سه نفر بودیم...من، دوس دخترم(خانمم) و داداش...سینکی که پر از کثافت بود...دوس دخترم فحش میداد که دستت رو از تووی دماغت در بیار...دلم میسوزه برای اسپرم هایی که هیچ وقت به مقصد نمیرسند...بند لباس های زیر زنانه ای که به دست هیچ مردی باز نمیشند...این حکایت تموم ادم هایی که از پشت وب کم هاشون با هم صکث میکنند و بوسه های عاشقانه میدند...داروین...من طرفدار داروینم...گومب...وبلاگی که منهدم شد...من  و خیلی های دیگه  که در خماری نوشته های آدمی موندیم که توو ذهنمون ازش یه بت ساخته بودیم...توو نوشتن قدر بود...اما دیگه نبود که بنویسه

چند ماه پیش:

کلکچال...بهش گفتم الان میرسیم...دخترها عادت دارند که وقتی توو ماشین هستند غر بزنند و ناله کنند و تو باید با گفتن : الان میرسیم ساکتشون کنی...این تنها یه جمله ی ساده نیست...این یه نوع تهدیده یا نازکشیدن...دستامون رو کردیم تووی جیبمون و از بار اومدیم بیرون...جوری وانمود کردیم که با اون دوست نیستیم...معلوم نیست پشتم رو با چه روغنی ماساژ میده...شاید روغنی که حتی قبل از این تووش سوسیس سرخ کرده بودند...من عاشق زن هام...

با خودم فکر میکنم...این آدم  چقدر برای من آشناست...ولی نه...اون یه زن داشت که عاشقش بود و چون دوس دخترش بود و باهاش ازدواج کرده بود صداش میکرد دوس دخترم...سعی میکنم عقلم رو..اون چیزایی که توو دهنم مونده از اون نویسنده رو پاک کنم و به خودم بقبولونم که نه...اونی که الان داره دوباره مینویسه اون نیست...ببین...این طلاق گرفته...نیگا کن به نوشته هاش...اگر چه این ادم رو هم دو س داری اما اون مهندس نیست...این یه مهندس دیگه ست...مطمئنا اون نیست...

امشب وقتی فهمیدم یکی از آدم های مجازی که خیلی دوسش داشتم و زندگی زناشوییش و عشقش به همسرش برامون انقدر جالب بود که خیلی از وبلاگ نویسا میرفتیم و میخوندیمش حالا از دوس دخترش طلاق گرفته خورد توو ذوقم...دلم تنگ شد برای ۴ سال پیش...برای مرد ۲۶ساله ای که به زنش میگفت دوس دخترم...اون ور زندگی میکرد...برای تحصیل...دوس دخترش رو دوس داشت...داداشی که نه سال از خودش کوچیکتر بود رو دوس داشت و حالا روی میز کارش خوابش میبره...در حالی که آب دهنش دور دهنش خشک شده و نگاه همکاراش رو موقع خواب بر روی گردنش احساس میکنه...

عصب کشی: ۱.تقدیم به وبلاگ نویسی که خیـــــــــلی دوسش داشتم...تقدیم به (مهندس خسته ای )که (خرس) شد...۲.حالا میفهمم که چرا پستی به اسم کلکچال اونقدر به دلم نشسته بود...از همون اول هم میدونستم توو لباس این خرس تنها یه مهندس خسته خوابیده...۳.این پست

+ نوشته شده در 91/01/22ساعت 9:38 PM توسط میـــس الــی

یکی از سوالای بی جوابم هم توو این بیس سال عمری که از خدا گرفتم این بوده که مگسا از کجا میفهمن گوش کجاس میان دقیقا همونجا لنگر میندازن شورو میکنن ویز ویز کردن؟!

عصب کشی: بعد داشتم یه سری سوالای بچه های ۴-۵ساله رو میخوندم!یکیشون ۴سالش بود پرسیده بود: خدایا تو از کی فهمیدی خدا شدی؟!!یه عالمه خندیدم !به مرتضی علی این خارجیا بچه هاشونم از ما بیشتر چیز حالیشونه!دغدغه بچه ۴ساله رو داشته باش فقد!

+ نوشته شده در 91/01/22ساعت 7:4 PM توسط میـــس الــی |

+ ترسیده بودم!!مردک با اون هیکل و اون سیبیل افتاده بود دمبالم!!مجبور شدم جیغ بزنم!!

ـ ببین عزیز من...ترس این جور موقه ها هیچ کمکی نمی تونه بهت بکنه!!سعی کن اعتماد به نفس داشته باشی ...یه جوری خودتو نشون بده که خیلی شاخی...که نمیترسی...میفمی چی میگم؟!

+ خب چیکا کنم؟!!

ـ سر بالا...باسن عقب...سینه جولو...سینه رو که بدی جولو یعنی از هیچی نمیترسی!!

+ اونوخ سینه ی جولو مطمئنی جواب میده؟!نزنه طرف رو  بیشتر تحریک کنه؟!!

- :|

+ نوشته شده در 91/01/21ساعت 10:28 PM توسط میـــس الــی |

 آب زیر کاه تر  از اونایی که موقع بهار و تابستون میگن : خب الان که ساعت پنج ِ ینی چار، اونایی هستن که میگن: خب الان که ساعت پنج ِ ینی چار،چارم که ینی سه!یکم بیشتر پیشم بمون!!خواستم بگم اینا علنا پِدَّسوختگی زیر متنشونِ...گولشونو نخورین!!

 

 

+ نوشته شده در 91/01/21ساعت 0:49 AM توسط میـــس الــی

"حلال سلامتیت...واسه ی دونه  بیسکوئیت ؟!!...برو بچه نشو"...باید میگفتم ...کلاس دوم یک دانه  بیسکوئیت کرم دار  از دوست صمیمی ام کش رفتم...هنوز گاهی احساس میکنم چه دزدی بی شرمانه ای بود...بعضی وقتها احساس میکنم یک چیزی گیر میکند بیخ گلویم...بعد فکرم میدود و انگشت میگذارد روی ۸سالگی ام...دزدی نبود...شیطنت بچه گانه بود...ولی حقیقتا از جمله کارهایی ست که هیچ وقت خودم را به خاطرش نبخشیده ام...عذاب وجدان احمقانه ای ست در نوع خودش ...

از بابایم عذرخواهی میکنم...کاری بدی نکرده ام......اما احساس میکنم هر بچه ای باید از بابایش عذرخواهی کند...هیچ بچه ای نیست که روی شانه های بابایش ننشسته باشد...تووی عالم بچگی از بابایش نخواسته باشد که اسبش باشد...باباها حتی کمتر از مامان ها بوسیده میشوند...شاید یکی از دلایل عذرخواهی همین باشد...

مامانم را یک عالمه بوس میکنم...جبران تمام روزها و لحظه هایی که دلم میخواسته بوسش کنم و خجالت کشیده ام...دوست دارم مامان را فقط بغل کنم و بوسش کنم...

خواهر و برادرم برایم عزیز تر از قبل میشوند...وقتی صدایم کنند به جای هان میگویم جان...از ته دلم... تمام عروسک هایی که دوستشان دارم را به دوستانم میدهم و اینکه میگویم چقدر آدم خوشبختی بوده ام که تووی زندگی ام آدم هایی مثل آنها بوده اند که لحظه هایم را رقم بزنند...و خیلی دوستشان داشته ام...آنقدری که اسمشان را گذاشته ام دوست و تووی دفترچه ی خاطراتم بارها به خوبی یادشان کرده ام...

حساب بانکی ام را خالی میکنم...برای دختر بچه ی ۴ساله ی تووی ترمینال جنوب  که از نسلش عقب مانده بود و معلوم بود لباس  بچگی های یک ادم دهه شصتی را پوشیده یک عالم لباس و عروسک میخریدم...به تو زنگ میزدم و میگفتم که هنوز چقدر دوستت دارم ...و...و تمام غروب های باقیمانده ی عمرم را صرف تماشای خورشیدی میکردم که در " مغرب،  غروب میکند"...

عصب کشی: ۱.طلوع در مغرب  : اشاره به حادثه ای طبیعی که انتظار میرود از ۲۱ دسامبر اتفاق بیفتد!

۲. با تشکر از مایاها که گفتند دنیا در ۲۰۱۲ تمام میشود و باعث شدند تا من حرف هایم را بزنم...

+ نوشته شده در 91/01/18ساعت 10:59 PM توسط میـــس الــی |