پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴

امروز هوای تهرون، ازون هواهای گشت زدن و راه رفتن و چرخیدن و لذت بردن بود. از سرکار که برگشتم پیچیدم سمت دانشگاه. منتظر ِ دیدن منظره ی دیوانه کننده ی آفتاب ِ افتاده رو چمن های جلوی دانشکده فنی بودم. دیدم چه خستم. پله های مسجد ِ دانشگاه رو دوتا یکی کردم و رفتم توو. زیر ِ اون سقف ِ نیمه تموم خوابیدم و پاهام رو تکیه دادم به دیوار، آهنگ گوش دادم و انگشتای پام رو تکون دادم و به آسمون نگاه کردم و دلم تموم ِ گنجشکای ِ نشسته رو میله های ِ روی سقف رو خواست. فکر کردم که وقتی بارون میاد چرا فرش ها خیس نمیشن؟! چرا دیگ برف نمیادف چرا یهو انگار افتادیم توو اسفند ماه؟!بعد به زور خودمو بلند کردم و رفتم بیرون. از تموم ِ درختا و چمنای ِ آغشته به نور عکس گرفتم و توو صدای ِ وحشتناک خوشحال کننده ی پرنده ها ، نفس کشیدم. رو صندلی ِ سنگی ِ محوطه ی دانشکده فنی نشستم. تکیه دادم به آفتاب و پاهام رو گذاشتم تووی چمنا . آفتاب گرفتم و توو تنهایی ِ قاطی شده با عبور و مرور ِ هر نیم ساعت یک بار یک آدم از توو دانشگاه ، از آسمون آبی لذت بردم، از صدای پرنده ها لذت بردم و آفتاب گرفتم. رو به دلگرفتگی  که رفتم ، عزم ِ رفتن کردم. به ساعت که نگاه کردم دیدم چهل و پنج دقیقه ست که روی اون صندلی ِ سنگی نشستم و توو سکوت به صدای ِ زندگیم توو دی ِ بیست چارسالگیم گوش دادم. 

+ نوشته شده در 22:41 توسط ميس الی.
چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴

دقیقا الان، همین ساعت از شب نیاز دارم که یه عالمه حرف بزنم با یکی.  شایدساعت یک که بشه، دو که بشهف سه که بشه حرف توو دهنم یخ کنه، 

من الان نیاز دارم که حرف بزنم. علیرضا قربانی هم نخونه دیگه. من همینجوری حرف بزنم و حرف بزنم و مطمئن باشم صبح که بیدار میشم ذهنم خالی شده از یه عالمه فکر. 

باید برم بخوابم. فردا کار، پایان نامه. مترو. اتوبوس، غذا،...همون بهتر که چیزی نگم . همون بهتر که علیرضا قربانی برا خودش بخونه تا صبح. 

+ نوشته شده در 0:39 توسط ميس الی.
جمعه چهارم دی ۱۳۹۴
همین که آدم بعد از مدت ها دوباره بتواند با یک آهنگ بمیرد ،یعنی چقدر خوب که من هنوز زنده ام. :)

پیشنهاد موسیقیایی: هفته دلتنگی/ رضا یزدانی.

+ نوشته شده در 22:27 توسط ميس الی.
دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴
امروزی که شبش برف آمد.

امروزتمام آن ده دقیقه ی سوار ماشین بودن، فکر کردم که کجا پیاده شوم. انتخاب ِ سرما یا گرسنگی. انتخاب ِ آجیل ِ تووی کیف یا پیاده تا کافه نزدیک رفتن. انتخاب ِ گرم کردن ِ غذاهای فریز شده ی مامان یا گیلین بیلین ِ تست با سس ِ فیلین بیلین ! غذاهای ِ ناشناخته ی تا ابد مجهول الهویت برای معده. 

آخر شد  پیاده شدن مقابل ِ چگرکی ِ ولیعصر. ازاین ور خیابان هی نگاه کردم. هی سرم را بند کردم به پوشیدن دستکش ها و هی نگاه کردم .هی تووی ذهنم به کرم ها فکر کردم که تووی روده ام رشد میکنند. هی یاد این حرف افتادم که جگر منبع هزار نوع بیماریه زشت و بدهیبت  است، هی خودم را تصور کردم که دندان هایم جگری رنگ شده. پا گذاشتم به فرار. 

تا جلوی ِ ایستگاه بعدی تند تند راه رفتم، بعد احساس کردم چقدر باید الان خودم را بزنم زیر بغلم و به زور خودم را ببرم یک جایی خوشحال کنم. بروم بنشینم پشت ی شیشه ی کافه نزدیک هی نگاه کنم به حیاط ِ دانشکده ی هنر، هی نگاه کنم و بیشتر ایمان بیاورم به اینکه جای ِ من اینجا هم نبود . اینجا برای من هم کم بود. 

تمام ِ میزهای ِ پشت ِ شیشه های سراسری برای من است. من مسئوله گاز زدن ساندویچ ها و قلپ قلپ خوردن ِ نوشابه ها و ایجاد هوس در ادم های ِ انطرف شیشه هستم. من در ابعاد ِ وسیعی ِ آورنده ی مشتری های دماغ یخ زده ی دست در دست ِهمدیگر ِ تند تند در حال عبوری بودم که مقصدشان رفتن بود و بعد چشمشان به من افتاد و دوباره برگشتند و در را باز کردند و نشستند روی صندلی ها. 

من با آن غذای ِ مسخره که اسمش را چندبار تمرین کردم و بعد با دیدن قیافه اش توهماتم یک جا تووی هوا دود شد و در انتها مزه ی غذا خودم را هم دود کرد مسئول ِ گول زدن ِ آدم های قندیل بسته ی دونفره ای هستم که از بیرون نگاهشان به بشقاب ِ غذای من می افتد ، که پول تووی جیبشان زیادی میکند. اول عشقشان است و خرج میکنند. اواسط ِ عشقشان است و لذت میبرند با محبوبشان غذا بخورند. اخر عشقشان است و لعنتی ها امده اند تا حرف های ِ گفتنی شان را تووی جویدن ِ غذاها و خوردن نوشیدنی ها قایم کنند. 

من مسئول ِ دیدن ِ دخترهای ِ لباس ِ فارغ التحصیلی پوشیده ای بودم که فکر میکردند همه ی دنیا دست زیر چانه دارند نگاهشان میکنند. من چندبار از پایین ی پله ها، از میز ِ چوبی ِ کنار پنجره نگاهشان کردم، موقع خوردن سفارش هایشان نگاهشان کردم، موقع بیرون رفتن نگاهشان کردم، از پشت ِ شیشه نگاهشان کردم و دلم برایشان سوخت. دلم برای شش سال زندگی خودم هم سوخت. درس. درس .درس. شوخی ِ احمقانه ی زندگی ذلیل کُن. 

غذا بدمزه ترین غذای ِ پخته شده در آن ساعت از روز، در تمام ی دنیا بود. دلم به شاخه های ِ برهنه از برگ ِ بیرون خوش بود، به گرمای ِ تووی کافه. به زن و مرد مسنی که میز بالایی نشسته بودند. که یک جوری باهم حرف میزدند که انگار اول ِ به دنیا امدن یعنی همین لحظه از زندگیشان. که انگار اول ِ دنیا یعنی همین الانی که انها نشسته اند پشت ان میز و قاب های ِسیاه و سفیده نامرتب ِ بالای سرشان از همه ی تابلوهای رنگی ِ تووی دنیا قشنگ تر است. 

غذا؟یک لقمه. بعد از یک لقمه احساس کردم چه چاشنی مسخره ای. چه سبزی ِ معطر بدمزه ای. چه پول ِ برباد رفته ای. قیافه ام شبیه بچه های یکی دو ساله ای بود که از سرشیطنت لیمو ترش میچکانند تووی دهانشان. صورتشان جمع میشود و جمع میشود .بعد یک آدم با چشم های ِ درشت شده ی لب و لوچه ِ اویزان جلوی چشمتان ظاهر میشود .

دختر ِ مو فرفری را صدا کردم، گفتم سوپ! سوپ تنها دستاویز ِ لحظه ای ِ فرار ازگرسنگی. تنها راه موثربرای فراموشی بد مزه ترین نوع سبزی که تا به حال قیافه اش را هم ندیده بودم. پسر ِ میز جلویی با لپتاپ ِ سفید رنگ . چندبار با کلافگی تووی فولدرهایش گشت زد. گوشیبه دست گرفت. تووی گوشی هی نوشت. چایی را با عصبانیت خورد. شروع کرد به تایپ کردن. پسر ِ میز ِ جلویی از گونه های مشابه هومن سیدی . از این قیافه های هومن سیدی طور که انگار به محض تولدشان، دوست دختر پیدا میکنند و همیشه متعهد و حلقه در دست باقی می مانند. گونه ای که هروقت ببینیدشان چه هفت ساله، چه هفده ساله، چه هفتاد ساله، یکی را دوست دارند و حلقه تووی دستشان است. آرمانی ترین مرد به زعم ِ من . مردِ همیشه حلقه در دست. مرد ی همیشه دوست دار ِ یک زن تووی زندگی اش. 

من تمام ی این صحنه ها را در حین ِ قاشق قاشق سوپ خوردن دیدم، در شیشه ی رو به رویی. پسر ِمیز جلویی تووی  شیشه معلوم بود. مخلوطی از عصبانیت بود و شاخه های ِ درخت و ماشین هایی که تووی خیابان میروند و برگ هایی که می افتند. من در ظاهر به بیرون نگاه میکردم و سوپ میخوردم و در عمل منتظر ِ انفجار ِ یک آدم بودم. پسر از کافه بیرون رفت. با یک بسته ی کوچک در دست. رفت انطرف خیابان. ایستاد. هی ایستاد و هی من قاشق قاشق سوپ خوردم و حواسم را جمع کردم که دانه های بزرگ فلفل سیاه را نجوم. که سربلند کردم و دیدم پسر آنطرف خیابان، پشت میله های ِ سبز رنگ ِ دانشگاه ایستاده. دختر ِ لباس فارغ التحصیلی پوشیده هم انطرف . با موهای ِ روشن ی بافته. حسادت برانگیز ترین رنگ ِ موی دنیا. به اندازه ی تمام ِ دقت من برای نخوردن جعفری های تازه ی تووی سوپ، نخوردن ِ فلفل های ِ سیاه و لذت بردن از جوهای ِ معلق تووی سوپ، انها با هم حرف زدند. حرف زدند. حرف زدند. یک عالم خنده و دست دادن و حرف بین خودشان رد و بدل کردند و من تمام ی آن مدت ِ مزه ی سوپ را تووی رگ و خونم جاری کردم و لذت بردم. 

به اندازه ی تمام ِ دل کندم از ظرف ِ سوپ، آن دونفر از هم جدا شدند. به اندازه ی تمام ِ حساب کردن ِ سفارشم و تعریف و تمجیدم از سوپ و فراموشی ِ قوطی ِ نوشابه ی پر ِ روی میز و غذای ِ دست نخورده ی اولی، آن دو نفر در فاصله ی دو سه متری دوباره برگشتند و باهم حرف زدند. به اندازه ی دراوردن دستکش هایم از تووی کیف و تلاش برای اشتباه نرفتن ِ انگشت ها تووی دستکش آن دو نفر دوباره خندیدند. 

به اندازه ی باز کردن در و گذاشتن پایم روی اولین و تنها ترین پله ، پسر از خیابان رد شد و موتور از بیخ گوشش گذشت. موتوری برگشت و فحش داد. دختر با ترس برگشت و اسم پسررا گفت. جفتشان خندیدند. پسر یک جوری خندید که انگاراصلا فحش ها را نشنیده. که انگار اصلا خنده ی دختر درمان ِ همه یدرد ها و چای های ِ تند تند خورده و نخوردده و تمام فولدرهای گشته و نگشته ی تووی دنیاست. 

یک جوری خندید که انگار من حقم است ازاینجا تا ایستگاه بعدی را پیاده و تنها بروم. در حالی که دستگش هایم را تا به تا دست کرده ام. دماغم یخ زده و رگ هایم در جدال ِ با خوش مزه ترین و بدمزه ترین غذاهای ِ دنیا، باید خون را جریان بدهد. به قلبم، به چشم هایم. به گوش هایم. به دست هایم. به پاهایم. 

 پ.ن: پیشنهاد ِ موسیقیایی = آهنگ میان تاریکی ، علی زندوکیلی 

 

+ نوشته شده در 23:57 توسط ميس الی.
یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴

یه جایی  بین آهنگهای ِ خوشحال و ناخوشحال ِ گوشیم یه وویس ِ چند ثانیه ای هست که میگه : اگه ته دلت به کسی  یا چیزی بسته است بدون کارت درست نمیشه. خودش میگه : به عظمت و جلالم قسم ، قطع میکنم امید بنده ای را که به غیر ِ من امید داره . 

اگه امیدمون به کسی هست بذاریم کنار.  

فقط خدا ، خدا ، خدا.  

پ.ن : آیت الله بهجت ، خدایگان ِ تموم ِ احساسات ِ خوبی ِ که میتونی توو دنیا به خدا داشته باشی. اصلا تموم ِ رفاقت ِ آدم با خدا. تموم ِ " چجور با خدا تا کنم " هایی که بلد نیستیم. هروقت این وویس رو گوش میدم احساس میکنم چقدر خدا نزدیک تر از اون چیزی ِ که فکرش رو میکنم. چقدر خدا رفیق تر از اون چیزیه که توو ذهنم میگنجه.  

پ.ن2: یکی پرسید تو دقیقا چی میگی به خدا؟گفتم :من میگم خدایا هرچی تو بخوای ، اما لطفا اون چیزی بشه که من دوس دارم !  

پ.ن3: خدا اونقدری مهربون هست که باب دل بنده هاش راه بیاد. اینو خیلی جاها توو این دوستیه 24 سالمون ثابت کرده.

+ نوشته شده در 21:46 توسط ميس الی.
یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴
:/

همین الان وارد وبلاگ شدم، اهنگ ی وبلاگ با اهنگی که داشتم گوش میدادم تداخل شد. با عجله دویدم پایین صفحه که اهنگ رو استاپ کنم. و با کمال ِ تعجب دیدم عه ! اخرین متن این صفحه مربوط به سال نود و دو هست .با خنده گفتم مگه توو هر صفحه چندتا متن میشه گذاشت؟ اصلا مگه من چقدر کم نوشتم به مرور ،که آخرین نوشته ام شده برای مهر ماه. دویدم تووی ارشیو و با کمال تعجب دیدم که تموم ِ نوشته های سال نود و سه از فروردین تا شهریور ماه حذف شده ! چقدر ذوق کرده بودم که علیرضا شیرازی ِ وبلاگستان کاری به آرشیو من نداشته. چقد غمین شدم که دیدم تموم ِ روزا و حالات و احولات ِ زندگیم و بیست و سه سالگیم رو که با جون و دل نوشته بودمشون پاک شده :/  

کسی میدونه راه برگشتی برای نوشته های سابق هست یا نه؟ اصلا کسی هست که نوشته های مارو تووی فید گودرش داشته باشه؟  

دونقطه پرانتز باز :(

+ نوشته شده در 19:52 توسط ميس الی.
یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴
یادم بمونه :)

ا1.امروز ظهر مرخصی گرفتم. فکر نمیکردم تا پام رو از محیط کاز میذارم بیرون همه چیزاونقدری که دوست دارم خوشحالم کنه. هیچ وقت فکر نمیکردم هوای ِ پر از سوز و در عین حال آفتابی ِ پاییز منو به وجد بیاره. برگای زرد ِ پاییزی خوشحالم کنه، آدمای ِ سواره و پیاده ی ساعت یک ظهر زنده تَرم کنند. بعد از یک ماه و خورده ای ،  احتیاج داشتم به دیدن ِ آدمها و زندگی ِ ساعت یک ظهر از بیرون اتاق کاری. :) هوا از اون چیزی که فکر میکردم قشنگتر بود. تمیز تر از اون چیزی که میخواستم .انگار همه چیز میخواست استقبال کنه از الهام ِ فارق شده از کار ، الهام ِ آزاد ِ ساعت ِ یک ظهر . تموم ِ دنیای ِ قشنگ و کارت پستالی ِ امروز ، منو کم داشت. :) شما کجای ِ امروز ِ کارت پستالی بودید؟  

 2. سه شنبه ی هفته ی قبل بود، از در مترو که اومدم بیرون ، اون آقایه مسن کنار گاریش واستاده بود، با یه عالمه بسته های تر و تمیز و هوس انگیز ِ سبزی. اون چهارتا پله رو که پایین می اومدم فکر کردم سبزی بخرم یا نه :)) آخر هم کار خودم رو کردم ، چندتا بسته ی خندون رو که از دور برام دست تکون میدادند رو خریدم. هوا ، هوای ِ یه غذای ِ ابکی ِ گرم و خوشمزه بود. مطمئن نبودم که بعد از خستگی ِ چند ساعت حرف زدن و کار کردن ، حوصله ی آشپزی هم دارم یا نه. از تکنیک ِ به زور خودت رو مجبور کن به انجام کاری ، استفاده کردم و رفتم تووی سوپری و آخرین چیز ِ خوشمزه ی مورد نیاز رو خریدم. تووی کوچه که راه میرفتم بارون نمه نمه باریدن رو هم پشت سر گذاشته بود. کوچه خیس ِ خیس یود. حتی من ، با اون شال ِ آبی خیس و چادر ِ گُل گُلی شده از قطره های بارون. جلوی ِ آینه ی آسانسور که واستادم به خودم که نگاه کردم احساس کردم چقدر خودم رو بیشتر از قبل دوس دارم. چقدر الانم رو دوست دارم. مخصوصا همون لحظه که بوی ِ سبزی تازه و بارون و پاییز میدادم. شده بودم شبیه مامان ها. حتی در یک لحظه یاد ِ مامان افتادم و دیدم عه مامان وقتی همسن من بوده مامان شده :)) کلی جلوی ِ آینه خندیدم . بعد با اکراه از دل کندن برای ِ جدایی از اینه و دیدن ِ خودم تووش و فرصت ِ نایاب ِ قربون ِ خود رفتن دکمه ی 4 رو زدم. زنگ در رو که زدم با استقبال ِ با شکوه خواهر خانوم ازخرید ِ خفنم مواجه شدم:))چون میدونست این من ِ زیر ِ بارون خیس شده توانایی پخت یه اش رشته ی خفن توو اون تایم ِ عصرگاهی رو حتما داره.  آش ِ عظیم  و خوشمزه ی اون روز ، حاصل ِ یه خود دوست داشتن ِ چند دقیقه ای بود. ازون غذاهایی که به به چقد با عشق پختم :)  ازون غذاهایی که موقع خوردنش به خودت میگی : نوش جان بفرمایید قربان.فدای ِ شکل و شمایل ِ بارون خورده ی پاییزیتون. تصدق ِ خنده تون. فدای ِ روزای ِ خوشحالیتون. 

پ.ن:خدایا هزار بار شکرت که هنوز چیزای کوچیک و رنگی رنگی توانایی خوشحال کردنم رو دارن . یه نمه بارون، یه هوای ِ خوب، رپیاده روی ، خریدای ساده . تموم ِ چیزایی که خیلی وقتا برامون عادی به نظر میاد. همه شاد باشن خدا :) با هرچیزی که دوس دارن. لطفا.  

پ.ن 2 : میگن فردا برف میاد. من یک عدد ِ دلتنگ ِ برف هستم به شدت. دلتنگ ِ عمیق فرو رفته در رویای ِ گوله برفی ساختن . خدا کنه شوخی نباشه. شوخی های ِ هواشناسانه ی  آخر پاییزی.

 

+ نوشته شده در 0:48 توسط ميس الی.
پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۴
آدم ِ ناشناخته ی روز هزارم

میشینم رو صندلی ِ همیشگی. صندلی همیشگی یعنی صندلی رو به آدما. رو به بی ارتی. رو به کافه فرانسه. فیس توو فیس ِ خورشید. چشم توو چشم ِ افتاب. رو به ذوب شدگی ِ گرسنگی های ِ ساعت ِ دو و نیم ِ ظهر . که هیچ چیزی توو دنیا حریفش  نمیشه. جامو عوض میکنم. یه گردش ِ نود درجه . در کثری از ثانیه میشم گرسنه ی پشت به آدما. پشت به بی آرتی. پشت به کافه فرانسه، حتی گرسنه ی قهر کرده با آفتاب. کج میشینم روی صندلی. تکیه میدم به دیوار، ظلم ِ به ستون فقرات. ظلم ِ به گودی ِ کمر. چه لزومی داره منو رو نگا کنم. وقتی از قبل هم میدونستم قرارِ چی سفارش بدم. سر میدوونم توو گوشی. توو صفحه های رنگی، توو صفحه های ِ دل غنج برنده ی غذا. که بیشتر گرسنه شم. که قول بدم غذام رو تا آخرش بخورم . که به پوکی ِ استخوان ِ 50 سالگی فکر نکنم و نوشابه رو تا ته بخورم. که اصلا شاید تا پنجاه سال زنده نموندم. که چرا باید کرم ها و مورچه ها از خوردن استخونای ِ پر از کلسیم و ویتامین دیِ من  ذوق کنند و منفجر  بشند از شادی؟

پنج دقیقه میشه ده دقیقه، ده دقیقه میشه یک ربع، یک ربع میشه بیست دقیقه. گارسن میره ، میاد، منو میذاره، منو برمیداره.ظرف کقیف برمیداره. سفارش میگیره. سفارش میاره. و سراغ من نمیاد. انگار که همه باشند و من نه ! انگار که من نشستن ِ تووی کافه رو قرض دارم به دنیا ! نگاش میکنم که نگام کنه! حتی صداش هم نمیکنم. شبیه بجه  ها هی نگاهم میدوه پی ِ گارسون. از این میز به اون میز. از چپ به راست . که نگام کن توروخدا. که مردم از گشنگی. که پس من چی؟که چجوری صداش کنم. که بگم آقا لطفا تشریف بیارید؟یا بشکن بزنم؟ شبیه فیلمای ِ قرن نوزده میلادی؟ یا یه زنگ طلایی رو روی میز فشار بدم یا یه منگوله ی کج و معوج رو تووی هوا به صدا در بیارم؟!

نگاهم میخوره به میز جلوییم. یه پسر ِ 24-25 ساله. حتی شاید کمتر. کمتر یعنی یه سال. یعنی دو سال. چه فرقی میکنه به حال من ؟چه فرقی میکنه به حال شما. سر فرو کرده توو کاغذای ِ جلوش. تند تند مینویسه. هرازگاهی سر بلند میکنه. یه نگاه میندازه به بیرون و دوباره شروع میکنه به نوشتن. سر میکشه تووی گوشیش. یه چیز مینویسه و دوباره فرو میره تووی کاغذاش. یه شاخه گل رز سفید. سمت ِ راستِ میزش.

من تشخیص دادم. من از همون نگاه اول تشخیص دادم. من آدم ِ دیدن ِ مجازی هایی ام که هیچ وقت منو ندیدند. من آدم ِ دیدن ِ اونایی ام که تووی مترو میخوابند، تووی پارک راه میرند، تووی تاکسی صندلی ِ جلو میشینند، تووی کافه ها منتظر میشند. مجازی هایی که من میشناسمشون و اونا منو نمیشناسند. حس ِ عمیقِ آدم ها رو گذاشتن تووی کفه ی ترازو و توو کفه ی دیگه عکس های ِ رنگی ِ اینستاگرامیشون. عکسای مجازیشون. عکسای ِ یک ثانیه ای شون. خوشی های ِ فیک ِ شون .

اما اینبار همه چیز فرق میکنه. مطمئنم که فرق میکنه. ادمی که جلوم نشسته. چقدر نزدیکه به عکسی که یه بار به طور اتفاقی توو یکی از پیج های ِ باز دیدم. پسر دست انداخته رو شونه های ِ یه دختر. جلوتر که میری توو تموم ِ عکسای دسته جمعی هستند. کنار هم واستاده.کنار هم نشسته. در حال خنده. در حال شکلک در آوردن. اونقدر خواستنی و جذاب اند دو نفرشون  که برم و نگاه بندازم به صفحه های شخصیشون. صفجه های ِ شخصی ِ پرایوتشون. حتی در حد دیدن یه عکس ِ دایره ای ِ الصاق شده به یه شعر ِ عاشقونه توو پروفایلشون. نگاه به یه صفجه ی بسته. من آدم ِ پشت ی در ِ بسته منتظر موندم.

من منتظرم، به اندازه گاز گرفتن های ِ کوچیک از همبرگر ، به اندازه ی یکی یکی برداشتن سیب زمینی ها. به اندازه ی یه چیکه نوشابه خوردن. من منتظرم که در کافه باز بشه که اونی که باید بیاد ، بشینه روی صندلی. پشت اون میز ِ آماده برای ِ قرار ِ دو نفره ی لابد از قبل با یه عالمه فکر تووی سر پسر، پیشبینی شده.

هیچی از سیب زمینی ها نمی مونه. همبرگر رو به زوال میره و نوشابه نفس های ی آخرش رو میکشه. دختر ِ 18-19 ساله ی میز ِ پشت سریم تووی آفتاب ِ ظهرگاهی ذوب میشه. توو دفترش نقاشی میکشه و دود سیگارش نفسم رو بند میاره. نفسمو تنگ میکنه. ریه هام رو زجر میده و احساس میکنم من نمیتونم شاهد ِ قصه ی عاشقانه ی امروز باشم. آویز ِ بالای در ورودی که صدا میده پسر سر بلند میکنه. من ذوق میکنم. سر برنمیگردونم و لقمه رو نمیجوام. دختر ِ بارونی ِ مشکی پوشیده از کنارم رد میشه. نگاهش میکنم. پسر با ذوق از روی صندلی بلند میشه و میاد سمت دختر. اونقدر لبخندم روی صورتم عمیق میشه که احساس میکنم الان ِ که از ذوق بخندم و صدای خنده م رو دختر ِ پشت سری هم بشنوه. چه خوش شانسی بزرگی میتونه داشته باشه اون دختر. وقتی که حتی فکرش رو هم نمیکنه که غیر از اون پسر، من هم این همه مدت منتظرش بودم. قلبم روشن شد. وقتی دیدم اونی که اومد دقیقا آدم ِ قشنگ ی تووی عکسها بود. اونقدری ذوق میکنم که دوست دارم از روی صندلی مبلند شم و برم جلو و از شادی تووی بغل بگیرمشون و بگم چقدر خوشحالم که شما عشق های ِ قلابی ِ چند روزی و چند ماهه نیستید. بگم که چقدر خوشحالم که شما عمیقا و دقیقا همون رنگ و لغاب ِ اصلی ِ عکس هاتونید. حتی بهتر از اون ها. اونقدر ذوق میکنم که همبرگر میمونه. نوشابه تووی قوطی بلاتکلیف میشه و من میگردم تووی کیفم دنبال خودکار. استیکرنوت های ِ سبز رنگم رو از تووی کیفم درمیارم. با انگشت اشاره به دختر ِ میز ِ پشتی میزنم. و ازش خودکار میخوام. بیکش رو میذارم تووی دستم. نگاه میکنم به میز جلویی. به دختر و پسر ِ میز جلویی که حالا گرم صحبتند. شروع میکنم به نوشتن. مینویسم و مینویسم و مینویسم. ده صفحه مینویسم . تموم حس خوبی که دارم .حسی شبیه حس ناظر بودن شبیه خدا. وقتی همه رو میبینه و خیلیا حواسشون بهش نیس. که اصلا دیده نمیشه و اما اون حواسش به همه چیز هست و  همه چیز رو میبینه .

تموم چیزایی که باید بگم رو مینویسم. مردد میشم از کاری که میخوام انجام بدم. نمیدونم درسته یا نه. نمیدونم حتی بعدا چه فکری میکنند در موردم. کیف پول رو درمیارم. غذا رو حسابم یکنم و میچرخم سمت ِ آینه ی سمت راست. خودم رو تووی آینه نگاهم یکنم. بهتر ِ بگم که به اندازه ی ژست ِ خودساخته ی نگاهم تووی آینه، به کاری که میخوام فکر میکنم. با خودم میگم : یک دو سه. و بعد اونکار رو انجام میدی. کاغذ رو محکم تووی دستم میگیرم و میرم سمت میزشون. هول میشم. بلند سلام میدم و بدون اینکه اجازه بدم جواب سلامم رو بدند کاغذ ها رو میذارم روی میز. میگم اینو وقتی کارتون تموم شد بخونید. برای جفتتون. قلبم تالاپ و تولوپ میزنه. با نگاه متعجب نگاهم میکنن و میگند چشم. شبیه سربازهای ِ مجبوری که نمیدونند چه بلایی قراره سرشون بیاد با بله ای که گفتند.

با سرعت از کافه میرم بیرون. تموم ِ وصال تا دانشگاه رو تند تند قدم برمیدارم. تموم ِ راه رو بهشون نگاه میکنم و غبطه میخورم. تموم ِ راه رو بهشون فکر میکنم و بعد تووی ِ شونزده آذر. توو خلوتی ِ احمقانه ی ِ ظهر ِ پنجشنبه ، تسلیم احساساتم میشم و به اندازه ای که چشم هام قرمز نشه، به اندازه ای که احساساتم تووی قلبم ورم نکنه و هنوز نرسیده به اتوبس منفجرم نکنه نمه نمه اشک میریزم.

پ.ن: چند روز پیش به طور ناگهانی اسم دختر رو تووی اینستاگرام سرچ کردم. با کمال تعجب دیدم که صفحه رو از پرایوت دراورده. دوتا عکس اخرش رو نگاه کردم. ذوق کردم. مخصوصا با عکس ِ اخر. اون روز هزارمین روز ِ اشناییشون بود. یه کیک با شمع ِ هزار. من شریک ِ هزارمین روز ِ عاشقانه ی دو تا آدم دوست داشتنی بودم. در ادامه کپشن ِ عکس های دختر. شادی ِ بعد از دیدن عکس ها و نوشته ی زیر عکس و کامنت های دوستانش رو نمیتونم تعریف کنم  

پ.ن 2: نامه ها رو دوست دارم. حس دریافت کردن یه نامه. حس خوندن یه نامه. اینبار به جای کامنت برام نامه بنویسید. نامه کوتاه. نامه ی بلند:)  

پ.ن3: هرکاری کردم نشد لینکه عکس هارو تووی وبلاگ بذارم. قرار میدم تووی کامنت اول همین پست :) عکس ها و کپشنی که اون دختر نوشته بود :) خوشحال شدم وقتی فهمیدم حالش بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم با اون نامه خوب شد. :)

+ نوشته شده در 21:29 توسط ميس الی.
چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴

کارمند شدم و احساس میکنم یه وجب به چیزایی که دوس داشتم نزدیک تر شدم:)

حس کار کردن، حس مسئولیت، حس برنامه ریزی برای کارایی که باید بکنی. خس آخ جون به اولین حقوق ِ زندگی. 

پ.ن: دوس دارم وبلاگمو. چون خیلی از احساساتم رو ثبت کرده. امیدوارم که خوب باشه کار برام ، پر از اتفاق های ِ قشنگ که همیشه توو سرم داشتم . :) بوس به بیست و چهارسالگی ِ نازنین 

+ نوشته شده در 22:44 توسط ميس الی.
شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴

دقیقا چهار قدم جلوتر از من، شمردم که با اطمینان میگویم چهار قدم. فاصله ی هر قدم تا من ، هشت موزاییک بیشتر بود. بچه سال بودند.بچه سال یعنی 22ساله ، یعنی 23 ساله. پسر کیف ِ خاکستری رنگ دختر را انداخته بود روی دوشش. شده بود یک پارچه خاکستری.با سویی شِرت خاکستری.با شلوار خاکستری.با کیف خاکستری، حتی با کفش های ِ خاکستری. دختر قشنگ بود. نمایی از نیم رخ های ِ دلربا، با موی رنگ کرده به انضمام پوست ِ جوان ِ شاداب که هنوز جرئت نکرده که خط خنده را نمایان کند و جوش بزند و دور چشم ها چروک های ِ ریزه پیری بیندازد. ازین نمکین هایی ، که هرلحظه تمایل داری لپشان را بکشی. تووی بغلت فشارشان بدهی و دستشان را محکم بگیری و اگر هوا آنقدری برای دو نفره شدن پا داد، دست هایشان را شریک ِ گرمی جیب هایت کنی. دختر با خنده میگفت : الان که نمیتونی بیای، همه چیز گرونه، ما حتی نمیتونیم پول قبض آب و برق و گاز بدیم! بعد خندیده بودند. بلند خندیده بودند. پسر رفته بود آن سمت خیابان که سپر ِ بلا باشد، که ماشین به دختر نزند. که خودش به مرگ احتمالی ِ تصادف های ناخوانده ی خیابانی نزدیک تر باشد. من پشت سرشان رفته بودم. با رعایت چهار قدم فاصله، با رعایت ِ هشت موزاییک عقب تر. با گوش های تیز که بشنود ادامه ی خنده ها چه میگویند. دختر گفته بود " تا میرداماد خیلی راهه، من چجوری برم؟تا خونمون یخ میزنم" فاصله افتاده بود بینمان. من جا ماندم. بند کیف درآمد و من تکیه دادم به دیوار مغازه ی بین راه. بند کیف گره خورد، یک گره، دو گره، سه گره. آن دونفر همینطور فاصله گرفتند. چهار قدم شد چهل قدم، هشت موزاییک شد هشتاد موزاییک. باد همینطور آمده بود؛از دور دو آدم چسبیده به هم ایستاده بودند روی خط عابر، منتظر قرمز شدن چراغ. هوا آنفدری سرد شده بود که دختر دست ِ چپ نداشت، دست ِ چپ ِ فرو رفته تووی سویی شِرت ِ خاکستری رنگ ِ پسر. 

چسبیده بودم به میله ی زرد رنگ، در ازدحام ِ پاکت های ِ حاوی ِ ظرف های فلزی ِ خالی از غذا، در ازدحام ِ چشم های ِ رو به خواب رفتگی ِ های ِ کسل کننده ی ساعت 6 عصر. دز ازدحام ِ کارمندهای ِ پورسانتی و دولتی و حقوق بگیرِ سرِ ماهی.شمرده بودم، 36،35، 34. موتور ایستاده بود کنار اتوبوس واحد. مرد ِ کاپشن قهوه ای پوش با کلاه کاسکته ِ آبی رنگ، خیره به ثانیه ها. دختر ِ مانتو مشکی و مو مشکی و مقنعه مشکی محکم ، محکم تر از چیزی که فکرش را بکنید بغلش گرفته بود، سرش را گذاشته بود روی ِ شانه های مرد، چشم هایش بسته بود، با لب های ِ ماتیک ِ قرمز خورده. اوجِ شرقی بودن یک دختر، در عصر ِ یک روز پاییزی. یک جوری چشم هایش را بسته بود که انگار فقط همان خیابان بود و همان مرد ِ کاپشن فهوه ای رنگ و چراغی که قرار بود روی ثانیه ی 34 باقی بماند. 

زن ها هل دادند، بر حسب ِ عادت لابد، زن ها حتی اگر شلوغ هم نباشد هل میدهند، آداب ِ جا شدن در واگن های ِ مترو. خانوم جلویی با تسبیح سبز رنگ ، دانه می انداخت، یکی ، دوتا ، سه تا، کیفم خورد به تسبیح ِ سبز رنگ خانم، دستم خورد به تسبیح ِ سبز ِ خانم، پایین چادر افتاد روی ِ تسبیحِ سبز خانم. خندید و گفت : من نذر دارم هرکی ناخودآگاه خورد به تسبیح، به نیتش 100 تا صلوات بفرستم. امروز برای امام سجاد صلوات میفرستم. شما رو خیلی دوست داره ها.سه بار با ممارست خوردی به تسبیحم. 100 صلوات به نیت شما میفرستم. خندیدم که : مرسی ولی خودم میتونم به جای خودم بفرستم! گفت نه! این نذره منه. شما دوس داشتی بفرست اما نذر امروز من خوشبختی ِ همه ی جووناست. خوشبختی و شادی شون. ایشالا خوشبخت شی. بشین اینجا. من میخوام پیاده شم. نشستم. دختر ی مو قرمز ِ کناری با لخندِ پهن شده روی صورت گفت : چقدر انرژی مثبت بود. اوهوم گفتم. اوهوم های ِ تایید ِ بی حوصلگی. 


برگشته بودم. رو به روی دوتا صندلی خالی. خانوم ِ 50 ساله، حتی شاید کم سن و سال تر. با شال ِ سرخابیِ جلوکشیده و محفوظ. با پاتوِ سرخابی ِ بلند و گشاد نشسته بود مقابلم. کنارش یک دختر ِ 25 شاید هم 26 ساله. سرتا پا مشکی. با موهای ِ کم و بیش پیدا ، سرش را تکیه داده بود به دیوار سفید واگن. زن مستاصل بود، زن غم بود. زن ناراحتی بود. دختر بیشتر. دختر فشرده شده ی هر سه گزینه بود. هندزفری را گذاشته بودم تووی گوشم. گشته بودم بین آهنگ ها. بین آهنگ های ِ شاد. زن گفته بود چیکار کنیم؟ دختر همانطوری که به کفش من نگاه میکرد گفت : مامان تموم شد. درد ِ اون توو خونشه. اون دردش گفتنی نیست. تموم ِ جونش درد میکنه. تموم استخون هاش. کاری نمیشه کرد دیگه. هیچ کاری نمیشه کرد. دختر هندزفری را گذاشت تووی گوشش. زن نگاه کرد به من ، نگاه کرد به دختر. نگاه کرد به ادم های نشسته، آدم های ایستاده. ازین نگاه هایی که واقعا نگاه نیست. واقعا دیدن ِ چیزی نیست. فقط چرخیدن ِ مردک ِ چشم است. ازین نگاه هایی که در چنگ و دندان ِ فکرهای ِ خفه کننده است. سرم را تکیه دادم به دیوار واگن. مقابل سر ِ دختر ِ رو به رویی. جفتمان هندزفری سفید در گوش. بهم نگاه کردیم. به هم نگاه کردیم. زن به دختر نگاه کرد. به من نگاه کرد. دختر شال ِ مشکی را کشید جلوی صورتش. آن قدری که فقد چانه اش دیده میشد. زن نگاه کرد به من ، نگاه کرد به میله ها. با همان نگاهی که واقعا نگاه ِ دیدن نبود. فکر کردم دختر خوابیده. زن با دست آرام زد به دختر. خوبی؟خوبی؟ دختر گفت : مامان ولم کن. اشک میچکید. اشک غلت میخورد تا روی چانه اش. اشک می افتاد روی صفحه ی گوشی اش . روی مانتو مشکی اش. روی شلوار مشکی اش. من به دختر نگاه میکردم.با غم. زن به من نگاه میکردبا غم. از این نگاه هایی که نگاه نیست. از این نگاه هایی که واقعا هیچ چیز نیست.

+ نوشته شده در 22:13 توسط ميس الی.
جمعه دهم مهر ۱۳۹۴
حسادت برانگیزهای ِ آلزایمر آور

پسرا هیچ وقت از همدیگه جا نمی مونند، پسرا هیچ وقت براشون مهم نیست وقتی دارن چارتایی از پیاده رو رد میشن یکی شون از اون سه تا عقب بیفته، پسرا اینجور وقتا فک نمیکنن یه وصله ی ناجوره چسبیده به اون سه نفرن، پسرا می تونن برگردن عقب و به اون وصله ی جا مونده اضافه بشن، اون وصله ی ناجور میتونه دست بندازه دور گردن دوتای ِ جلویی و باشون حرف بزنه بدون اینکه فک کنه اون سه نفر از روی عمد اون رو چند قدم جا گذاشتن، پسرا میتونن هرکودوم بدون دغدغه از خیابون رد شن بدون اینکه لازم باشه دست همدیگه رو بگیرن یا حتی ناراحت بشن ازین که یکی شون زودتر رفته اونورر خیابون و بقیه هنوز این سمت خیابون موندن و دارن به ماشینایی که با سرعت میرن میخندن، پسرا می تونن ساعت ها در مورد ترانزیستورها، یون ها، دربی ِ هفته ِ بعد، و کابل ِ یو اس بی باهمدیگه صحبت کنند، پسرا موقع حرف زدن توو خیابون میتونن صورتشون رو به سمت همدیگه کنند و بهم نگا کنند و حرف بزنند بدون اینکه ادای گوش دادن به حرف هاتون رو دربیارن و درعمل دنبال یه شیشه ی مات یا یه اینه وسط پیاده رو باشن تا خودشون رو تووش نگا کنند، پسرا...چرا بقیه اش یادم رفت؟حسادت برانگیزهای ِ آلزایمر آور.

+ نوشته شده در 21:20 توسط ميس الی.
دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴
خاکستری های خسته

با ذوق بود، با ذوق و دلتنگی. ذوق های حل شده در درست کردن قالب وبلاگ. در نوشتن یکباره ی کلمات و تند تند تایپ کردنشان. در آهنگ هایی که ناخوانده پلی میشوند و بعد ذهن آدم را میکشانند تووی غریب ترین چمنزارهای ِ تووی دنیا، که اسب ها بی امان میدوند و نسیم بی منت میوزد. 

دستی به سر و صورت این وبلاگ کشیدم. دستی به سر و صورت آن یکی. آمیخته با صورتی ترین رنگ های شناخته شده در دنیا. دلم برای وبلاگ اولم تنگ شد. فکر کردم، بیشتر به ذهنم فشار آوردم. تمام رمزهایی که فکر میکردم باید گذاشته باشم را وارد کردم. هیچ کدامشان نبود. همینطور پشت ِ در بسته ی وبلاگ ماندم. یک مقداری نگاه کردم و هیچ چیز جدیدی یادم نیامد. فکر کردم که چرا باید یادم نیاید! فکر کردم به سلول های خاکستری رنگی که خسته نشسته اند و برای خودشان فلافل میخورند، خسته نشسته اند و برای خودشان مجلات را ورق میزنند. گذاشتم به حال خودشان بمانند. 

بعدها، شاید یک روزی تووی خواب یادم افتاد. شاید هم نه ! امیدوارم آنقدری طول نکشد که دیگر صورتی برایم جذاب نباشد. 

+ نوشته شده در 18:53 توسط ميس الی.
جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴

واقعیت ها از پنجره ها، از زیر درز درها، از تووی منافذ کولر، خودشون رو میرسونند تووی خونه. هیچ راه قانونی برای ورود بدون مجوزشون به خونه نیست. میشینند روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون. منتظر میشند که از بیرون برگردید. چایی رو دم میکنند و پرده ها رو کنار میکشند، ساعت رو 3 ساعت به عقب میکشند و رادیو رو روشن میکنند. روی غریب ترین موجِ شناخته شده تووی دنیا. منتظرتون میشند و بعد از چشمیِ در، نگاه میکنند که اومدید یا نه. در رو براتون باز میکنند. بغلتون میکنند. راهنماییتون میکنند که روی کاناپه ی جلوی تلویزیون بشینید. براتون چای تازه دم میریزند. خودشون رو معرفی میکنند. تشکر میکنند بابت تموم این مدتی که سرپرستی ِ یه" فانتزیه ِ هیچ وقت محقق نشده ، یه خیال ِ وهم برانگیز ِ الکی "رو به عهده داشتید. بعد دست ِ خیال ِ وهم برانگیز رو میگیرند و دقیقا از همون راهی که اومدند میرند. از پنجره، از زیر درز در، و یا شاید از منافذ کولر.

+ نوشته شده در 22:5 توسط ميس الی.
دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴

گریه که کنید، بعد چندین بار پلک بزنید و بار اخر، چشم هاتون رو نیمه باز بذارید، جوری که مژه هاتون رو به پایین باشه اما بتونید یه چیزایی رو ببینید، یه عالمه چراغ رنگی میشینه روی مژه هاتون. بیشتر قرمز و زرد. دنیا رو چراغونی شده میبینید اونوقت. به امتحانش می ارزه. حتی اگه شده واسه یه بار. 

پ.ن: حال و هوای ِ بارونی الان! من دنبال هر بهونه ایم برای دعا کردن. حتی زیر بارون اسیدی،زیر ابرهای باردار ، یا حتی زیر بارون های تصنعی ِ باریده به اجبار.

+ نوشته شده در 0:0 توسط ميس الی.
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴

صبح را شبیه یک کارمند ِ میانسال ِ کارکشته ی خسته از محیط تکراری ِ کار، از خواب بیدار شدم. مقاومت احمقانه در برابر خواب، لجبازی با قرص های سرماخوردگی، قهر با نون و پنیر و چای.
ساعت ده صبح،خانم کارمندی بودم که تووی راه بچه هایش را تا مدرسه رسانده، از اتوبوس جا مانده و یک ربع در ایستگاه معطل مانده، ساعت عروسیش را تووی اتوبوس واحد گم کرده ، از اتوبوس پیاده شده، جوراب نازک ِ مشکی ِ زنانه اش را با پارگی ِ جزئی ولی نمایانی دیده، تا محل کار دویده، با منشی ِ زشت و زبان دراز ِ اداره بحث کرده، تووی اتاقش رفته و پشت میز چوبی ِ مشترک با همکارش نشسته، به کاکتوس ها آب داده، چندباری بی دلیل روی پانچ کوبیده، منگنه را پر از گیره کرده، به مستخدم گفته فلاسک ِ قلابی ِ که نیم ساعت هم چای را گرم نگه نمیدارد را پر از چای کرده و برایش بیاورد، منتظر اولین پرونده ی کاری مانده و با خودکار روی صفحه ی تقویم ِ روز گذشته، لیست خوراکی هایی که باید بخرد را نوشته. همینقدر تحلیل رفته در روزمرگی ها.
میانه های روز، جوانی بودم که در عادی ترین شکل ممکن ، شبیه به تمام روزهای دیگر زندگی اش، راهی را رفته، حرفی زده، گوش داده، نگاه کرده، چهارثانیه زودتر از سبز شدن چراغ، از خیابان گذشته، به کتابهای تووی ویترین مغازه ها نگاه نکرده، حواسش بوده که داربست های ساختمانی خطرناک است اما دقیقا از زیرشان رد شده، به جای پیاده رو، از گوشه ی خیابان راه رفته و با شاخ و برگ درخت ها جنگیده، تووی شیشه ی مغازه ها خودش را نگاه کرده، تفاوت قدم هایش را با عابر جلویی شمرده، تووی جوب آب دنبال چیزی گشته که نمیداند چه باید باشد، به برگ های ِ به غایت زشت شده ی درخت ها در مرداد، زبان در آورده، و در نهایت در خنک ترین جای ِ ممکن اطراق کرده و به دور از افتاب ِ خفه کننده ی وسط روز، چرت زده. 
در امتداد رو به عصر، نوجوانی بودم که حوصله ی پیاده روی داشته، دلش سایه ی کنار دیوارها را خواسته، گوش کردن به اهنگ های ِ رخت بربسته ی رنگ باخته در حافظه ها را خواسته؛ به دوستانش زنگ زده و هر کدامشان را در گوشه ای از شهر یافته، تووی حالش خورده و مستقیم، دقیقا از قسمت ِ آفتاب گیره پیاده رو، تا خانه ، با بلند ترین قدم های ممکن رفته. 
در امتداد ِ رو به زوال غروب ، با صدای شنیدن اذان، شبیه به بهانه گیر ترین بچه های توو دنیا، جلوی پنجره رفته، با دستگیره ی پنجره زور ازمایی کرده، از پشت شیشه به پنجره های ِ رو به تاریکی ِ خانه ی همسایه نگاه کرده، به اسمان نگاه کرده ، به دودکش نگاه کرده، به انتن، به کلاغ ها، به دیوار، به آجر ، و تا توانسته گریه کرده.
الان، در بچه گانه ترین حالت ممکن ، شبیه به تمام ِ بچه شدن های بعد از گریه ، نشسته و شبکه ی پویا نگاه میکند. و لابد برای آخر شبش، راس ساعت 00:00 برنامه ی مرگ تا روز بعد را چیده.

+ نوشته شده در 22:33 توسط ميس الی.
دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴
راه پله های اضطرار، راه پله های فرار

فرار از آتش ، فرار از زلزله، فرار از حمله.

حقیقت این است که این راه پله های ِ همیشه داغ ، هیچ وقت راه فراری برای اتفاقات پیش بینی شده از تلویزیون و رادیو و حادثه های ِ تلخ ِ خانه ویران کننده نبوده است. 

این راه پله ها، مامنی ایستاده در اوج، برای آدم هایی بوده است که در عصرهای ِ بلند تابستان، در آفتاب ِ مُرده ی پاییز، و در کشاکش ِ روزهای ِ سرد و یخ زده ی زمستان ، به نرده هایش تکیه داده اند، از سَر ِ دلتنگی ، تا جایی که توانسته اند گریسته اند، سیگاری گیرانده اند و در نهایت از تمام ِ زندگی شان ، مضطر، بدون راه فرار، فرار کرده اند.

پ.ن: عاشق ِ همیشه ی راه پله های اضطراری آپارتمان ها، این من !

پ.ن: 2.از عواقب "دریتا کمو" خواندن در عصر ِ نیمه سوخته ی یکشنبه :)

http://s6.picofile.com/file/8203894626/3_5_2_.mp3.html

+ نوشته شده در 22:16 توسط ميس الی.
جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴

من آدم ِ طُعمه شده ی زوج های جوانم ، طعمه ی دوست دخترو پسرهای ِ نشسته روی نیمکت های ِ دو نفره ی تووی سایه ،نشسته در ردیف ِ سنگ های ِ در کنار گلهای ِ اردی بهشتی لانه کرده ، منتظرانِ عاشق ِ دست در دست ِ ایستاده در ایستگاه های ِ اتوبوس، عشاق ِ بستنی های ِ میوه ای به دست ِ پیاده روهای ِ انقلاب و ولی عصر! من همان کسی ام که انگار روی پیشانی اش نوشته اند : " دوربین هایتان را به من بدهید، من عکاس ِ شما میشوم". همان کسی که وقتی از یک جایی رد میشود و کوله اش روی دوشش سنگینی می کند، دست هایش پر از پاکت های ِ کوچک و بزرگ است ، یک نفر صدایش میکند و میگوید : " میشه از ما یه عکس بگیرید؟!"
و چه جوابی میدهد؟! خب معلوم است!! این من ِ کوله به دوش میگردد دنبال یک گوشه برای پاکت هایش ، با شوق ِ بچه گانه ای که دست هایش انتظار یک هدیه ی بزرگ ِ از قبل وعده داده شده را میکشیده، دوربین را میگیرد و جواب میدهد: من چهارتا ازتون میگیرم! 
و بعد از زوایای مختلف ، با فرمان های ِ "یه کم بهم نزدیک بشید، ، آقا اخم نکنید، خانم بیشتر لبخند بزنید، و با صدای ِ بلند ِ شمارش معکوس از سه تا یک ، چِرِق عکس میگیرد !
اگر تووی پارک ها، گوشه ی ِ دیوارهای ِ پیاده روها؛ روی نیمکت های ِ حیاط موزه ها، در کنار ردیف ِ گلهای ِ به آفتاب سلام کرده ی بهاری، یک نفر را دیدید که چهارتا عکس میگیرید بدانید که منم !! همانی که عکس هایی که میگیرد تووی گوشی های ِ دختر و پسرهاییست که نمیشناسد! همانی که بعد از گرفتن عکس ها،هنوز چهار قدم دور نشده ، برای همیشه ؛ از سِمَت ِ عکاسی تمام عکس های ِ دو نفره ی زیبای دنیا ، خَلع میشود .

+ نوشته شده در 14:32 توسط ميس الی.
چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴

اینهایی که کتاب به دست ، در عمیق ترین خلسه ی شناخته شده در دنیا، مینشینند روی صندلی های ِ زیادی کوتاه ، زیادی بلند، زیادی سخت و زیادی راحت ِ کافه ها، پشت شیشه های سرتاسری ، رو به دنیای ِ آدمهایی که انگار جا مانده اند از تمام ِ رویدادهای ِ دنیا - آدم های ِ بچه در بغل ، آدمهایی با چشم های ِ پیگیر ِ کفش ها و شلوارهای تنگ و گشاد ِ دختران جوان، آدمهای ِ خسته از اضافه کاری ها -همین های ِ ناظر بر تمام اتفاقات، از پشت شیشه های سرتاسری ِ کافه ها، این هایی که انگار در آرامش محض ِ راهیافته از ابدیت به حالَند، اینهایی که به تفکیک ،گاهی یک کدامشان، سر تا ته زندگیشان را بتوان یک "خلاصه ی خبرهای " ساعت 9 شب کرد، همینها بگویند مگر میشود تووی کافه های خلوت، تووی کافه های شلوغ ، کتاب خواند؟! کتاب خواند و بعد بی خیال ِ نگاه کردن ِ پنهانی به کرشمه های هنوز ناپخته ی دختر ِ نشسته روی صندلی کناری بود؟! بی خیال ِ خنده های ِ هنوز قانونی نشده ی دختران و پسران ِ 16 شاید هم 17 ساله شد؟! بی خیال ِ شنیدن ِ داستان های درام ِ خانم و اقایی که چند میز آنطرف تر نشسته اند؟! و حتی ِ بی خیال ِ ضرب گرفتن ِ کفش های ِ مردانه روی کفپوش های ِ چوبی شد؟! این خیانت است، بزرگترین خیانت، نه به ادمهای اطراف ، و نه به قهوه های تلخ و چای های پر رنگ و بستنی های آب شده، که خیانت در حق ّ تمام سطرهایی که چندین و چند بار خوانده میشوند و هیچ چیزی ازشان ، عاید ِ این ذهن های ِ فرو رفته در ادمها و منظره ها و قهوه ها نخواهد شد. 
پ.ن : در باب ادم هایی که تووی کافه ها کتاب میخوانند، می نویسند و همیشه ی خدا ، و شاید تا آخر این دنیا، برای من تعجب برانگیزند.

+ نوشته شده در 16:32 توسط ميس الی.
پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴

5سال تمام از این مسیر بگذری و چشم بدوزی به ساختمان های سمت چپی و با خودت بگویی چطور روی دیواربعضی از این خانه ها عکسی از یک شهید، یک در ِ قدیمی ِ این سمت و آن سمت گلدان گل نِشَسته، و یا یک جمله ی تاریخی نیست؟!
5سال تمام از این مسیر بگذری و چشم بدوزی به دیوارهای پادگان و گل های نقاشی شده بالای دیوار و با خودت بگویی روی دیوار کدام پادگانی تا به حال به جای سیم خاردار ، گل روییده است؟
5سال تمام زل بزنی به جلو و با خودت فکر کنی این کوه ها روز به روز انگار عقب تر میروند، برج میلاد روز به روز تووی چشم هایت کوتاه تر میشود!! ماشین ها تک سرنشین میشوند!! ماشین ها حتی آنطرف خیابان، با چرخ های پنچر ، بی سرنشین میشوند.
بعد یک روز، دقیقا 5 سال و11 ماه و 3 روز ازآن گذشته، نگاه کنی و ببینی دیگر نه ساختمان ها توجه ت را جلب میکنند، نه سفید کردن دیوارهای پادگان برایت سوال میشود، نه ماشین های تک سرنشین ِ پر از گرد و خاک اعصابت را بهم میریزند ،نه سربازهای ِ پیشانی به تفنگ چسبانده ی موقع دیده بانی دلت را میسوزاند !
چشمت میدود دنبال ابرها، که چه بی رحم ، بی باران آمده اند و رو سیاه میروند!! و بعد گوش کنی به صدای راننده، که طبق معمولِ این پنج سال و 11 ماه و 3 روز هیچ تغییری نکرده! هنوز فحش میدهد به برف ِ روی کوه ها! به انتن ِ برج میلاد، به دیوارهای بلند پادگان،به سربازهای تنهایی که چشمانشان را زیر نقاب کلاه قایم کرده اند، به معماری ساختمان ها ، و به ماشین های تک سرنشینی که بیخود و بی جهت فقط بلند بوق بزنند! بوق، بوق ، بوق

+ نوشته شده در 14:51 توسط ميس الی.
پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳

گیریم که درست باشد، من هم مثل شما!اصلا تسبیح های ِ گِلی، خدایگان ِ تسبیح های ِ دنیا، با آن بوی ِ خاک ِ باران زده شان که تمام ریه هایتان را قبضه میکند، اما ، اما قبول کنید تسبیح های ِ شش رنگ ِ دانه شیشه ای زشت نیستند، نور ِ خزیده تووی دانه هایشان را صلاه ظهر دیده اید؟! یک مسجد ِ نصیر الملک یکباره روی دست هایتان بنا میشود !! نگویید که عاشق آفتاب ِ دویده از تووی شیشه های رنگی روی گونه هایتان نیستید!!نگویید که ته دلتان یک سرسرای قدیمی نمیخواهید که افتاب ِ موقع خواب قیلوله ، از پشت شیشه های شش رنگش بیفتد روی فرش!! نگویید که به عشق ِ دیدن ِ یک دنیای رنگی، هیچ وقت ِ خدا تووی کودکی تان از پشت پوسته های رنگی ِ شکلات، به دنیا نگاه نکرده اید!! نگویید با هرچه رنگ تووی دنیاست قهر کرده اید!! اصلا شما تا به حال یک تسبیح ِ شش رنگ ِ دانه شیشه ای دست گرفته اید؟! اصلا شما تا به حال با یک تسبیح شش رنگ ِ دانه شیشه ای خدا را تووی ذره ذره های نور نگاه کرده اید؟!

+ نوشته شده در 14:59 توسط ميس الی.
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳

من دلم یه برف ِ درست درمون میخواد، یه برف ِ جون دار، یه برف که بالا شهر و پایین شهر و مرکز شهر نشناسه، همه جا بباره ، اونقدری که همه دوباره بریزیم توو پارکا . به غریبه و آشنا، به پیر و جوون ، به دختر و پسر، به عابرای تووی پیاده رو، به ماشینای بدون زنجیر چرخ، به کارمندای ِ خواب مونده ی کیف به دست حتی ، گوله برفی پرت کنیم، آدم برفیای نصفه و نیمه بسازیم ، قایمکی و به دور از چشم بقیه یه تیکه برف بذاریم تووی دهنمونو به این فکر نکنیم که یه قلمبه ی اسیدی ِ سرطانی رو بلعیدیم، سرماخوردیگیمون تازه خوب شده، نوک انگشتامون چقدر کرخت شده و یا اینکه با یه دماغ یخ کرده ی قرمز رنگ، چقدر زشت میشیم.

ببخشید، دستکشای من کجاست؟!

+ نوشته شده در 17:8 توسط ميس الی.
دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳

تقصیرِ این هوای ِ بهاری باید باشد، که یکهو از بین آن پونصد و خورده ای آهنگ ، آهنگ ِ سال تحویل سال 89 بیاید، بعد یکباره فرزاد فرزین آن آخر صدایش را بلند تر کند و : هوای خونه برگشته، تموم جاده بارونه، یه حسی توو دلم میگه ، تو نزدیکی به این خونه " بعد این وسط شما به جای اینکه یادتان بیفتد به خیل ِ عظیمی که شور ِ حسینی گرفته بودشان و تا مدت ها این اهنگ را گذاشته بودند زنگ خور ِ گوشیشان، مستاصل شوید که : " روبان قرمز رنگ دور سبزه ها را بسته اید؟!سنجد ها را ریخته اید تووی ظرف؟ساعت قدیمی زنگ دار را گذاشته اید برای ساعت تحویل؟لباس های خوبتان را پوشیده اید؟!اصلا، اصلا معلوم هست عیدی های ِ بین ِ قرآن کجاست؟!" این فکرها، این فکرها، مطمئنم تقصیرِ این هوای ِ بهاری باید باشد. + زمستان جان، باید ما را ببخشی!تقصیرخودت شد !انقدر که نیستی !

+ نوشته شده در 19:48 توسط ميس الی.
چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳

یک وقتی هست که من باید حرف بزنم! نیازمند ِ یک گوشم برای ِ دائم حرف زدن! و در نبود گوش باید بنویسم! 

نشستم که بنویسم! دوساعت است که نشسته ام که بنویسم! میترسم گاهی فکر و ترس ِ آدم خوب نباشد که گفته شود، خوب نباشد که نوشته شود! گاهی کلمات را نباید اورد به لب! گاهی کلمات را نباید نوشت حتی ! 

نمینویسمش پس! 

"ای کاش دلم به یاد خدا آرامش گیرد "

+ یک میس الی ِ یک عالم حرف تووی دل جامانده ی در حال ِ گذار از روزهای زمستانی ، با چاشنی غم ، غم و غم 

+ نوشته شده در 0:17 توسط ميس الی.
شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳

1. هم کوپه ای ها شاید بیشتر از اینها از من انتظار داشتند. اینکه با انها حرف بزنم و بخندیم و بخندیم. اما باز کردن پنجره ی ناقص ِ کوپه  و گذاشتن هندزفری از ساعت 14:13 دقیقه، آغاز حرکت ، یک مقداری برایشان سنگین بود. سه تایشان را دوست ندارم، واقعا هم دوستشان ندارم، سه عدد دانشجوی دکتری که من با منطق خودم هیچ سازگاری بین آنها و مدرک دکتری نمیبینم! دائما میخورند، یک ریز، درهم، بدون تنفس، بدون استراحت دادن به معده ، لواشک، چیپس، آدامس، پفک، چای، سیب، اگر دست خودشان باشد ما سه نفر به اضافه ی صندلیها را هم میخورند. فیزیک میخوانند. دوستم میخندد که رشته ی قحط بود؟چی میشید حالا شما؟ من خودم تووی دلم جواب میدهم : هیولاهای همه چیز خوار ِ فیزیک دان لابد! جواب میدهند خودشان که پشیمانند! خسته شده اند و هیچ چیز بدردبخوری نیافته اند! بعد دوباره شروع میکنند به خوردن، ولی بین خوردن حرف هم میزنند! بله درست حدس زده اید! هیچ کدام از حرف هایشان هم در حد دانشجوی دکتری بودن نیست! یک جور خاله زنکانه ای از اساتیدشان حرف میزنند .یک جوری نگاهشان میکنم که بفهمند چقدر میتوانند کمتر از دکتری بودن باشند، یک جور خاص، مثل نگاه کردنم به مغز و پاچه و بناگوش ، مثل نگاه کردنم به خلال پسته و بادوم روی سینی برنج، مثل نگاه کردنم به شلوارهای پارچه ای ِ مردانه که نشسته اند تووی ویترین مغازه ها! مثل نگاهم به تمام چیزهای دوست نداشتنی دنیا! اما آنها نگاه شناس هم نیستند، پرتغال تغارف میکنند، و بعد که اذوقه شان تمام میشود بلند میشوند و پنجره را میبندند، بی توجه به من که همیشه به هوای تازه نیاز دارم، بعد صندلی هایشان را باز میکنند، هرکدامشان یک پتو از تووی چمدانهایشان در می اورندومیکشند روی خودشان و میخوابند، یک جوری میخوابند که انگار هیچ وقت نبوده اند، که انگار تمام سیب ها و پرتغال ها و چیپس ها و ادامس ها را ما خورده ایم!

2. پنجره کوپه همچنان ناقص است، مهماندار یک بار امده و پنجره را بسته، دخترها دوباره شیطنت کرده اند که پنجره را باز کنند و سرشان را از پنجره بیرون ببرند و دستشان را تووی هوا بالا و پایین کنند و پنجره دیگر بالا نرفته، باد با شدت می آید تووی کوپه! خبری از آقای مهماندار نیست!لابد با خودش شرط کرده پنجره ی هر کوپه را فقط یک بار ببندد. ساعت 3 صبح، باد وحشیانه می آید توو، بعد میپیچد دور سرمان، هووو میکند تووی گوشمان، از تووی یقه مان میرود و مینشیند روی کلیه هایمان و بعد این وسط من دوباره پهلو درد میگیرم، دکترها همچنان خوابیده اند، اصحاب کهف مانند! بیصدا! یک عنصر اضافی اند، مثل چمدان ها! میم شال را میبنند دور کمرم! چون معتقد است من بستن شال را بلد نیستم! و بعد برای دلداری دادنم میگوید : تفصیر خودت نیست، دستات کوچولوئه، زورت نمیرسه! یک جوری شال را دور کمرم میبندد که احساس میکنم کلیه هایم شروع میکنند به جیغ و دادکردن! اجساس میکنم نمیتوانم حتی نفس بکشم، میم میخوابد؛ بعد با چنگ و دندان می افتم به جان گره بسته شده ی شال!شال را باز میکنم و دوباره میبندم، همانطور شُل و وِل! همانطوری که میم میگوید تو اصلا محکم گره زدن رو بلد نیستی! بعد فکر میکنم که باید گره زدن محکم را یاد بگیرم، یک جوری که بعدِ ها زمستان که شد شال ببندم دور کمر بچه ی اول دبستانی ام که سرما نخورد، که گرمش باشد، که پهلوهایش درد نگیرد، یک جور محکمی گره بزنم که موقع زنگ تفریح و دویدنش از این ور حیاط به ان ور حیاط ، شال از زیر لباسش  آویزان نشود .

3. رسیده ایم، همه چیز  آنقدر خوب هست که من سرمای ساعت 4:10 دقیقه ی صبح را قورت بدهم و بعد تووی دهانم مزه ی آلاسکای طالبی را احساس کنم، یک قطعه الاسکا که با دندان کنده شده و قبل از جویده شدن بی هوا پریده تووی گلو و به زور راه خودش را باز میکند تا برسد به معده ، هتل نزدیک حرم است، قبل از رسیدن تصویری که همیشه تووی فیلم ها دیده ام را میبینم، برای اولین بار، خیابانی که از انتهایش گنبد پیداست، یک خیابان خلوت، انگار تمام ماشین ها و آدم ها کنار رفته اند تا اتوبوس ما تووی خیابان برای خودش براند، تا اشک می آید تووی چشمم حلقه بزند و سکوت زیر دست و پایم را بگیرد و جلو تر از اتوبوس بکشاندم تا  جلوی حرم ، یکی داد میزند: بر قامت دلربای مهدی صلوات! خنده ام میگیرد، پِقی میزنم زیر خنده، یک جوری میخندم که کسی نمیبند، که از زائر امام رضا بودنم چیزی کم نشود، یاد اتوبوس خانم جلسه ای ها می افتم، یاد این زن های40-50 ساله ای  که هیئتی با هم میروند به ناشناخته ترین امامزاده ی یک روستا سر میزنند! آنهایی که از اول راه تا آخر راه تسبیح میچرخانند و دعا میخوانند و صلوات میفرستند و در حق هم نوعانشان دعاهای خوب میکنند. صلوات میفرستم، یک جور خیلی خوب، یک جور خیلی خیلی خوب، بلند تر از همه . 

4. چمدان ها را کشیده ایم تا طبقه ی بالا، قِر قِر قِر ! قر قر ِ چرخ های 220 چمدان !یک آقای افغان با چشم های خوابالوده اتاق ها را نشان میدهد، باید سرسام بگیرد، از غلغله کردن این همه دختر! که حق مسلم خودشان میدانند که ساعت 4:25 دقیقه تاجایی که میتوانند انرژی صبح گاهی شان را تخلیه کنند و بلند حرف بزنند و انتقاد کنند و غر بزنند !چمدان را هل داده ام زیر تخت ، و بعد با کمک میم پایم را قفل کرده ام به میله ی تخت کناری و دستم را اویزان کرده ام به میله های بالایی و خزیده ام روی طبقه ی بالایی تخت، شین میخندد، دوبار موقع بالا رفتن از تخت سُر میخورد و بار سوم در حین تقلا کردن برای بالا رفتن بلند میپرسد:" به نظرتون اینجا پیرزن ها رو هم میارند!؟ فکر کنِ بخِوان ازین تختا بالا برند!!". بلند میخندیم، شین عالیست! به خودش هم گفته ام، احساس میکنم موقع جنین بودن  در داخل یک کیسه ی آب نمک پرورش یافته و قوت غالبش تا این سن خیارشور و نمک طعام بوده!چند دقیقه ای نمیشود که خوابیده ایم، شین شبیه گربه ها می ماند، این را هم به خودش گفته ام، یک هو بی هوا می آید بغل ِ گوش های ادم و شروع میکند به حرف زدن، خودش را از تخت کناری میرساند و یواش میگوید : پاشیم بریم حرم؟! نماز صبح اونجا خیلی میچسبه. بلند میشویم که برویم! از نزدیک ترین راهی که آقای افغان نشانمان داده، با همان چشمهایی که از نخوابیدن ، خسته نیست. 

5. شاید برای شما هم اینطور بوده باشد، اینکه اگر بار هزارمی باشد که میهمان امام رضا میشوید همه چیز برایتان جدید باشد، همه چیز تازه باشد، نو ، یک جوری که دوست دارید دائم سربچرخانید و از این صحن به آن صحن و از این ایوان به ان ایوان و  از این سقف به آن سقف را نگاه کنید و بعد بایستید جلوی ضریح مبارک و همه چیزهایی که تووی ذهنتان  اولویت بندی شان کرده بودید یادتان  برود و اصلا یادتان  برود که چیزی میخواستید و اینکه  مطمئنا نمیشود این لحظات پروانه ای وقشنگ را توصیف کرد ! مثل حرف های ِ " به هیچ کسی مگو " که واقعا به هیچ کسی نمیگویید! تووی دل خودتان می ماند و تمام . 

ادامه دارد :)

+ نوشته شده در 20:57 توسط ميس الی.
شنبه یکم آذر ۱۳۹۳
چقدر باید دید؟ چقدر باید ندید؟

چقدر باید فکر کرد؟ چقدر باید فکر نکرد؟

چقدر باید ماند؟ چقدر باید رفت؟

وقتی چیزی را فهمیده ای، یعنی دیگر فهمیده ای. نمیشود که دیگر نفهمی. میشود؟ نمیشود . 

 

+ نوشته شده در 21:49 توسط ميس الی.
یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳
این باشد بین قبلی و بعدی " تویی که بوی بهشت میدهی "

این پست 20 آبان نوشته شد، 2بار امد که ثبت شود و هر دوبار به طور ناگهانی اینترنت قطع شد! و شد یک پست ِ موقت که نمیدانست همینطوری نمیداند !!: 

آن قدیم ترها  هرکسی میگفت : دلم هوای زیارت امام رضا کرده و تنگش شروع میکرد به اشک ریختن ، با تعجب نگاه میکردم  که چه ؟! برایم غیر معمول بود اشک ریختن برای چنین چیزهایی! میگفتم زوری که نیست! نطلبیده خب! گریه کردن دارد ؟!

شاید دقیقا این بیماری ِ مشهد خواهی  مزمن و از نوع نادر و زیارت کردن حرم امام رضا از مرداد همینطوری در من پیچید و پیچید و بالا گرفت و از قلبم رسید به ذهنم و از ذهنم سرازیر کرد تا تووی چشم هایم و بعد اشک شد و سرازیر شد روی صورتم و امد روی لب هایم و طبق معمول دوتایشان رفت تووی دهانم که مزه ی شور اشک را بچشم و بعد امد روی زبانم و یک جایی جلوی چند نفر دوستی که از مرداد به ترتیب رفته بودند مشهد ، گفتم : من دلم به طرز مریضی مشهد میخواد. 

تا چند روز قبل که گوشی دست گرفتم که پیامک بزنم به ن که بیا برویم ییرون، من دلم پیاده روی میخواهد! بعد فکر کردم که چه؟! دختر مردم تا عصر سرکار بوده حالا بیاید خیابان متر کنیم که من ویار ِ پیاده روی ام برطرف شود؟! رفتم تووی آشپزخانه، یکهو احساس کردم باید بلند یک حرفی را بزنمو بعد بلند گفتم : من دلم مشهد میخواد! شاید به 5ثانیه نکشیده بود که پیامکی از طرف ن آمد :" در صحن و سرای رضوی نایب الزیاره تان هستم" هنوز به غبطه خوری نرسیده بودم که شبکه یک ، ساعت 5عصر شروع کرد به گذاشتن صلوات خاصه ی امام رضا و پشت بندش کریم خانی آمد و خواند و دل برد و دین و حالا من ِ جنینی روی زمین افتاده ی خود لوس کُن ِ اشک دَم ِ مشک ِ من را بطلب من را بطلب گوی ِ زنده در پاییز!که حالا دارد همان پیامکی که به سایر دوستان مشهد رفته اش فرستاده بود را برای ن ارسال میکند که به امام رضا بگو : همونچیزایی که خودتون میدونین و الهام بهتون گفته لطفا !! به اضافه ی طلبیدن ِ اون مدلی !! مدلش راهم لحاظ کردم البته که چطوری !!تا همین دیشب که "میم "و "ر "پیامک میزنند ما هم داریم میرویم مشهد و باز تا میاید غبطه خوری شروع شود دست میبرم سمت گوشی که آهنگ کریم خانی را پیدا کنم که بی خیال میشوم و ساعت یک و یک دقیقه رادیو را بعد از مدت ها روشن میکنم و صدای گوینده انگار که منتظر باشد که من شروع کنم به گوش دادن ، با چنین جمله ای شروع میشود : خوش حال بودم از این که بعد از مدت ها امام رضا من رو طلبیده و حالا زائیر ایشون بودم!!

آیا میشود گریه نکرد؟!  و فکر نکرد که شاید خودش میخواهد آدم را تشنه تر و حریص تر بطلبد اما همانطوری که خواسته؟خیلی زود؟! زودتر از آن چیزی که فکرش را میکند؟!از روی صفحه ی گوشی در همان تایم عکس گرفته بودم، گفته بودم ک امام رضا این پیشم می مونه، این یه قول ِ از طرف تو به من، که من رو میطلبی، این رو نگه میدارم تا هروقت که تو بطلبیم"

 از این قسمت به بعد : نوشته شده در امشب ، 25 آبان ، حرف هایی هست که نمیدانی : 

سه شب پیش ، ساعت 2 ، تمام فکرها ، تمام غصه ها هجوم آورد تووی سرم، بالش میم را کشیدم، من در حال انفجار باید برای کسی حرف بزنم، بگویم تووی دلم چیست! نگویم چه کنم اما مطمئنا منتظرم که آن یک نفری که گوش شده برای حرف هایم دل گرمم کند، آرامم کند ، میم سرش را تکان داد. گفتم میم بیداری؟! یه چیزی بگم؟! در اصل میم بیدار نبود! اما میم از معدود دختهای به غایت خوب و مهربانیست که تا به جال دیده ام ! شاید بتوان گفت " خود ِ دلگرمی هستند ایشان " . گفت بگو گوش میکنم! گفتم : میم چرا امام رضا نمیطلبد که بروم؟! من با این همه خواستن ! این همه خواستن ِ طولانی مدت! من با این همه غصه ی رو به انفجار ! بعد شروع کردم به گفتن تمام جریانات ِ اتفاق افتاده ای که در بالا گفتم! میم خدای ِ گوش کردن است! بعد گفت : "الهام چرا فکر میکنی طلبیدن یعنی جضور فیزیکی؟! نگاه کن به اتفاق هایی که برات افتاده! فکر میکنی اینها معمولی باشه؟! این یعنی خود ِ طلبیدن! یعنی امام رضا تورو طلبیده! مهم دل ِ توعه ! دلی که مطمئنا امام رضا هم از حالش باخبره!این خود ِ خود ِ طلبیدن ِ ! "کی می توانست بفمهد تووی آن لحظه بعد از شنیدن این حرف ها چه حالی داشتم !!حسی که انگار من ساعتها در زیارت بوده ام !! حس خوشحالی که تا ساعت 3 نیمه شب من را بیدار نگه داشت ، به واسطه ی فکر کردن ، فکر کردن و فکر کردن!

پریشب هم اتاقی جدید گفت دارد میرود مشهد!! مثل اینکه بخواهی از یادت ببری و نگذارند، مثل زنده کردن یک حس دائم، گفتم ف  خوش ب حالت!! بعد گفتممن تووی عمرم به هیچ کسی نگفته بودم خوش ب حالت !! فکر کن حال و وضعم چطوری شده که تووی روی طرف به ادای این کلمات رسیده م! ف خندید ! ف بلند بلند خندید!! ف ِ بی خبر از دل !! 

دیشب، موقع شام ! ف داشت حرف میزد، تحلیل سیاست ، تحلیل فلان مشکل خاورمیانه، قاشق دوم غذا بود، مطمئنم قاشق دوم غذا بود که خوابیدم روی زمین، ف گفت خوبی؟! الهام خوبی؟! گفتم نه !!غصه داشت منفجرم میکرد، آنقدر که نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم، دلم میخواست بروم یک جایی پیش یکی که بفهمدم و گریه کنم، گوشی را برداشتم و زنگ زدم به ن !ن خوشحال جواب داده بود و من دلم نیامده بود که بمباران ِ ناراحتی راه بیندازم، گفته بودم ن دلم برات تنگ شده دختر جان ! بعد چاردقیقه حرف زده بودیم و من رفته بودم تووی اتاق، بشقاب غذا روی میز داشت چشمک میزد و من رفته بودم روی تخت، برای اولین بار در عمرم احساس کرده بودم هیچ چیزی نمی تواند حالم را خوب کند، و مطمئنا بودم که هیچ چیزی نمیتواند حالم را خوب کند، اولین باری بود که دلم میخواست یکی باشد که یک ریز برایش صحبت کنم، بعد که مطمئن شده بودم منم و من ، حدیث کسا دست گرفته بودم ، حدیث کسا یعنی تمام آرامش ِ من ! از همان اول تا آخر و بیشتر همان آخر...همان وعده ی " غصه ای که رفع شود ، حاجتی که روا شود" ، تووی نوت پد برای اولین بار در عمرم برای خدا یادداشت نوشته بودم، یک یادداشت چند صفحه ای ! به چند مورد قسمش داده بودم، برای خوب کردن ّ حال ِ دلم ! یکی امام رضا بود !آن آخر آخرها فکرکرده بودم حالم خوب نیست، خوابیده بودمو فکر کرده بودم مطمئنا خواب های آشفته میبینم ! صبح بیدارشدنی پر بودم از خواب های بد !

ساعت 6 عصر، تووی سالن بودم، دوست ف یکهو گفت : الهام، نظرت در مورد الهام چیه؟! الهام خیلی دختر خوبیه! بعد به من نگاه کرد و لبخند زد! ف گفت آره !الهام سه تا جای خالی برای مشهد هست ، به طور کاملا تعجیلی ، برای فردا صبح ، میای؟! 

آیا میشود گریه نکرد؟!  و فکر نکرد که شاید خودش میخواهد آدم را تشنه تر و حریص تر بطلبد اما همانطوری که خواسته؟خیلی زود؟! زودتر از آن چیزی که فکرش را میکند؟!

ممنونم ، به خاطر اینکه همیشه حرف دلم رو شنیدی خدا، بام بودی و مطمئنا هیچ چیزی نمی تونست حالم رو انقدر خوب کنه ، خدایا تو بهترین هدیه ی 23 سالگیم زو بهم دادی ، امیدوارم قدرش رو بدونم، امیدوارم که قدر این حال خوبی که ساعت ها منو توو یه حال عجیب و باورنکردنی برد رو بدونم! ممنونم امام رضا :) حال خوب امروز به غایت غیر قابل توصیفه ! چیزی که خودم میفهمم و خدا...دلم نیومد که ننویسمش ! نمیدونم چرا ! 

دردهایم ب تو نزدیک ترم کرده طبیب ...

+ نوشته شده در 10:30 توسط ميس الی.
یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳
" در شگفتیِ یک من ِ حیرت انگیز"

1.ساعت 4عصر ، با آن هوای ِ ایری ِ توو دار ِ بغض در گلو گیر کرده، واستاده ام جلوی پنجره ی بزرگ آشپزخانه ، بلند اظهار نظر میکنم : منم دلم میخواد آشپزخونه ی خونه ام یه پنجره ی بزرگ داشته باشه ، خونه ام بالاترین طبقه ی اپارتمان باشه ولی، یه پنجره ی سرتاسری ِ بزرگ که از  ده سانتی ِ کف شروع بشه و تا ده سانت مونده به سقف تموم شه ، همیشه هم پرده های پنجره کنار کشیده باشه ، همیشه هم نور باشه ، یه درخت هم باشه ، جلوی پنجره ، که دست دراز کرده باشه تا برسه به نرده های جلوی پنجره ، اما نتونسته باشه ، همینجوری اسیر و محزون مونده باشه که برسه اما نتونسته باشه ، بهار اومدنی من پام رو بذارم روی نرده ها و خم شده باشم که دست بکشم به برگای تازه جوونه زده ، درخت توت باشه ، اما قول بده جلوی دیدم رو نگیره ! " بعد صدای اوهوم اوهوم شنیده بودم، در مقابل این همه حرف زدن، این همه رویای همیشگی ، پرسیده بودند لیوان یا فنجون ، گفته بودم اون ماگ صورتیه که روش نوشته هَپی فور اِوِر " .جواب داده بودند : این ماگ ِ کیان ِ !! گریه زاری راه میندازه کسی تووش چای بخوره ! گفته بودم پس همون فنجونای زشته دسته ناقص !! با اون خلقت عجیبشون !! اصلا چرا یه فنجون  انقدر باید زشت باشه و بعد به خاطر گرون بودنش خوشگل جلوه کنه ؟!

بعد یادم افتاده بود به عکس های صفجه ی شخصی ِ خانم ِ میم با خواهرش! کامنت های زیر عکس !! و کامنت ِ یکی از عکاس های حرفه ای که اماده بود و نوشته بود : اوه خدای من، خدای من!! خواهرتون چه چشمای خوشگلی داره ، من به یه ادم با چشمایی به این خوشگلی نیاز دارم برای تکمیل عکس های نمایشگاهم !" بعد من تمام آن روز عکس را به هرکسی که دیده بودم نشان دادم و گفتم : این چشماش خوشگله؟! این اصلا خوشگله؟! همه چپ نگاهم کرده بودند که کج سلیقه و گفته بودم که فقط نظرخواسته ام! آخرین نفر که توجیهم کرده بود در جواب سوال پرسیده بود : پولداره؟! سرم را تا جایی که جان داشتم برده بودم بالا و بعد به سمت راست و ابروهایم  را داده بودم بالا و چین انداخته بودم روی پیشانی ام و گفته بودم : اووووه !! توو پول غلت میزنند! و بعد جواب شنیده بودم : خب پس خوشگله!! صرفا چون پولداره !! بله !! فنجان خوشگل بود، چون گران بود! چشمهای زشت ِ دختر هم خوشگل بود چون پولدار بود!! با آن همه لُپ!! زشت ِ لپ دار ِ قجری !!فنجان ِ دسته ناقص ِ چایی!

دوباره برگشته بودم سر جای اولم ، پشت پنجره ، قایم شده بودم پشت پنجره ، یک نگاهم به بیرون، یک نگاهم به خودم در شیشه، آدم ِ تووی شیشه بودن چقدر خوب است ، بعد چشم دوانده بودم بیرون! یک لحظه ، دو لحظه ، یک ذره ، دو ذره ، نگاه کردم بودم و از چیزی که میدیدم لذت برده بودم ، ساعت 4 عصر ، با آن هوا ی ِ توو دار ِ ابری ِ بغض در گلو گیر نکرده ، چرا که حالا داشت نم نم میبارید ، ساختمان ِ قدیمی جلوی پنجره ، پیرمرد 50 شاید هم 60 ساله، نشسته روی قالیچه و در حال قران خواندن ، تووی حیاط کناری دو تا پسر ِ 27-شاید هم 28 ساله با هیجان در حال ماشین شستن ( مردها لذت میبرند از شستن ماشین لابد! بعد از لذت های دیگر ِ زندگیشان البته! شاید هم ،هم پا با همان ها -این که سطل سطل آب بپاشند  روی ماشین و شُر شُر آب از روی چرخ ها و شیشه ها بریزد پایین ) ، حیاط کناری دختر 24 شاید هم 25 ساله راکت بدمینتون به دست ، با لباس های ورزشی طوسی رنگ، با جیغ و داد، که نشان بدهند چقدر شادند لابد، زیر ِ این نم نم ِ پاییز ِ به هیچ کجا نرسیده، و طبقه ی چهارم ِ همین ساختمان ، دختر ِ 9 یا ده ساله ( شاید هم کمتر، با این بلوغ های زودرس ِ گول زننده )با  بلوز سبز ، تووی تراس ، موهای پریشان در هوا و در حال رقص ، نهایت ِ هیجان های فردی یک زن شاید  در برابر نم نم باران و عدم قطعیت ِ بدبختی های اولیه ی زندگی !

نگاه کرده بودم به این همه تفاوت در دنیای آدم ها، به این همه رنگ های مختلف زندگی، به این همه پلان های پاییزی ، به هیجان ها، امیدها، حرف ها، حرکت ها! صدا زده بودم بیاید اینجا رو نگاه کنید ، آماده بودند، فکر کرده بودند ماشین سبزی فروشی باشد شاید، ماشین ِ هندوانه ای! ضایعات خَرَنده ها و به جایش سبد ِ پلاستیکی ِ و لگن ِ گلدار دهنده ها !!چون امادنشان همین رنگی بود ! چون با ذوق آماده بودندو در برابر چیزی که دیده بودند لبخند کمرنگ تحویلم داده بودند، من با ذوق و شوق با انگشت اشاره ام تک تکشان را نشان داده بودم و لبخند تحویل گرفته بودم! یک نگاه سرسری حتی. رفته که بودند غصه خورده بودم که چرا باید انگشت اشاره ی ادم برای نشان دادن چیزی به کسی که میفهمدش به این سو و انسو نچرخد! یکی که بگویی فلانی اینجا رو ببین، فلان چیزک را ببین؛ بعد بفهمی که مطمئنا فلانی می تواند شریک لحظات قشنگی باشد که تو میبینی و خیلی ها نمیبینند، که تو ازشان نمیگذری و دیگران ساده ازش میگذرند، یکی که بگوید : باشه ، باشه ، بعد یواش بگوید انگشتت رو بیار پایین زشته ! و شما بدانید که میتوانید بخندید و بگویید زشت نیست ، نگاشون کن ، باید با دست نشونت بدمشون تا ببینی منم دارم اول به کودوما نگا میکنم !

در نبود یک چنین " فلانی " بود که گوشی دست گرفتم و شروع کردم به گرفتن یک فیلم 4ثانیه ای ، مثل عکس گرفتن آنروزم از گربه ی لم داده روی سقف ماشین ، مثل عکس گرفتن انروزم از نوشته ی غلط غُلوط یک عالمه خنده دار پشت اتوبوس، مثل ثبت کردن خیلی از لحظه های هیجان انگیز زندگی ام که باید با یکی شریکشان میشدم !حتی اگر شده برای همرنگ نشدن با ادم های همه چیز های خوب  دنیا را خلاصه کرده تووی جلد زندگی !

صدایم کردند :پنجره رو ببند بیا چاییت رو بخور. پنجره را بستم تا بروم چای بخورم !

پ.ن: این پست تنها شماره یک ندارد ، ادامه پیدا میکند ، پس : عجول نباشید:)

+ نوشته شده در 21:35 توسط ميس الی.
یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳
مودم این ِ که خدا خودش بیاد در مورد یه سری چیزا توو زندگیم ، باهام صحبت کنه
+ نوشته شده در 22:35 توسط ميس الی.
پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲
بنگ بنگ

تند تند راه میرفتم,چه لزومی دارد؟! کلاسم دیر شده؟!یا چه؟! " چقد اضطراب داری تو آروم باش, بی خیال دنیا و قانوناش"!چقدر دوست دارم یکی بود که دقیقا همین را با همان صدای آرمین توو اِی اف امی ِ وجودش میگفت,راه رفتنم شبیه لایی کشیدن ماشین ها تووی اتوبان است,و قسمت دردناک ماجرا وقتی ست که میفهمم واقعا ترمز بریده ام, مقابل من یک اقای بلند بالا ست, دقیقا با همان سرعتی جلو می اید که من دارم راه میروم, شاید غیر قابل باور باشد اما اگر من نهایت تلاشم را بکنم تا بایستم, نهایتا چهارقدم جلوتر متوفق خواهم شد و این دقیقا زمانی خاصل میشود که من در حین فکر کردن این کار را عملی کنم, اما  من این کار را چن ثانیه بعد از فکر کردن انجام میدهم,وقتی که اقای بلند بالای کیف چرمی به دست میرود انطرف خیابان و من یکباره وسط خیابان متوقف میشوم, وقتی که دختر کوله به دوش ِ پشت سری با ایستادن یکباره ی من محکم به من برخورد میکند! فحش میدهد؟! صد البته که فحش میدهد, من هم بودم همین کار را میکردم! بلند فحش میدهد؟! البته که نه! اگر من هم بودم این کار را نمیکردم! او دقیقا مثل من فقط زیر لب غر میزند!یکجوری که من بشنوم و نشنوم ! من مقصر هستم ؟! معلوم است که نه !مقصر اصلی آقای بلند بالای کیف چرمی به دست ِ آن طرف ِ خیابانی ست که ممکن بود با او برخورد کنم  !! هاها!آنطرف ِ خیابانی ! چه مضاف الیه خوبی!مثل این است که رویت را با چادر بگیری و در حالی که سعی میکنی با انگشت اشاره و شصت چادر را مقابل صورتت بگیری تووی تلویزیون در مورد کیان خانواده صحبت کنی و زیر ملحفه ای از زنان خیابانی بگویی!بله, بله,آقای بلند بالای انطرف خیابانی رفته و من از یک دختر نه چندان جذاب غرو لند شنیده ام,اوه ...میبینید,ادم را مجبور میکنند که از همان اول صبح دست به اسلحه شود,داد میزنم :اقای بلند بالای انطرف خیابانی!!برمیگردد و نگاه میکند, بــــنگ بنـــــــگ!! 

کاش همه چیز مثل ترمز بریدن جلوی اقای بلند بالای مرحوم بود,که میترسیدی با سر بروی تووی سَگَک ِ کمربندش و گیره ی فلزی کمربند برود تووی چشمت و خون فواره بزند تووی اسمان, همیشه فوبیای برخورد با یک چیزی را داشته ام!اما متاسفانه دختری که چند متر انطرف تر از من است کمربند هم ندارد,تند هم نمی اید, خرامان  می اید, داف طور می اید, ای کاش مردم می توانستند درک کنند که خود زیبا بینی گاهی یک حس درونی ست ,شاید انقدری که شما در نظر دوست و مادر و پدر حگرگوشه گزینی می کنید و دلفریب صدایتان میکنند برای بقیه انسانها ,به حساب هم نیایید, داف این پا در ان پا ,جایگشت گزین,جلو می اید,سر صبحی بیمار وار راه میرود,بی حال طور. یک جور خمار چشم ,میبینید! من دارم در مورد یک انسان قضاوت میکنم !و  حق جهان سومی بودنم را ادا میکنم !چرا نمیفهمد گوشه ی دیوار دانشگاه مال من است, برای خود ِ خود ِ من!"بس که توو فکر تو میرم , از خوشی دیوونه میشم"هیچکسی حق ندارد در محدوده ی استحفاظی من راه برود,چرا با دیدن من نمیرود انطرف؟چرا از روی قسمت ِ زرد رنگ ِ نابینایان راه نمیرود؟! نکند انتظار دارد من بروم آنطرف؟!اه ,خانوم؟خانوم ِ دافِ خمار چشم؟!داف جان؟دوف دوف بنــــگ بنگ!

خنده دار نیست؟من این پسر ِ هیکلی ِ کلاه بافتنی ِ منگوله دار را دو روز پشت سر هم در این قسمت خیابان دیده ام, ولی من آن دو روز پیش با همین لباس ها نبودم, یک روز با مانتو قهوه ای و شالگردن صورتی, روز بعد با بارانی سبز رنگ؛ و امروز با پالتو اجری !ولی پسر هیکلی کلاه بافتنی ِ منگوله به سر ِ نگاه رو به جلوی ِ شرم و حیا جلوه کُن, هنوز با همان شلوار آجری و کاپشن سورمه ای ست!با همان عینک ِ قاب مشکی ِ پدربزرگی !به همان نچسبی ِ دو روز قبل , به همان تلخی ِ دهان ِ صبحانه نخورده و مسواک نزده ی  ساعت 8 صبخ که می تواند با صدای مجری رادیو شروع شود!" این اخرین بار من ازت میخوام برگردی به خونه, این اخرین بار من ازت میخوام عاقل شی دیوونه ".چطور می تواند با این فیاقه ی درهم روز عابرین دیگر را خراب کند؟ ای کاش به جای این ادم یک بربری ِ متحرک را دیده بودم!یک بربری ِ آغشته به پنیر ِ شور ِ روزانه !یک چیزی که بعد از مدت ها بگویم "وااااااو, یک بربری ! بربری ِ پنیری بیا و صبحانه ی من باش !"یک بربری ِ لیوان چایی ِ شیرین به دست!اقای بربری ؟ اقای بربری ِ پنیری شده؟!بنــگ بنگ!

مامور 15 شاید هم 16 ساله ی  (کمتر یا بیشتر چه فرقی به حال شما میکند؟بیشتر نپرسید!ممنون از همکاریتان)شهرداری جارو به دست ,دارد تمام تبلیغات چسبیده به نرده های سبز رنگ دانشگاه را می کَند, به شماره راه میرود,دقیقا پشت سر پسری راه میرود که ان جلو با دندان چسب کاغذ را پاره میکند و تبلیغ میچسباند,من هم قدم با پسر 15 ساله هستم,تبلیغاتی برمیگردد عقب,بعد داد میزند:چته تو؟تبلیغ می کَنی؟!" بعد بُدوکُنان  برمیگردد عقب, فکر میکنم الان است که چاقو را بزند تووی شکم مامور شهرداری 15 ساله!می چسبد به یقه اش ,بعد دوباره داد میزند: میکَنی؟!میکَنی؟! مامور ترسیده  جواب میدهد: میکَنم!اگر من بودم جواب میدادم :نه !نه نمیکَنم!بعد در یک حرکت ضربتی جارو را میکوبیدم رو سر تبلیغاتی!تبلیغاتی میزند تووی صورت مامور!من چه میکنم؟!داد میزنم عوضی ولش کن, ولش کن تا زنگ نزدم 110!راست گفتم؟معلوم است که نه!تقیه به خرج میدهم,تهذیب نفس کنان ,مثل تمام ادم های ماشینی از کنارشان رد میشوم,صدای زد و خورد می اید؟صدای فحش دادن؟معلوم است که نه!هاه!صدای بوق , ترمز , موتور! بوق آمبولانس! آژیر ! بک خانم هیچ وقت برنمیگردد و پشت سرش را نگاه نمیکند!آقای تبلیغاتی ؟!آقا؟!بتــگ بنگ!

چرا دقیقا مقابل من می ایستید! آقا پسر, دختر خانم! شما واقعن زیبا هستید!جفتتان هم ! حتی شما دختر خانم با همین مانتوی نصفه و نیمه اتو کشیده !چه صبح خوبی,بیایید و تا جلوی دانشکده با من باشید,اقا پسر لباس مشکی پوشیده,شما چقدر انتخاب خوبی داشته اید,دوست دختر یا نامزدی که خط چشم می کشد و رژ لب صورتی میزند یعنی همه چیز!حتی شما دختر خانم,چقدر نامزدتان قیافه ی نمکین و خوبی دارد, چقدر سر به زیر, چقدر خوب, چقدر ارامش تووی قیافه اش!من تمام مدت به شما دو نفر نگاه کردم,شما چقدر خوب به هم نگاه میکنید,چقدر خوب صورتتان را بهم نزدیک میکنید و یواشکی باهم حرف میزنید,چقدر حسادت برانگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که  شمایید!فکر میکنم که تمام ِ زندگی بو میکشد تا بفهمد من کجای این دنیا هستم,بعد یکباره یک " دو نفر ِ " چشم نواز را بگذارد مقابلم!بیایید و یک عکس شوید برای من تا اخر ِ امروز! بیایید و هر روزتان را با من هماهنگ کنید تا شما دو نفر را ببینم,بیایید که من هر روز اول صبح با دیدن شما دو نفر  " آن کاندیشنلی " با صدای بلند  گوش دهم!شمایی که هنوز بعد از این همه ساعت تووی ذهن من نشسته اید!چقدر حسادت بر انگیز,چقدر همه ی چیزهای خوب ِ دنیا که شمایید!آه ! من ! من ِ سر چسبانده به شیشه ی اتوبوس ِ پنهانی نگاه کن به عشق ِ شما !من ِ یکباره غصه در دل دویده ی همه چیز به خواب رفته !

من؟من جان؟ من ِ عزیز؟! بنــگ بنـــگ !لطفا!

+ نوشته شده در 20:3 توسط ميس الی.
جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲
کاملا معمولی

یاهو دارد هی پیشنهاد میدهد, موس میرود روی قلب , قلب شروع میکند به گومب و گومب زدن , آن بالا می نویسد "آوتوکامپوز اِ ولنتاین "!کلیک میکنم, صفحه باز میشود, عاجزانه درخواست میکند که نامه را انتخاب کنم و به مناسبت ولنتاین بفرستم برای " دیر شوگِر کوکی " که اصلن نمیدانم چه کسی هست !به یاهو میفهمانم که هیچ " دیر شوگِر کوکی " وجود ندارد, مستاصل نگاه میکند و میگوید : خانم مورد ِ " فرندلی لاو " چه ؟!میگویم نُچ! سرش را تکان میدهد و میگوید البته یک مورد دیگری هم داریم که مطمئنا به دردتان میخورد"اُل اَوت لاو" , این یکی که مطمئنا به دردتان میخورد!؟؟ابرو بالا می اندازم ! یک مقداری نگاهم میکند , دوباره نگاهم میکند , چپ چپ نگاهم میکند, بعد میگوید : برو جانم, برو , اصلن تو لیاقت همان فیس بوک را داری که الکی بگوید فلان فرندت که قرن ها میشود او را ندیده ای و تنها چیزی که ازش میدانی حال و احوال ش بعد از اخرین امتحان دوره ی پیش دانشگاهی تان است , مدتیست دل نگران شماست , آیا نمیخواهید برای او ایمیل بفرستید؟!! " آیا از ترک این برگه دل استوارید"آیا بعد از این همه فحاشی فیلینگ خاصی ندارید" ؟! اصلن همان بهتر که دیر شوگر کوکی ندارید!"...

+ نوشته شده در 13:17 توسط ميس الی.
MeLoDiC